|
سلام
مطلبی که امروز می خوام براتون بذارم برای یکی از دوستام اتفاق افتاده وقتی برام تعریف کرد اولش کلی خندیدم اما بعد یه مقدار بیشتر بهش فکر کردم ازش چند تا نتیجه اخلاقی گرفتم.تصمیم گرفتم برای شما هم بذارم.اگه ازش نتیجه اخلاقی غیر از من گرفتید لطفا توی قسمت نظر سنجی مطرحش کنید.ممنون!
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
از در كه وارد شدم ديدم كافي نت پر از آدماي جورواجور.تا حالا اينقدر اونجا رو شلوغ نديده بودم. حالا ما كه يه كار مهم داشتيم همه ملت هوس كرده بودن بيان حقشونو از علم IT بگيرن.پدرآمرزيده ها يه سيسيتم رو هم خالي نذاشته بودن.خيلي عجله داشتم،حتما بايد پروژه درس برنامه نويسيم رو آماده مي كردم و تا ساعت 10 خودمو به كلاس مي رسوندم.استاد هم كه از اون استاداي بدقلق بود از همونايي كه مي خوان انتقام 20-30 سال زور كشيدن از معلمها و اساتيد خودشونو از دانشجواي طفل معصومي مثل من بگيرن.از نيم دقيقه تاخير هم نميگذشت.در هر صورت مجبور بودم منتظر بمونم.رفتم جلوي ميز مسئول كافي نت و ازش پرسيدم: ببخشيد آقا user خالي نداريد؟ سرشو از پشت مانيتور بالا آورد و گفت:يه 10 دقيقه منتظر بموني user خالي ام داريم.ملتمسانه بهش گفتم آقا من 20 دقيقه بيشتر وقت ندارم بايد زود برم فقط 2 دقيقه مي خوام برناممو چك كنم.دو مرتبه از پشت مانيتور با اون چشاي قرمز پر از خونش يه نگاه به من انداخت و بدون اينكه چيزي بگه بازم به كار خودش ادامه داد.مي شد از نگاهش فهميد كه اصلا قصد نداره جاشو حتي براي يه لحظه به من بده.با نا اميدي سرمو پايين انداختمو رفتم روي كاناپه انتظار نشستم تا بلكه فرجي برسه.روي ميز جلوي كاناپه چند تا مجله بود.از اين مجله هايي كه رو جلدش پر از عكس اين بازيگراي تازه...بگذريم.خم شدم و يكيشون رو برداشتم تا شايد يه مقدار استرسمو فراموش كنم.همين طور كه داشتم خم مي شدم توي مسير نگاهم به مانيتور يوزر 1 كه كنار ميز مسئول كافي نت بود افتاد.ديدم داره چت مي كنه.داشتم از عصبانيت منفجر مي شدم.يه مقدار كه دقيق تر شدم ديدم داره با يه ايدي دختر به نام «منا» گپ مي زنه.البته مثل اينكه من وسطاي بحثشون رسيده بودم ولي فضولي توي اين برهه زماني هم خالي از لطف نبود.خودمو يه مقدار جلوتر كشيدم تا بتونم بهتر مانيتورشو ديد بزنم.اونقدر محو كارش بود كه من كه هيچي اگه 10 نفرم مي پاييدنش شستشم خبردار نمي شد.دختره براش نوشت: چشات چي؟ معلوم بود داشتن خودشونو واسه همديگه توصيف ميكردن.پسره با كمال بي شرمي نوشت آبي،آره بي شرمي! آخه چشاش ميشي بود.دوباره دختره نوشت: و رنگ موهات؟ نوشت بژ! موهاشم بژ نبود سياه بود تازه يكمم جلوش خلوت شده بود. دختره نوشت شيراز!!!نه مثل اينكه دختره نبود يعني بود، اما يه دختر ديگه بود، آي ديش فرق مي كرد.پسره نوشت پس همشهري هستيم.يهو ديدم يه BUZZ اومد رو صفحه، مثل اينكه يكي ديگه بود. يه مقدار دقيق تر شدم، ديدم بله! آقا همزمان دارن با 7-8-10 نفر مي چتن.با خودم گفتم خدايا يعني آدم بايد اينقدر بي كار باشه كه... تو همين فكرا بودم كه يهو ديدم دوباره آيدي «منا» اومد بالا و گفت مي شه فقط با من چت كني؟ پسره گفت: عزيزم، من دارم فقط به تو پي ام ميدم.دخترم كه از همه جا بي خبر، نوشت ممنون!لابد كلي ام قند تو دلش آب شد كه شازده فقط داره با اون مي چته.دلم مي خواست خرخره پسره رو بجوم،با همين دندوناي خودم.اما شانس آورد، چون كه مسئول كافي نت دوباره گردن درازشو از پشت مانيتور بيرون آورد و گفت آقا! يوزر 7 خاليه، بفرماييد!انگار كه يهو يه چيزي به ذهنم رسيد،آره! تصميم گرفتم حال اين پسره رو بگيرم.بلند شدم و از كنار سيستمش رد شدم و تو يه چشم به هم زدن آيدي دختره رو قاپيدم.آروم آروم حركت كردم و به پشت سيستم خودم خزيدم.سريع ماوس رو تو دستم گرفتم و مسنجر رو بالا آوردم و به دختره پي ام دادم كه يه لحظه باهاتون كار دارم، اگه ممكنه!بعد از چند لحظه جواب اومد كه:شما؟ گفتم:مهم نيست، فقط بگم اين پسري كه داره با تو چت مي كنه الان روبروي من نشسته،والا تا اونجايي كه من مي بيبنم نه چشاش آبيه نه موهاش بژه.الانم داره همزمان با چند نفر چت مي كنه،نه فقط با تو!جواب داد كه ازت خيلي ممنونم،لطف كردين.منم جواب دادم كه خواهش مي كنم.نمي دونيد تو اون لحظه داشتم واسه خودم چه صفايي مي كردم.اولين بار بود كه دخترخانوم به صورت رسمي ازم تشكر مي كرد.توي روياهاي خودم داشتم اون پسره رو مي ديدم كه ضايع شده و من پيروز مندانه دارم جلوش قهقهه مي زنم.توي همي خيالا بودم كه يهو همون دختره برام پي ام داد كه اگه مي شه يه لحظه پشت سرتون رو نگاه كنيد!اولش منظورشو درست نفهميدم، ولي وقتي يه سايه گنده رو ديوار ديدم تازه حساب كار دستم اومد.از ترس داشتم سكته مي زدم،جرات نگاه كردن به پشت سرمو نداشتم.داشتم آروم آروم دستمو به سمت ماوس مي بردم كه يه دفعه ديدم يه دست گنده اومد رو شونم.فهميدم كه ديگه كارم تمومه!كله گندشو آورد كنار گوشم و گفت:پاشو بيا دم در كارت دارم و دستشو برد سمت دكمه ريست و دستگاه رو ري استارت كرد.چاره اي نبود بايد دنبالش مي رفتم. با اينكه پاهام ناي رفتن نداشتن اما لرزون لرزون دنبالش راه افتادم.مسئول كافي نت دومرتبه گردن غازگونش رو دراز كرد و از پشت مانيتور گفت: ببخشيد آقا!!!پسره بهش گفت الان بر مي گرديم.انگاري با يارو رفيق بود.خلاصه رفتيم بيرون كنار در ورودي،يه چرخي زد و روبروي من وايساد و بي هوا يكي خابوند تو گوشم و گفت: اينم به خاطر اينكه ديگه تو كار كسي فضولي نكني!بچه پررو!ديگم اينطرفا پيدات نشه!من كه بغض گلومو گرفته بود سرمو انداختم پايين و راه افتادم برم كه يهو گفت كجا؟ پول كافي نت چي؟دستمو كردم تو جيبم و يه 500 تومني در آوردمو دادم بهش،تازه حساب كار دستم اومد كه اين بابا خودش تو كافي نت يه كاره ايه!پول رو بهش دادم و راه افتادم كه برم سمت دانشگاه،يه نگاه به ساعتم انداختم ديدم ساعت 10 و نيمه!!!چي؟ 10 و نيم؟ واي! بدبخت شدم، 5 نمره درس برنامه نويسيم پريد.مثل آتيشي بودم كه گر گرفته باشه.تو دلم هرچي فحش كه بلد بودم و نبودم اول به دختره بعدش هم به خودم دادم كه تا من باشم واسه هيچ دختري دلسوزي نكنم،به غير از يه نفر! |