تبليغاتX
مرداب تنهایی
مرداب تنهایی



چهارشنبه ی سگی!

قلبم را در قلبت جا مي گذارم

قبل از آنكه

از قبيله ي حاتم

بيرونم كنند.

 تنهايي ام را به تو مي سپارم

در آغوش باور هاي مردانه ات

كه جاده هاي اهلي را قدم مي زنند

تا تنهايي وحشي ام را پيدا كنند.

 اين جاده كه تو را بلعيد

مرا در ابتداي راه زاييده بود

زايماني طبيعي

طبيعي

عزيزم من طبيعي عاشقت شدم

اما وحشيانه از من جدا شدي

و گرگ چه مراعات و نظير قشنگي دارد با تو

چه ايهام قشنگي داري با مرد

و ذهن من پر از كلماتي است

كه از روبط مشروع آب مي خورد.

 دارم شاعرانه تر مي نويسم

اما چه فايده

حالا كه درد مرا گرفته

دردي از روابط نامشروع

 و زايماني غير طبيعي

 طبيعي

عزيزم

من طبيعي عاشقت شدم

 اما وحشيانه از من جدا شدي


میدونی ! نمیذارم وحشیانه از من جدات کنند حتی اگه قد تمام روزگار کوچکم کنند! مهم اینه که تو بزرگی!

شعر از سعید عسگری راد  در وبلاگ نفس عمیق

چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 توسط |

بیانیه ی شماره ی صد و سه ی آ

الان که دارم مینویسم یه خاله ی کاملا فیمینیستم!
خداییشم راست میگن که همیشه پشت یه مرد موفق یه زن هست!

الانم میخوام با جسارت بگم که پشت یه  مرداب موفق یه زن هست.

از چهار شهریور که اومدم از حسین پناهی گذاشتم دیگه هم این غورباقه و هم اون پرنده انگار نه انگار که

این مرداب اونا هم  هست!
واقعا که!

پرنده! درسته گفتم تو یه لک لک مهربونی اما این رسمش نبوداااا

غورباقه هم که دیگه هیچی!!!!
یعنی اگه من به خاطر یه شب آروم و هوای خوب بین این ساختمونای بلند یهو به سرم نمیزد که بیام مرداب، شما همچنان میذاشتید اینجا خاک بخوره!؟؟؟؟

بابا دست مریزاد


پ.ن: حالم بارونیه! مثل بارون پائیزیه باحاله اینجا! حالمو دوست دارم!


پنجشنبه دوم مهر 1388 توسط خاله غورباقه |

اومدم نبود...م ... ی...یم

در انتهای هر سفر

 در آینه دار و ندار خویش را مرور میکنم

این خاک تیره، این زمین،

 پاپوش پای خسته ام

 این سقف کوتاه، آسمان،

 سرپوش چشم بسته ام!

 اما...خدای دل!

 در اخرین سفر

در آینه به جز دو بیکرانه ی کران

به جز زمین و آسمان،

 چیزی نمانده است!

گم گشته ام کجا!

 ندیده ای مرا؟ .

کاش میشد همین الان اتوبان کاشان تهران رو توی اوتوبوس تجربه کنم اون وقت همه ی نفرین هام میگرفت! و قول میدم که اون وقت نمیترسیدم.

 آمدم ، نبودی! ماندم تا آمدی! با هم خوش گذشت!

حالا میمانی تا بیایم؟

_____________________________


چهارشنبه چهارم شهریور 1388 توسط خاله غورباقه |

حس خوب، حس بد

مي خواستم يه پستي بنويسم با اين موضوع :"ماه رمضاني كه نيست"!!

براي خودمم 10 تا دليل آورده بودم كه امسال هيچيش مثل ماه رمضان هاي هر سال نيست. از مجري سحرش مي خواستم بنويسم. از اينكه استعارات ادبيش و اين جملات قلمبه سلمبش آخر منو دق ميده.

از گرماي تابستونش مي خواستم بنويسم. از اينكه بيشتر حس محرم هاي بچگي رو به ياد مياره. به ياد خورش قيمه ها و گوشت لوبيا هاي ظهر عاشورا.

از افطار و مجري تپلش مي خواستم بنويسم. از اينكه سعي ميكنه همه چيزو عادي جلوه بده و با دعوت از مهمونهاي خاص، احساسات مردم رو بزور تحريك كنه. 

اما همه چيز رو منوط كرده بودم به پخش "ربنا"!!! حقيقتا اگه پخش نشده بود اين پست رو با همون تيتر زده بودم. اما شايد كار خدا بود كه "ربنا" پخش شد. امسال براي اولين بار توي عمرم "ربنا" رو با تمام وجودم گوش كردم.

الان ساعت 6 صبحه. يكساعته تلاش ميكنم بخوابم اما نميتونم. يكساعت پيش براي آخرين بار سري به ريدرم زدم. با ديدن پست "حلاليت" غوري، بغض گلومو گرفت. رفتم بخوابم اما نميدونم چرا ناخودآگاه توي اين يكساعت اشك از چشام ميومد. براي اولين بار توي عمرم به يه كسي واقعا حسوديم شد. به اينكه اون توي حال و هواي ماه رمضان قرار گرفته و از همه حلاليت خواسته. به اينكه اون يكساعت قرآن خونده ...

گريه ميكنم به حال خودم كه ماه رمضان رو هم ميخاستم انكار كنم. اينكه تنها هنر من اينه كه از همه اعلان برائت كنم. اينكه قرآن ...

غوري، خاله! غبطه ميخورم به شما، چون حس و حال خوبي دارين و من حس بد.

شما مستجاب الدعوه هستين! پس براي همه دعا كنين.


پ.ن1: الان بيشتر بهم حس رمضان دست داده. اميدوارم كه حس منم مثل شما خوب بشه. به ياد دوستي افتادم كه چند وقت پيش بهم ميگفت: "چقدر دلم ماه رمضان و شبهاي قدر ميخاد". ميدونم كه الان حس و حال اونم خيلي خوبه!

پ.ن2: مي خواستم ديروز يه پستي بزنم و بخاطر اشتباهات نابخشودني كه مرتكب شدم، براي تنبيه خودم،  خداحافظي كنم و از مرداب برم. اما ديدم اين رفتار خيلي "بچگانس". بخصوص اينكه خود خاله، در زمينه شناسايي اينگونه رفتارها يه جورايي Ph.D دارن و نميشه سرشونو گول ماليد!!

سعي كردم بمونم و با موندنم همه چيز رو به روال عادي برگردونم. من مرداب و ساكنانش رو دوست دارم . بهمين راحتي نميتونم ازشون دل بكنم!!



یکشنبه یکم شهریور 1388 توسط پرنده مهاجر |

این یه اخطار کاملا جدیه!

خیلی وقته وقتی پشت چراغ قرمز میدون میمونم به آکواریوم یه مغازه ی نسبتا بزرگ نگاه میکنم و به این فکر میکنم که ماهی های توی اون آکواریوم چقدر خوشبخت هستند. چون کاری به کار هم ندارن و تا جایی که میتونن از زندگی شون لذت میبرند! و تنها میگن: آب...آب..آب!!!! الان منم دارم میگم : مرداب...مرداب...مرداب! اما تا میام برای بار چهارم بگم مرداب... محکم میکوبم روی صفحه کلید! به وبلاگ رنگارنگت نگاه میکنم! یاد اولین کامنتت میافتم. یاد اینکه وقتی جوابی از ما سه تا نگرفتی باز اومدی نوشتی که :ببخشید انگار نباید می اومدم بی اجازه" ومن فقط به این فکر کردم که چقدر حرفت بچه گانس! الانم این سبز و سرخای وبلاگت منو یاد همون آکواریوم سر میدون میندازه. اما اون ماهیا کاری به کار کسی ندارند. اما تک تک حرفای پستت سرک کشیده توی زندگی دیگران. اینا رو گفتم چون تا اینجا به من مربوط بود تا اینجا که دوست ندارم تو بیایی و مردابمو خراب کنی. این پستو نوشتم چون دوست ندارم دیگه حتی یه نظر هم ازت داشته باشم. اگه حس کنجکاویت یا کارگاه بازی داری مشکل خودته! میتونی مشکلتو هر جا به غیر از مرداب ما حل کنی! امیدوارم فهمیده باشی که تا چقدر حق داری. .

 پ.ن: من اینقدر اینجا حق دارم که بخوام کامنت های مرداب به روال عادی برگرده!

چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 توسط خاله غورباقه |

اي پرنده ي مهاجر

به مناسبت تغيير موزيك وبلاگ

ای پرنده مهاجر، سفرت سلامت اما
به کجا میری عزیزم قفسه تموم دنیا

روی شاخه های دوری چه خوشی داره صبوری
وقتی خورشیدی نباشه تا همیشه سوت و کوری

میگذره روزای عمرت توی جاده های خلوت
تا بخوای بر گردی خونه گم میشی تو باغ غربت

واسه ما فرقی نداره هر جا باشیم شب نشینیم
دلخوشیم به این که شاید سحرو یه روز ببینیم

آخرش یه روزی هجرت در خونتو میکوبه
تازه اون لحظه میفهمی همه آسمون غروبه

آخرش یه روزی هجرت در خونتو میکوبه
تازه اون لحظه میفهمی همه آسمون غروبه

میگذره روزای عمرت توی جاده های خلوت
تا بخوای بر گردی خونه گم میشی تو باغ غربت

واسه ما فرقی نداره هر جا باشیم شب نشینیم
دلخوشیم به این که شاید سحرو یه روز ببینیم

آخرش یه روزی هجرت در خونتو میکوبه
تازه اون لحظه میفهمی همه آسمون غروبه

آخرش یه روزی هجرت در خونتو میکوبه
تازه اون لحظه میفهمی همه آسمون غروبه


دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 توسط پرنده مهاجر |

براي تو كه 21 سالگيت را به بدترين نحو ممكن گذراندي!!!

سلام پرنده جان. حالت خوبه؟ واي كه چقدر براي تو نوشتن سخته، اينقدر سخت كه حتي براي پيدا كردن عنوان هم بارها به چالش افتادم!!!

سال هاست كه ميشناسمت(همين الان خبر معافتت رو پشت تلفن بهم دادي ، خوش به حالت كه معاف شدي) هر سال مدتي را مهمان ما بودي؛ تا امسال كه به دست تقدير اينجا موندگار شدي.

با اينكه به مرداب نشيني عادت نداشتي و هيچ هم جنسي نداشتي، خيلي زود با اينجا خو گرفتي

امسال كه تنهاترين تولدت را فقط در كنار من و خاله جشن ميگيري بايد بداني كه مهترين سال زندگيت را در پيش داري.

هرچند ميداني اما دانستن كافي نيست، بايد اراده كني ، همت كني ، بايد غورباقه ات را قورت بدي!

همين كه بعد از سالها سراغ كودك درونت آمدي، بزرگترين گام تو براي بزرگ شدنت را برداشتي پس حالا تلاش كن كه كودك درونت را بزرگ كني نه اينكه بزرگ بشي و تنهايش بگذاري.

راستي چيزي را بايد به تو گوش زد كنم. اينجا ماندنت فقط براي مدت محدودي خوب است!‌خودت هم مي داني توي 3 تا فقط يك جفت ميگنجد!!!

هميشه به خاله گفتم ، كاش شازده كوچولوت زود تر پيدا بشه. براي پيدا كردن شازده ات بايد خارج از اينجا دمبالش بگردي(!!!‌هرچند كه اينجا هم ممكنه پيداش كني!!! )

نمي دونم چرا نوشته ام رسمي شد اما بدون که برادرانه دوستت دارم و اگه به جاي تحويل گرفتن ، ته حرفم تلخ بود ، بخاطر اينه كه دوست دارم هرچه زودتر به خودت تكون بدي و به سمت جلو پرواز كني. حتي اگه لازم باشه از اينجا خودم كيشت ميدم تا بپري


خاله ادامه بده!

راستش این بار دومی هست که دارم برای یه یست و دو ساله مینویسم!  و میگم که من تجربه اش نکردم اما میدونم و ایمان دارم که نقطه ی پرش توئه!

وای! کاش منم بودم کنار غوری تا یه شیرینی درست و حسابی ازت بگیریم! اوه! سور معاف شدنت هم که هست!! اما خب میگم غوری جای منم تلافی کنه!

خب از اینا که بگذریم باید بگم که تو از بیست و یکم مرداد باید بیست و دو ساله نگاه کنی! بیست و دو ساله فکر کنی و حتی بیست و دو ساله بخندی و زندگی کنی ! میخوام یادت بیارم که از دستش ندی و نذار مفت بپره!

من هر موقع که خیلی خرابم یاد یه جمله می افتم از بودا! تنها کادویی که میتونم بهت بدم همین جمله اس!:

" رنج ها نقطه ی پرش توئه" 

پرنده! وقتی این اسمو بر داشتی واسه خودت. دنبال این میگشتم که خب چه پرنده ای هستی! میتونستی بوتیمار باشی که کاری جز  آواز خوندن و اشک ریختن نداره و همش غصه می خوره و شایدم اون سیمرغ معروف که باید برای به دست اوردنش  از قاف بگذری!

اما به نظرم  تو یه لک لکی!  امیدوارم همیشه پر از خدا باشی و بهترین ها مال تو باشه!
 تولدت مبارک! لک لک مهربون مرداب !


چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 توسط |

دغدغه هاي غورباقه اي

اسم پست منو ياد برنامه ي فيتيله ميندازه!!! توي اون همه چيز فيتيله اي ميشه!! آكواريوم فيتيله اي، نينجاهاي فيتيله اي و... تصميم دارم چند پست با اين مضمون بنويسم، البته ميخوام آس پستام يه پست راجع به رفاقت غورباقه اي بنويسم ،منتظر باشيد!!!

دغدغه واژه اي كه همه ي تلاش هاي روزمره ي ما غورباقه ها، بقيه جونورا و شما آدم ها و غيرآدم ها! در جهت تامين اون انجام ميشه.

يه سري دغدغه ها عمومي اند و يه سري هاشون شخصي، يه سري دغدغه ها با گذشت زمان عوض ميشن و يا كامل ميشن و جاشون رو به چيزاي مهمتر ميدن.

خب از مقدمه بگذريم. راستي شما تاحالا فكر كردين يه غورباقه چه دغدغه هايي ميتونه داشته باشه؟

ميخوام يكم راجع به اون بحرفم، راستش توي خيلي از دغدغه هاي عمومي مون فرقاي زيادي بين ما غورباقه ها و شما آدما وجود داره.

ما غورباقه ها ياد گرفتيم براي اينكه بزرگ بشيم دممون رو از دست بديم! ولي شما آدما براي بزرگ شدن حاضر نيستين هيچي رو از دست بدين! حتي هم نوعاتون رو براي بزرگ شدن زير ميگيرن و له ميكنيد.(يا شايدم تازه دم در ميارين!!!)

درسته زماني كه كوچولو هستيم دغدغمون بزرگ شدنه دم مونه! ولي وقتي هم نوعامون رو ميبينيم كه با دست و پا راحت اين ور و اون طرف ميرن، دل از دم مون ميكنيم ولي شما ها حاظر نيستين براي رسيدن به موقعيت بالاتر گذشت كنيد و آينده رو ببينيد.!!!

بچه كه هستيم دنيامون فقط توي آبه، يه بركه و يا يه مرداب كوچولو! براي اينكه دنيامون بزرگتر بشه آب شش هامون رو از دست ميديم و بجاش شش در مياريم! اما شما براي اينكه حصار دورتون رو بشكنيد چه تلاشي ميكنيد؟ حاضرين از قسمتي از زندگيتون بگذريد؟

ما غورباقه ها هميشه دغدغمون يه رنگ بودنه!حالا سبز و قهوه اي و قرمزش فرقي نداره، شما هم همين طوريد؟

ميدونيد غورباقه ها هيچ وقت كاري به هم نوعاشون ندارن! شما آدم ها و يا نا آدم ها! چي؟ چي پيش بياد حاضر ميشين هم نوعاتون رو بزنين و يا بكشين؟!

جدي جدي بعضي وقتا به آدميت شما آدم ها بايد شك كرد! آدمهايي كه دغدغه هاي( خبيثي! )دارين كه حتي هيچ حيووني نداره!

پ.ن 1: اين پست اصلا در جهت بالا بردن مقام غورباقه ها نوشته نشده بود فقط در جهت تلنگر به آدم هايي كه اداي انسانيت دارن نوشته شده است.

پ.ن2: اين پست اصلا در جهت خود نمايي نوشته نشده است.

پ.ن3: اين پست اصلا در جهت بالا بردن مقام غورباقه ها نوشته نشده بود فقط در جهت تلنگر به آدم هايي كه اداي انسانيت دارن نوشته شده است،و اين پست اصلا در جهت خود نمايي نوشته نشده است.

پ.ن4: پ.ن 3 اصلا تلفيقي از گزينه ي 1 و 2 نيست.

غورباقه

جمعه شانزدهم مرداد 1388 توسط غورباقه |

برای تو... و شکوهت...

این پست فقط مال توئه! اول از همه میخوام یه چیزی رو بخونی! همون روزهایی نوشتمش که بینمون هزار و یک قانون نا نوشته بوده اما من توی خلوت خودم زدم زیر خیلی قانونا و اینا رو نوشتم :

""پس چرا نمیتونم بنویسم. برای تو هیچی نمیتونم بنویسم، فقط احساس خوبی دارم از اینکه هستی از اینکه همون جور که میخوام هستی،  کاش میدونسم چی میخوام بهت بگم!! کاش میدونستم! و کاش میتونسم!! فقط دوست دارم به دل دل این خط مشکی روی صفحه نیگاه کنم و رفتن و اومدنش رو ببینم! و این صفحه سفید بمونه.. فقط دوست دارم سکوت کنم تا تو خوب بشنوی""

میبینی؟ سکوت کردم و تو خوب شنیدی!  یادمه همون اولا ازت پرسیدم چرا سکوت میکنی؟ از سکوتت خستم! گفتی: من گرفتار سنگینی سکوتی ام که قبل هر فریادی لازمه! و این روز ها انگار تو از سکوتم خسته ای!

میبینی؟ قلبم تیر میکشه چون صدات توی گوشم میپیچه! باز دارم همون آهنگی رو گوش میکنم که نمیفهمم چی میگه اما انگار داره من و تو رو تعریف میکنه! میدونم این پست خیلی خصوصی میشه اما دوست دارم خودخواه باشم . دوست دارم بفهمی که چقدر ارزش داری و چقدر داشتن یه "دولو ی خاج " توی دستم لذت بخش و غرور آوره! دوست دارم به یادت بیارم که بهم گفتی تو از یه ستاره ی دور اومدی و جرات کردی تا هدیه ی خدا رو قبول کردی!
اون نقاشی یادته؟ اولش یه درخت خشک و خالی بود ! یادته وقتی دو تامون نگامون خورد به  اون نوشته ای که توی توچال بود و بعدش خندیدیم؟ "کوه باش" !! یادته امامزاده صالح  وقتی  پر از شرم بودیم و پر از عشق و پر از خدا!

میدونی تو از همون اولم جرات داشتی از هون وقتی که برگ برگ کاج ها رو ورق زدی! و من نگام از روی دستبند سبزت تکون نمیخورد!  

میدونی که حرفام چقدر زیادن. خیلی بیشتر از یک سال با تو بودن و خیلی بیشتر از همه ی همه ی ثانیه ها مون! فقط دوست دارم باورم کنی ! فقط ببخشم! بابت این روز هایی که برات ساختم! بابت ورم چشمت! بابت خیس شدن گونه هات! بابت نبودنام!

میخوام که بدونی من همه ی همه ی روز ها و حرفامون یادمه!

گر به رخسار چو ماهت صنما مینگرم       به حقیقت اثر لطف خدا می نگرم

.

.

.

راه عشق تو دراز است ولی سعدی وار     می روم وز سر حسرت به قفا می نگرم


پ.ن۱: این یه پست فوریه! اما همه باید پست قبلی رو خوب بخونن! از پرنده معذرت میخوام!!

چهارشنبه هفتم مرداد 1388 توسط خاله غورباقه |

خود سانسوري مزمن!!!ا

داشتم به اين فكر مي كردم كه ما آدمها چقدر موجودات پيچيده اي هستيم، نه فقط از لحاظ فكري و مغزي بلكه حتي از جنبه احساسي و عاطفي!

ديشب يه دوستي رو بعد از 2 ماه ديدمش! كسي بود كه تا قبل از وقايع اخير احساس مي كردم اينقدرها هم با هم اختلاف فكري و عقيدتي نداريم، اما حالا مي بينم ... بگذريم (1)

موضوع اصلي اينه كه چرا من طي اين مدت رفاقت، سراغ نقاط اختلاف نرفته بودم و روي اونا بيشتر تأكيد نكرده بودم كه حالا اينطوري نشه؟! اين همون چيزيه كه من اسمشو ميذارم "خود سانسوري"!!

خود سانسوري يعني اينكه مغز ما دائم به زبونمون دستور ميده كه اون چيزي كه ته دلمون هست رو سانسور كنه! نميدونم شايد بعضيا بهش بگن : "مصلحت انديشي" يا هر چيز ديگه! اما من ازش خيلي متنفرم! همه ما به اين درد مبتلا هستيم اما شدت و ضعفش فرق داره. همه ما براي رسيدن به خواسته هامون توي دوستي يه ضريبي از اين خود سانسوري رو روي رفاقت اعمال مي كنيم كه نتيجش بشه نزديكتر شدن به طرف!

اما من ياد گرفتم! ياد گرفتم كه چجوري اين خودسانسوري رو بكشمش! خيلي سادس! فقط كافيه آدم بشينه و روراست و صادق حرف دلشو گوش كنه و به اون عمل كنه! اولش يه كم سخته ولي بعد كم كم احساس ميكني كه به واقعيت خودت داري نزديكتر ميشي! (2)

خوشحالم كه بعد از ماهها تلاش! ديشب يكي ديگه از خانهاي هفت خان خود شناسي رو با موفقيت گذروندم! (خان كشتن ديو سانسور!) اينم از بركات مردابه! جداً ميگم! زندگي توي مرداب اونم از نوع تنهاييش اين خوبيها رو هم داره كه آدم حداقل خودشو بهتر ميشناسه! 


1 – اينم مشكليه كه چجوري با اين جامعه سياه و سفيد (بقول غوري!) امروزمون كنار بيايم ، طردشون كنيم؟! دوست باشيم؟! باهاشون قهر كنيم؟! بخنديم؟! گريه كنيم؟! بهر حال من كه "مصلحت" رو در همين ديدم كه خودم باشم! خيلي هم سعي نميكنم كه حد وسطشو بگيرم!!

2- شنيدم يه بيماري رواني خيلي خيلي خطرناك هست بنام "دو قطبي شدن شخصيت". يعني اينكه يه نفر اينقدر خودشو توي اجتماع سانسور ميكنه كه تبديل ميشه به دو شخصيت مجزا! اون شخصيت اجتماعيش كاملا متفاوت با شخصيت حقيقيش توي زندگي خصوصيشه! مراقب خودتون باشين!

چهارشنبه هفتم مرداد 1388 توسط پرنده مهاجر |



افتاده ام

اما ای کاش از چشم تو

از دماغ فیل !!

چی کسی خواهد دوخت آنجا را

که دیگر شیطان ها( فرشته ها) نیافتند پایین

میدانم

که روزی خواهم افتاد

به پای آسمان

میدانم

شعر:نسرین دارا

mordaab_tanhaaii@yahoo.com

Design By Parstheme