دارم به این فکر میکنم که موندن توی برزخ چقدر غذاب آوره حتی از تحمل عذاب جهنم هم سخت تره و باید منتظر بمونی! توی این گرمای مزخرف ، برزخ اومده توی اتاقم و منو ول نمیکنه!
""- شازده کوچولو رو خوندی؟
-نه!
- پس هنوز نمیدونی چه جوری اهلی میشن! من یادت میدم! من هستم! من پیشتم! من! من! من!"""
اون یارو توی شازده کو چولو هم آخر قصه توی برزخ موند! برزخ اینکه آیا بره گل رو چریده یا نه! مثل الان من! مثل تمام ما که توی روز هزار بار توی برزخ می مونیم! چقدر گیجم و چقدر دوست دارم یکی برام شازده رو بخونه! کاش نوار کاست شازدم گم نمیشد کاش الان میشد پا به پای صدای شاملو گریه کرد! کاش گرم نبود. اینجا هم برزخ شده و هم جهنم!!!
میخوام با خودم قهر کنم. میخوام بغضمو قورت بدم. چه خوبه که اینجا رو دارم واسه نوشتن! چه خوب که میتونم بپرم توو مرداب تا کسی چشامو نبینه!
کاش چشام غورباقه ای نبود تا زود دیده نشه.
غووووررررررررر دوست دارم بخونم:
صدا کن مرا ،
صدای تو خوب است ،
صدا ی تو سبزینه ی ان گیاه عجیب است
که در انتهای صمیمیت حزن میروید،
در ابعاد این عصر خاموش ،
من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنها ترم.
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمیکرد.
در سفر آخر، با دسته اي از پرندگان مهاجر همسفر شدم. قرار بود پرواز كنيم به نقطه اي دور دست و خوش آب و هوا. مي خواستم از شر همه اين موجودات خلاص شوم. همه چيز داشت خوب پيش مي رفت. با انگيزه و شور و اشتياق فراوان به سوي هدف در پرواز بودم. اما در ميانه راه بر اثر يك اتفاق، بالم شكست و مجبور شدم به فرود. ديگر پرندگان منتظر من نماندند و به راهشان ادامه دادند. آنها مجبور بودند، قانون طبيعت همين است. دائم به خودم دلداري مي دادم و البته انگيزه مضاعفي داشتم براي جبران مافات در بهار بعد.
در ناحيه اي كنار همين مرداب قصه ما فرود آمدم. مرداب و ساكنانش را دورادور ميشناختم. در گذشته هاي دور، چند باري از سر شيطنت به اينجا سر زده بودم ولي هر بار مشتي دشنام و تحقير نثار ساكنان بينواي آن كرده بودم. بيچاره غوكاني كه اينها را ميشنيدند و باز ميگفتند: غوووووررررررر !
كم كم احساس ضعف و حقارت در من پيدا شد. نااميدي بر غرور كذايي غلبه كرده بود. حس هاي بد و غريب براي اولين بار، سرو كلهشان در خلوت ذهنم پيدا شده بود. حس تنهايي، تنفر، غربت، غم، شكست و ...
متنفر شده بودم، متنفر از همه چيز، از زندگي خودم، از رابطه با حيوانات قوي، از حس خودبزرگ بيني، از دروغ و دورويي، از سلطان بودن و نظام سلطاني و حتي از ارزشها!
دوست داشتم با كسي درد دل كنم، اما آشنايي نمي ديدم. هرازگاهي يكي از غورهاي قديمي ساكن مرداب بسراغم مي آمد. او را ميشناختم اما شناختي بر اساس همان احساس كذا. هيچگاه او را درك نكرده بودم، چون غور، در ذهنم موجودي بود ضعيف و بي خاصيت كه محكوم به فنا بود در همان مرداب تنهايي خويش.
چاره اي نداشتم. بايد مي گفتم، داشتم مي تركيدم از درد تنهايي. خوشبختانه غور ما، گوش شنوايي داشت و البته خود، درد آشنا بود. فقط مي شنيد، اما اظهار نظري نمي كرد و چقدر دوست داشتم كه پندي نمي داد! غور، كم كم مرا دعوت كرد كه ساكن مرداب تنهاييش شوم، مرا به مردابيان معرفي كرد و از اين لحظه عملاً من نيز ساكن اين آزادگاه ماتم زده شده ام.
عاشق مسكن جديدم هستم. چون اينجا نه روباهي هست كه بخواهد فريب دهد، نه شغالي هست كه بوي لاشه به مشامش برسد، نه گوسفندي كه بخواهد طعمه شود و نه حتي ســـــلطاني كه بخواهد همه را رهبري كند. اينجا تنها جايي از جنگل است كه قانون جنگل در آن نقض ميشود. اينجا بجاي نظام سلطاني، ليبرال دموكراسي حكمفرماست!
اما همه چيز بهمين خوبي نيست. با اين همه تنفر و نااميدي چه كنم؟ بال شكسته ام خوب شده، اما با غرور شكسته چه كنم؟ توان پرواز دارم، اما انگيزهاي براي رسيدن به سرزمين آرزوهايم ندارم.
اين مرداب براي من مرداب تنهايي است، حتي اگر تنهاييش را هم حذف كنند!

پست زير با يه اضطراب شديد نوشته شده!!! ميدونم چيز جالبي از آب در نيومد. اما خب تنها راه غلبه به حال خرابم نوشتن بود.
سلام غورباقه جان. حالت خوب است؟
مدتهاست جز از سر عادت سراغي از من نمي گيري. انگار با افتادن دمت ،حافظه ات نيز افتاده است.
شايد هم اينقدر غرق مرداب جديدت شده اي كه مرا از ياد برده اي.
من هستم عليرضا. مرا به ياد مي آوري؟ من همان عليرضايي هستم كه تو را ساختم.
تورا ساختم كه تنهاييم را بكشي؛
كشتي! اما قلب تنهايم، بعد از رفتن تنهايي باز تنها شد.
ميدواني غورباقه جان، شايد پر از تنهايي بودن،بهتر از خالي شدن از تنهاييست.
اين روزها ديگر ذهنت را مثل گذشته نمي توانم بخوانم؛ چه در سر داري؟
خيلي خودت را مشغول كرده اي!اصلن قول و قرارهايمان يادت مي آيد؟ بياد دارم، گفته بودي:يك اشتباه را تكرار نميكنم.هنوزم پاي حرفت هستي؟
يادت مي آيد تنها راه خلاصي از اهريمن را نابودي خود ميدانستي. به ياد داري به من قول دادي اگر از آن اهريمن سر سالم بدر بردي، خودت را از نو بسازي.
ميترسم ؛ بسيار ميترسم!
مبادا كه غفلت كني ، مبادا همه چيز را از ياد ببري ، مبادا حال كه همه ي سبز ها را به زور سرخ ميكنند ، سبزيت را از دست بدهي.
مي داني كه چقدر دوستت دارم.تو را مجبور به ماندن نكردم، ميداني كه هرچقدر هم از من دور شوي باز براي من همان غورباقه ي هميشگي هستي.
به تو اجازه ي رفتن به هر ذهني را داده ام، اما خودت هم ميداني عليرضاي بي غورباقه ، عليرضا نيست.
بيشتر به فكرم باش ، مني كه همه چيزم را در تو خلاصه كرده ام.
سبز باشي
عليرضا

خاله جونم تفلدت مبارك
از وقتي كه اومدي تهناييمم رفته پيه كارش، هرچند حالا ديگه دلم از تهناييم تهنا شده و اين تهنايي داره اذيتم ميكنه، نيخواي براش كاري بكني؟؟؟؟؟؟؟؟

مدتهاست كه از ورود اهريمن به زندگيم ميگذره.اهريمني كه همه ي زندگي غورباقه ايم رو به نابودي كشونده بود.خيلي تلاش كردم، باهاش مبارزه كنم؛اما اينقدر محرم شده بود و با اهريمنم انس گرفته بودم كه هيچ وقت دلم رضا نمي داد كنارش بذارم؛ حتي تا آخر عمر مي خواستم باهاش زندگي كنم.
گشت و گشت؛ تا اينكه به جايي رسيدم كه دلم ديگر با اون نبود، اما باز تا جايي كه توان داشتم جلوي خواهشم ايستادم، لجبازي كردم،ناشكري كردم و چشمانم رو بستم.
اما خب خدا بيش از اين حرفا دوستم داشت.اصلن خدا نشان داد لجباز تر از بندگانشه!!!
حالا ديگه تصميم و گرفته بودم.خدايا من نمي خوام به پاي اهريمنم پير بشم!
ميخوام با تمام وجودم بغوورم(غور بزنم)
تا شايد صدايم به گوشت برسه.
حال تمام من مال توست،حتي همه غورهايم،تمام بادهايي كه در گلو دارم،بخاطر وجود توست.
خدايا ميخوام بالغانه بخندم،چون شما خواسته ايد!

غورررررررررر(هي)
ميدونم خيلي جالب نبود. خب بهم حق بدين. خيلي وقته ننوشتم. اصلن يادم رفته چه جوري بنويسم،از كجا شروع كنم،اصلن چي بنويسم؟؟؟
اما هنوز غورباقم! خب حالا ديگه حسابي دست و پام بزرگ شده،وكسي شدم!!!
همه كسي ميشن دم در ميارن! من تازه دمم افتاده!
یادمه ۲۴۱۹۲۰۰ ثانیه بود که توی راه این مرداب بودم چه راه سختیم بود اما همش به خاطر غووورررری بود که تحمل میکردم اما این بسره شورشو در آورده منو گذاشته که مثل فانوس بانه توی شازده کوچولو چراغ اینجا رو روشن نگه دارم و خودش با خیال راحت داره جوونی میکنه!!
حالا هم میخوام منم برم دنبال جوونیم(؟) (خب مگه چیه؟جوونم!) تا این غووریه سر به هوا به فکر بیاد...
فقط نگاه میکنم تا غوری خودش دست به کار شه!
بالاخره که چی؟باید یاد بگیره بزرگ بشه. تازه دمش افتاده! طفلک بلد نیست!
*به این میگن یه خاله ی روشن فکر با چارقد گل گلی!
می سازی با دست های چهارده ساله ات! تکه تکه! با ساختن بت ات با دنیایت هم میسازی! بزرگ میشوی! باز می سازی! بزرگ تر! و می پرستی! به خدا میرسی!
فکر میکنی خدا میخندد. قد میکشی! میخندی! حتی گریه میکنی! دیگر کاری با دنیایت نداری! گوش هایت صدای شیون ها را نمیشنود! می گویی کاش همه ی مریم ها مقدس بودند! اما یادت میرود بگویی کاش همه ی بت ها مقدس بودند. گوش هایت را میگیری تا صدای فریاد ها در صدای خدا گم شود. میخندی. سوره ی ابراهیم! امنیت! آخ! اما چه امنیتی؟ تمام نماز های نخوانده ات سیلی میشوند! آخ! گوشم! آخ ! دلم! یادت میرود کینه داشته باشی! حتی الان که فهمیده ای چقدر مریم وجود دارند! دیگر نمیسازی! فقط به تکه تکه های بت ات نگه میکنی ! یه بت نیمه تمام! خرابش میکنی! یادت نمیرود شیون ها را گوش کنی! این بار دل میسورانی! برای خودت! خوشحالی! برای مریم نبودنت! نگران میشوی! برای خدایت! برای روزه ات! اخم میکنی! برای آدم ها!
دست هایت میخواهند نوزده ساله شوند تا بلکه فراموش کنند روزی بت ساخته اند!
چشم هایت دوست ندارند ببینند!
می خواهی دوباره قران باز کنی! باز در امنیت باشی! چشم هایت مظلومت کرده اند:
می خواهم پاکشان کنم! میخواهم پاکشان کنم! میخواهم پاکشان کنم!
باز هم نور می بینم! باز هم صدای چوپان! باز هم من همان بره ی گمشده ام! باز تکرار میشوم! میترسم!
وای! نکند باز بت بسازم!
دست هایم را توی جیبم فرو میبرم تا این بار هر چه دلم خواست خودش بسازد. هر چه خواست بهترین است.
برای بودنم برای بودنش فقط نگاه میکنم . شکر میکنم اما هنوز جرات ندارم سرم را بالا بگیرم. جرات ندارم ببینمش میترسم! اما همیشه خدا مهربان بوده و من سر به هوا!
نه! جرات نمیکنم! سرم پائین است میگویم: خدایا شکر که کوچک شدم به اندازه ی شازده و پیدایم کرد. شکر که هستم شکر که هستی شکر که هست!
هنوز جرات ندارم سرم را بالا ببرم. یعنی خـــــــــــــدا میـــــــــــخـــــــنـدد؟؟
داشتم "پشت سایه های کاج" از چسیتا یثربی رو میخوندم. اوایل این نمایشنامه یه شعره که به دلم نشست. اما خب! دیگه حوصله ی خوندن بقیه شو نداشتم.
از کرانه های سرخ آفتاب
شعری باید اتفاق می افتاد
اسبی با یال سپیدش در باد
شتابان به سوی خانه ی من میرفت
خبر زود رسید
افشا شد
همه گفتند: لعنت!
و من گفتم:
پیش از به دنیا آمدنت
عاشقت بودم!
بگو هر یک منتظریم. پس انتظار بکشید پس به زودی خواهید دانست که کیست اصحاب راه درست و کیست که هدایت یافت(سوره ی طه . آیه ی ۱۳۵)
یکی که میرود معنی اش این است که یکی دیگر می آید...عشق را دوباره پیدا میکنم!
خیلی برام لذت بخشه که با خوندن هر کتاب وارد دنیای نویسنده هاش می شم و با شخصیت هاش زندگی میکنم. از زهیر* یاد گرفتم میتوانم دوست بدارم بی آنکه احساس حقارت کنم.
و این پست رو برای دنیا ی ندیده ام مینویسم و زهیرش!
تمام جملات پائولو کوئیلو توی سرم میچرخه: فاجعه در زندگی آزمونی معنوی است نه مجازات. وقتی حرف از این دنیا میشه کم میارم سرمو به زیر میندازم و زیر لبم میگم: وقتی آدم میدونه که بقیه ی مردم هم رنج میکشند رنج برایش قابل تحمل تر میشود. دوست دارم همه ی این چیزایی رو که میدونمو به دنیا بگم اما زبونم بند میاد. چون میدونم این جمله ها که با مهارت خاصی چیده شدن توی این وقتا به درد نمیخورن و این جور وقتا فقط باید به زمان التماس کنی که برو! فقط برو! و به خدا چشم بدوزی و با نگاهت ازش بخوایی آرومت کنه!
نمیدونم! شاید این راسته که گاهی وقتها برکات خداوند با شکستن تمام شیشه ها وارد میشن! نمیدونم! و دلمو خوش میکنم به همین چیزایی که نمیدونم. و مطمئنم جواب تمام سوالای دنیام توی همین چیزاس! و دلمو خوش میکنم به اینکه چیزهایی هست که میدانم!: میدانم علفی را بکنم خواهم مرد...
و نپرسیم که چرا قلب حقیقت ابی است!
*نام کتاب پائولوکوئیلو! زهیر چیزی یا کسی است که وقتی برای اولین بار با ان ارتباط برقرار میکنیم کم کم فکر ما را اشغال میکند تا جایی که نمیتوانیم به چیز دیگری فکر کنیم این حال را میتوان سلامت دانست یا جنون!
خاله غورباقه
شرمنده از اینکه پست این دفعه نوشتنی نبود . ( و ببخشید که بی کیفیت هستند همین دیشب کشیدمشون و صبح رفتم اسکن گرفتم )
![]()
![]()
واما
![]()
![]()


