تبليغاتX
مرداب تنهایی
مرداب تنهایی



مجموعه انتفادی 1

سلام خیلی وقته که قرار بود چند تا پست انتقادی بذارم توی وبلاگ ، ولی این چند وقته اینقدر سرم شلوغ بوده که حتی وقت روشن کردن کامپیوترم رو نداشتم . اول تصمیم گرفته بودم در مورد این دانشگاه ها حرف بزنم و کلی بد و بیراه، حداقل بار این دانشگاه خودمون بکنم واز سوسک هایی صحبت کنم که به خاطر بی توجهی ما همگی به شکل وحشیانه ای مردند و در غذای سلف ما به صورت کباب دراومدند( بیچاره ها، خدا بیامرزدشون)).
.
ولی دیدم قبل از انتقاد کردن به این و آن اول از خودمان(خودم) شروع کنیم.
.
جمعه ی هفته ی پیش بود، قرار بود من برای نشریه ی داخلی انجمن علمی عمران!( میدونم اسمش خیلی طولانیه) چند تا سخن پند آموز برای گوشه های صفحه های آن پیدا کنم . رفتم سراغ کتاب هام شروع کردم به نوشتن سخنان کوتاه از شکسپیر و خلیل جبران و ادموند اسپنر و الیزابت بارت برونینگ و…
خلاصه یه 40،30 تا از تاپ ترین جمله هاشون رو نوشتم تا فردا ببرم و در صورت تایید چاپ بشن ، بعد از این کاملا تصادفی نگاهم به صفحه ی اول مجله ی همشهری جوان افتاد که یه 7 ماهی میشه هر هفته می خونمش دیدم یه جمله از امام حسین توش نوشته وقتی چند بار خوندمش دیدم ارزش این جمله خیلی بیشتر از همه ی جمله هایی بود که قرار بود فردا برای نشریه ببرم فورا همه ی جمله ها رو خط زدم و رفتم سراغ مجله های قدیمیم تا همه ی جمله هاشون رو بنویسم.
.
آقا من همه ی این حرف ها رو زدم تا بگم ما واقعا قدر چیزهایی رو که دارین، نمیدونیم مثلا من به عنوان یه بچه مسلمون هیچ کدوم از این سخنان رو نشنیده بودم حتی اگه یکی هم برام تعریف میکرد، هیچ موقع نمی تونستم حدس بزنم، این جملات از بزرگان دینمان هست. ما همیشه تا حرف از روشنفکری میشه میریم سراغ … درصورتی که روشنفکر ترین آدم های دنیا همین امامان معصوم ما هستند. اصلا اگه از این مثال هم بگذریم ما توی همه ی ضمینه ها اینجوری هستیم ، همیشه سعی کردیم چیزهای دیگران رو بدست آوریم هیچ موقع سعی نکردیم تا چیزهایی که خودمان داریم رو بشناسیم و از اون ها استفاده کنیم… .
.
برای نمونه چند تا از این جملات رو مینویسم:

- چه بسیار سخنانی که پاسخ شان سکوت است امام علی(ع)
-اول همسفرت رو پیدا کن، بعد پا در راه بگذار پیامبر اعظم(ص)
تخته سنگ براق لغزنده ای که پای دانایان روی آن قرار نمیگیرد،طمع است. امام علی(ع)
تو پناه منی، وقتی راه ها با همه وسعتشان و زمین با همه گستردگی،بر من تنگ میشود. امام حسین(ع)
دل ها هم مثل بدن خسته می شوند. با حکمت های لطیف، دوباره دل ها رو تازه کنید. امام علی (ع)
از مسیرنشانه ها اگر بیایم،راه دور می شود. کی دوربوده ای که نشانه ها بخواهند مرا به تو برسانند. امام حسین(ع)
دختر، رازت را عروس هر خواستگاری مکن ( این رو دقیقا به خاطر ندارم از کدوم امام بود)

علیرضا

سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385 توسط |

پوستر جدید

سلام.

امیدوارم حال همتون خوب باشه.این هفته خیلی سرم شلوغ بود و نتونستم مطلب بنویسم اما در عوض امروز یه پوستر براتون می ذارم شاید تلافی بشه


نگاه

دريافت سايز بزرگ پوستر

جمعه بیست و چهارم آذر 1385 توسط |

به نام تک ستاره آسمان عشق

 سلام

 امید وارم که همگی سالم و سلامت باشید.نمی دونم چرا یه حسی بهم گفت که این داستان رو بنویسم.گفتم اگه حتی بتونم به یه نفر هم کمک کنم برای من کافیه.ضمنا از دوست خوبم محمد جواد هم تشکر می کنم که با جملش جرقه این کار رو تو ذهنم زد.

ساعت 8 شب کلاس ادبیات داشتم.ولی چون ماشین گیرم نیومد 10 دقیقه دیر رسیدم.وقتی وارد کلاس شدم هنوز استاد نیومده بود و بچه ها داشتن با هم صحبت می کردن.تعجب کردم آخه استاد کاشانی هیچ وقت دیر نمی اومد. بالاخره بعد از یه مدتی استاد کاشانی وارد کلاس شد.یه راست رفت طرف میزش و کیفش رو گذاشت رو میزش. صندلیش رو هم کشید جلو و روش نشست .تا چند دقیقه هیچی نگفت بعد گفت بچه ها سلام.من امروز نمی خوام ادبیات درس بدم.می خوام یه امروز رو دست از سر حافظ و سعدی و... بردارم.اصلان حوصلم به غزل و قصیده و دوبیتی و... نمیرسه.امروز می خوام جغرافیا درس بدم.(بچه ها یواشکی خندیدند). می خوام جغرافیای انسانی درس بدم.استاد گفت اصلان تا حالا به آسمون نگاه کردید.نه منظورم اینه که تا حالا به دقت توی شب تو یه محل کویری به آسمون نگاه کردید.بعضی ها گفتند آره بعضی ها هم گفتند نه.گفت آیا شنیدید که هرکی تو آسمون یه ستاره داره.(برای خود خودش).بچه ها گفتند آره شنیدیم ولی تا حالا دنبالش نگشتیم.استاد گفت این که کاری نداره همین الان میریم تو حیاط دانشگاه هرکی برای خودش یه ستاره انتخاب کنه.بچه ها هم که از خداشون بود و میخواستن یه جوری از زیر درس دربرن و به کارهای جانبی مشغول بشن با کمال میل و با شادی قبول کردند و همه به اتفاق استاد کاشانی رفتیم تو حیاط دانشگاه.استاد گفت فقط یه چیز بگم یادتون نره هر کسی داره برای خودش یه ستاره انتخاب می کنه و نباید به کس دیگه ای نشونش بده یا بگه من این رو یا اون رو انتخاب کردم.بعد گفت فقط همه جوانب رو تو انتخابتون لحاظ کنید.حالا هم برید که نیم ساعت بیشتر وقت ندارید.اتفاقا اون شب آسمون کویری شهرمون مماو از ستاره بود.هر کسی به یه طرف رفت تا ستاره خودش رو بیدا کنه.منم با اینکه از این کار استاد تعجب کرده بودم گفتم شاید یه حکمتی تو این کار هست و رفتم دنباله ستاره خودم.همه بچه ها بعد از نیم ساعت اومدن تو کلاس.هر کسی با یه غرور خاصی وارد کلاس می شد و به خیال خودش فکر می کرد بهترین رو انتخاب کرده.استاد کاشانی گفت همه انتخاب هاشون رو کردن.همه با صدایی بلند و بر غرور گفتند بله.استاد گفت حالا خواهش میکنم به ترتیبی که من صدا میزنم بیاید تو حیاط.بعدشم یه خودکار و یه کاغذ برداشت و رفت بیرون و شروع به صدا زدن بچه ها کرد.همه از همدیگه می برسیدن یعنی چکار داره.آره هر کی می رفت بیرون استاد ازش می برسید کدوم ستاره رو انتخاب کردی و یه چیزایی روی کاغذ می نوشت.بعد استاد همه بچه ها رو جمع کرد و گفت من از نتیجه این کار مطلع بودم ولی میخواستم یک نکته رو به شما گوشزد کنم.استاد گفت تو این آسمون بیشتر از میلیون ها ستاره وجد داشت که هر کدوم قشنگی خودشون رو داشتن.ولی چند تا ستاره بود که از بقیه بزرگتر و بر نورتربود.حدود 70 درصد از شما بزرگترین و بر نورترین ستاره رو انتخاب کرده بودید.15 درصد دومین و 7 درصد سومین ستاره ای که از همه بر نورتر و زیبا تر بود رو انتخاب کرده بودید وفقط 6 یا 7 درصد از شما ستارهای رو انتخاب کرده بود که تو این چند تا ستاره زیبا و بر نور نبود.بعدش هم استاد کاشانی گفت برید خونه و در باره این اتفاق بیشتر فکر کنید فقط انسان های محترم این جمله رو به یاد داشته باشید: (همیشه توآسمون دنبال ستاره ای برای خودتون بگردید که کس دیگه ای دستش بهش نرسه و توجه بقیه بهش جلب نشه)البته اگه می خواهید تا آخر اون ستاره مال خودتون باشه

سه شنبه بیست و یکم آذر 1385 توسط |

پوستر گروه آرین

با سلام و عرض تبريك به مناسبت روز دانشجو.

البته قراره عليرضا به اين مناسبت(روز دانشجو) مطلب آپ كنه(احتمالا بعد از اين پست).خانم لارا درخواست پوستر گروه آرين رو داده بودند.قبل از هر چيزي بايد بگم كه قرار نيست ما پوستر درخواستي طراحي كنيم.چون كه اولا فكر نمي كنم در حال حاضر هيچ كدوممون طراح يا گرافيست حرفه اي باشيم(ان شاء الله در آينده بشيم) دوما قراره گاه گاهي يه پوستر بذاريم تو وبلاگ.اما چون خودم هم از گروه آرين خوشم مياد براتون يه پوستر ازشون مي ذارم.اميدوارم ازش خوشتون بياد.

 

                                                    گروه آرين 

                                                                  دريافت سايز بزرگ پوستر

جمعه هفدهم آذر 1385 توسط |

هديه!!!

بازم سلام
از اين به بعد قراره براي جذابيت بيشتر وبلاگ پوستر هم طراحي كنيم.امیدواریم مورد پسند شما واقع بشه.

اینم اولین پوستر به عنوان هدیه وبلاگ به شما.امیدوارم خوشتون بیاد

 

بي تو 

دريافت سايز بزرگ پوستر

سه شنبه چهاردهم آذر 1385 توسط |

مثبت فكر كنيم؟

سلام.

مي خواين شيوه مثبت فكر كردن رو ياد بگيريد؟ پس اين مطلب رو بخونيد.

توي سلف نشسته بوديم و داشتيم حين غذا خوردن برا همديگه صحبت مي كرديم.از انتخابات گرفته تا بدقلقي اساتيد و....مابين همين حرفا دوتا از بچه ها تصميم گرفتن يكي ديگه رو دست بندازن.بهش گفتن يعني تو همون يه ربع ساعتي كه با دختره بودي ايدز گرفتي؟ بابا دست مريزاد.يكي از بچه ها كه هميشه سمت و سوي ذهنش به مسائل مثبت معطوفه گفت: يعني تو اين يه ربع ساعت دختره معتادش كرده و از سرنگ مشترك استفاده كردن؟

سه شنبه چهاردهم آذر 1385 توسط |

ما مسلمونیم؟

سلام.اميد وارم هر جا كه باشيد سالم و سلامت باشيد.امروز به سرم زديه كم در مورد كشورها و ملت ها و آداب و رسوم مختلف يه چند كلامي بنويسم. سر كلاس انقلاب نشسته بودم استاد در مورد كتب هانگتينگتون كه يك جامعه شناس آمريكايي هست صحبت مي كرد.در كلاس مباحث جالبي مطرح بود. اصلا بزاريد از اينجا شروع كنم.

من خيلي عاشق سفر هستم پارسال براي اينكه يه كم حال و هوام عوض بشه و يه تفريحي هم كرده باشم يه مدت يك ماهه رو رفتم اروپا.12 روز تو انگليس بودم- 9 روزتو آلمان -9 روزم رفتم فرانسه.جاتون خيلي خالي بود. جواب خيلي از سوال هايي كه تو ذهنم به وجود اومده بود رو تو اين سفر گرفتم و در بعضي از مواقع واقعا داشت گريه ام در مي يومد و به حال خودم و بقيه هم سن و سال هاي خودم تاسف مي خوردم.

اصلا يه سوال؟به نظر شما آزادي چيه؟من نمي دونم چرا وقتي اين سوال مطرح ميشه ذهن اكثر مردم روي مسائل رفتاري وبرهنگي مي ره يا بعضي ها كه سياسي هستن ذهنشون روي عملكرد هاي جناهي و دسته اي معطوف ميشه.واقعا به نظر شما آزادي يعني چه؟از لندن كه به طرف پاريس مي رفتم تو يه قطار سوار شدم.تو يه كوپه تنهايي نشسته بودم كه يه جوون انگليسي اومد كنارم نشست يه پاكت دستش بود كه گذاشت جلو پاهاش و از داخلش يه كتاب در آورد و شروع كرد به خوندن .منم دست كردم تو ساكم و از اون آجيل هايي كه مامانم برام گذاشته بود شروع به خوردن كردم و به رسم خودمون تو ايران يه تعارفي هم به همسفر انگليسيم كردم  اونم ازم تشكر كرد و گفت ميل ندارم (البته به انگليسي).ما هم مشغول خوردنمون شديم و وقتي هم كه آجيل ها تموم شد تازه خوابمون گرفت و خوابيديم.تقريبا يه 10 دقيقه ديگه تا مقصد مونده بود كه بيدار شدم. رفتم يه آبي به صورتم زدم و اومدم وقتي نشستم يه لحظه نگام به كتابي افتاد كه تو دست اون جوون بود ديدم تقريبا ديگه صفحات آخرشه  وقتي هم به مقصد رسيديم اوون كتابش رو تموم كرده بود و تو پاكتي كه جلوش بود گذاشت.حالا جلوي هر كدوم ما يه پاكت بود.جلوي اوون يه پاكت كتاب و جزوه و جلوي من يه پاكت پوسته تخمه.من وقتي به خودم اومدم كه قطار تو پاريس توقف كرده بود.اوون روز تا شب فكر كردم. هي خودم رو با اوون جوون مقايسه مي كردم.من شكمم رو پر كرده بودم اوون ذهنش رو-من بدنم رو تنبل كرده بودم -اوون اراده ش رو قوي كرده بود.نمي دونستم چرا وقتي تو خيابونا راه مي رم آشغال نمي بينم. هر كي سرش تو كار خودشه-چرا صورت ها اينقدر شاد هست-چرا همه اينقدر به هم احترام مي زارن- چرا وقتي از كنار برج ايفل رد ميشي كبوتر ها از ترس اينكه اذيتشون كني بلند نميشن؟ اصلا چرا حيوون ها از آدم ها نميترسن؟چرا هيچ دعوايي نمي بينم-چرا هركي به حق خودش راضيه؟؟؟؟؟.

بااااااااااااباااااااااااااا ما مسلمونيم چرا اونا اسلام رو اجرا مي كنن؟ آخه چرا ما چشمامون رو روي  روزهاي غرب بستيم ؟چرا فقط شب هاي غرب رو مي بينيم؟ اگه شبي هست در كنارش روزي هم هست.يكي از اقوامم تو يه آزمايشگاه تو آلمان كار مي كرد. مي گفت يه روز كه رفته سر كار ديده همه ناراحت وايسادن و مدير آزمايشگاه داره باهاشون بحث مي كنه.مي گفت فكر كردم يه اتفاق خيلي بدي افتاده ولي بعد موضوع رو فهميده بود.ميگفت روز قبل وقتي همه رفتن خونه يكي از كارمند ها اشتباهي يه شيشه رو تو جعبه اشغال كاغذ ها انداخته.حالاخودتون فكر كنيد ما چقدر منظميم-ما چقدر اهل مطا لعه هستيم-چقدر با همنوعمون رو راستيم.اصلا چقدر مسلمونيم؟؟؟؟(من كه هيچي شما رو نميدونم) .همش هم تقصير ما نيست  يه كمش هم(البته يه كمش؟!!!!)تقصير جو حاكم بر جامعه و مسئول هاي رده بالا هم مي شه.آيا اومدن يه ريلي بكشن كه هر قطاري بدون خطر از روي اون ريل بگذره؟ اصلا چرا ما خودمون اون ريل رو نكشيم؟ من مصالحش رو ميارم-تو كارگرش روبيار-اون كمك هاي مردمي جمع ميكنه-  اونوقت من و تو و اون ميشيم ما.

 بيايد از خواب غفلت بيدار بشيم-يه كم به خودمون بيايم-در مورد چيزايي كه دور و برمون مي گزره بيشتر فكر كنيم.انقدر هم نگيم چرا غربي ها اينقدر پيشرفت كردن و ما هنوز داريم در جا مي زنيم ونگيم چون حريم ديني ندارن پيشرفت دارن. به اون قراني كه اونا عمل مي كنن اين آيه هم تو قرآن اومده كه مي گه:( ليس للا انسان  الا ما سعي). خدا گفته انسان. نگفته مسلمون-نگفته شيعه –نگفته كافر. بيايد كافر باشيم ولي به قران عمل كنيم.

راستي نظر شما در مورد آزادي چيه؟ اگه سختتون نيست نظرتون رو بگيد. مرسي گود باي .نه ببخشيد     ممنون خدا حافظ

 

جمعه دهم آذر 1385 توسط |

آبجی خانم

سلام به همه دوستان

به عنوان مطلب جديد امروز قصد دارم داستان آبجي خانم رو از صادق هدايت براتون بذارم. خودم جديدا اون رو خوندم، ازش خوشم اومد گفتم بد نيست براي شماهم تايپ كنم بذازم تو وبلاگ(ببخشيد نت نوشت).لينكش رو به صورت pdf اين پايين مي زارم.اميدوارم ازش خوشتون بياد.


آبجی خانم اثر صادق هدایت

                                                        صادق هدايت

چهارشنبه هشتم آذر 1385 توسط |

ثانیه های بی رحم

سلام  قبل از نوشتن چون بچه ها یکی یکی خودشون رو معرفی کردن من هم همین کار رو میکنم اسم من علیرضاست دانشجوی ترم ۳ عمران . زیاد تجربه ی نوشتن ندارم ولی یه مدت کوتاه میهمان حرف های ته دل بودم البته هنوز هم اونجا فعالیت میکنم و تا بیرونم نکنن قصد رفتن ندارم.

فقط قبل از نوشتن بگم من هم واقعا به خاطر از دست دادن دوستی به این گلی متاسفم ولی... خوب احسان و  جواد در این باره پست زدن و دیگه درست نبود من این کار رو بکنم ولی محمد خیلی بیشتر از این ها بر ما حق داشت. در مورد ما ۳ تا(اسم وبلاگ) بگم من و احسان و محمد جواد که ۲ به ۲ بهترین دوستهای هم هستیم تصمیم به ساختنش کردیم و سنگ بنای اون رو نهادیم ولی بعدا تصمیم گرفتیم از دوستهای مشترک دیگه ی خودمون هم کمک بگیریم امیدوارم توی این ضمینه هم موفق باشیم.

سیاه چاله ها سیاه نیستند

میگوید گند بزنید به این زمان و ساعتش را پرت میکند.میگوید مدام تکرار میشود.ساعت 8،ساعت9،ساعت10،بعد فردا دوباره روز از نو روزی از نو.میگوید سیاه چاله است این لعنتی.تویش افتادیم و هیچجور راه ندارد که از آن بزنیم بیرون.میگوید خدایی دشمن از این بزرگتر داریم ما؟اسیریم اصلا...حبس داریم میکشیم بی جهت.میگوید چرا؟چرا؟اصلا چه کسی گفته گیر بیفتیم؟میگوید نگاه!...سه شنبه هر کارش کنی می آید و چهارشنبه بخواهی نخواهی می آید و پنجشنبه...و بعد دوباره هفته ی بعد.میگوید آقا ما اصلا نخواستیم.من زیر بارش نمیروم.داد میزند:تکرار و تکرار و... ای مردا شور عقربه ها! چه نیشی میزنند این لعنتی ها. میگوید میخواهم پرتش کنم این زمان رو به ته درک.میگوید اگر نبینی اش نیست.نمیبینم اش تا نباشد.میگوید و میگوید و هی میگوید. سه ماه میگذرد می بینیش بی ساعت با چند تا خط سفید لا به لای موهایش و دوباره همان حرفها.یک سال میگذرد ساکت تر شده و دوباره همان حرفها.دو سال میگذرد و خط سپید بیشتر و باز روز از نو روزی ازنو و ایضا از همان حرفها. کم کم دست خودش هم آمده که حریف زمان نشده. که با چشم بستن،وا داده که توی سیاه چاله ی تاره ای برای خودش دست و پا کرده اقتاده. که خودش افتاده. که حبس در حبس شده، که مانده که گندیده.

چقدر ثانیه ها بی رحمن،گفته بودن برمیگردن ولی بر نگشتن پس از رفتنشون بی جهت عقریه ها می چرخن!

علیرضا

شنبه چهارم آذر 1385 توسط |

قاصدک

قاصدك

سلام.اصلا فكر نمي كردم يه روز بخوام براي رفتن محمد مطلب بنويسم.هميشه وقتي دلم مي گرفت سعي مي كردم بنويسم ولي الان چند روزه دلم مرده گرفته ولي نه يه دل گرفتگي عادي اصلا نمي شه وصفش كرد به همين دليل نمي تونم بنويسم.اصلا نمي دونم چي بنويسم.هر چي فكر مي كنم به هيچ جايي نمي رسم.نمي تونم از رفتن محمد چيزي بنويسم چون هنوز باور ندارم كه رفته .هي به خودم مي گم داري خواب ميبيني بيدار شو ولي مثل اينكه اين خوابه تمومي نداره.باشه شايد قسمت اين بوده البته شايد كه نه حتما. به يكي از دوستام مي گفتم من همين يكي دو سال رو بيشتر مهمون اين دنيا نيستم ولي نه با اين اتفاق فهميدم همين طوري هم نيست.هر كسي رو تو جووني پيش خدا راه نمي دن. بايد خيلي صاف و بي شله پيله باشي.مثل اينكه افرادي مثل من بايد باشند تا ارزش اونايي كه ميرن سرجاش بمونه.اصلا قصد ندارم از محمد تعريف كنم اونم به چند دليل.اول اينكه اگه بخوام از خوبياش بگم يه پست كه چه ارزكنم صد تا پست هم جواب گو نيست.دوم اينكه تازه تموم اونايي كه مي دونم چيزايي هست كه من ديدم در صورتي كه اون- كارايي مي كرد كه هيچ كس غير از خدا نمي دونست و قرارايي با خدا مي گذاشت كه ما كه دوستاش بوديم بعضي وقت ها از دستش خندمون مي گرفت. سوم اينكه اون اصلا نيازي به تعريف آدمايي مثل من نداره چون من به اندازه ظرفيت خودم مي تونستم محمد رو بفهمم ولي محمد فراتر از ظرفيت من بود. الان كه به بعضي از كاراي محمد فكر ميكنم يهو بغض گلوم رو مي گيره وبا خودم ميگم ماها چقدر قافليم.

چند تا  خاطره از محمد براتون تعريف مي كنم –شايد براتون جالب باشه-خودم سعي ميكنم ازش درس بگيرم شما هم سعي كنيد يه كم در موردش فكر كنيد- به فكر كردنش مي ارزه.

يه روز تو صف نانوايي با پسر همسايمون وايساده بوديم كه محمد منو ديد و اومد جلو وسلام و عليك كرد.گفتم كجا بودي گفش رفتم خونه يه بچه ها كتاب تست بگيرم .اون سال ما كلاس دوم دبيرستان بوديم و من خودم به شخصه اصلانمي دونستم تست چيه كه بخوام كتابش رو بخونم.پسر همسايمون دانشجو بود.ازش پرسيد براي چه دانشگاهي مي خوني.محمد بهش گفت سعي ميكنم دانشگاه صنعتي شريف يا علم وصنعت باشه حالا تا ببينيم خدا چي ميخواد پسر همسايمون يه كم خنديد و گفت خيلي سخته ها.محمد گفت مي دونم ولي سعي ام رو مي كنم.بعدش هم خداحافظي كرد و رفت.تو راه پسر همسايمون مي گفت اين دوستت خيلي دلش خوشه.ولي وقتي كه دانشگاه علم وصنعت قبول شد به من فهموند كه با اراده مي شه به دست نيافتني ترين جاها رسيد وتا انسان اميد داره زنده هست. اينم جمله معروف خودش(استعداد چرته.فقط ارداه و پشت كار)

.يه روز محمد از يه راننده برام صحبت كرد.گفت تو يه تقاطع يه راننده پيچيد جلوم و نزديك بوده با هم تصادف كنيم منم عصباني بودم و يه چيزي در مورد اون مرده به دوستم كه پشت سرم نشسته بود گفتم ولي بعد كه فكر كردم به اين نتيجه رسيدم كه غيبت بوده و دور زدم تا با يه زاجراتي يارو رو پيدا كردم و ازش حلاليت طلبيدم.اون روز با خودم گفتم اين محمد هم چه حوصله اي داره ولي حالا دارم مي فهمم كه اون در اصل داشته به من گوشزد مي كرده كه هيچ وقت غيبت نكن و اگر هم ناخواسته اين كار رو كردي  حتما  رضايت كسي رو كه غيبتش رو كردي بگير

.يه روز تو خيابون مي رفتيم وقتي صداي اذان رو شنيد گفت بريم نمازمون رو بخونيم.به من مي گفت با خدا عهد كردم تا جايي كه بشه نمازم رو اول وقت بخونم. آره اون داشت به من مي گفت اگر قبل از هر كاري اول نمازت رو خوندي. بعدش فكر آزار مردم به سرت نمي زنه.اگه قبل از كارت نمازت رو خوندي اونوقت نيت كارت خدايي مي شه

.يه  شب كه با موتورش داشت منو مي رسوند خونه بهش گفتم بعضي ها ماشينشون خالي داره مي ره ولي حاضر نميشن يكي كه تو سرما كنار خيابون وايساده رو سوار كنن.گفتش اره بعضي ها اينطور هستن. بعدش هم گفت من خودم كه هنوز موتور نخريده بودم چند بار تو اين شرايط گير كردم و با اينكه عجله هم داشتم ولي كسي كمكم نكرد.منم با خدا عهد كردم كه گه من يه روز موتور بخرم هر كسي كه كنار خيابون بود و منتظر وسيله سوارش كنم وتا حالا هم هر وقت موردش پيش اومده اين كار رو كردم ولي واقعا منظورش از زدن اين حرف چي بود؟اون مي خواست به من بگه احسان اگه يه روز تو دنيا يه نفر زمينت زد تو بلند شو محكم بايست ونزاركساي ديگه به زمين بخورن .اگه در حقت جفا كردن اگه حقت رو خوردن فكر تلافي نباش.تو خدا رو در نظر بگير و مشكل مردم رو مشكل خودت بدون.اينا خط هايي بود از طومار خاطره هام با محمد.خيلي چيز هاي ديگه هم بود كه حالا مجال مطرح كردن اونا نيست.اي كاش انسان فراموش كار نبود

محمد جان اگه الان شاهد متني هستي كه دارم مي نويسم مي خوام ازت تشكر كنم.به خاطر تمام خوبي هات به خاطر تموم راهنمايي هات چه اونايي كه گرفتيم و به بعضي هاشون عمل كرديم و بعضي هاشون رو هم پشت گوش انداختيم وچه اونايي كه نگرفتيم اما تو گفتي كه بفهميم.به خاطر تمام لحظه هايي كه در كنارت خنديديم  ميخوام ازت حلاليت بطلبم به خاطر همه جيزايي كه گفتم ولي نبايد مي گفتم و همه كارايي كه كردم ولي نبايد مي كردم  ومعذرت خواهي كنم اگه  نتونستم حق دوستي رو به جا بيارم محمد تو قاصدك شدي و طوفان روزگار پرپرت كرد ولي به شكوفه ها به باران برسان سلام ما را.

 

اينم براي اونايي كه بيدارن:

                                                

                             اينكه خاك سيه اش بالين است              اختـــــر چـــــــــرخ ادب پرويـــــن است

                             گـــــــر چه جز تلخي ايــــــام نديد             هرچه خواهي سخنش شيرين است

                             دوستــــــــان به كه ز وي ياد كنند              دل بي دوست دل غمگيــــــــن است

                            صاحب آن همه گفتـــــار امــــــروز              سائل فاتحــــــــــه و ياسيـــــن است

                            بيند اين بستر و عبرت گيــــــــــرد              هــــر كه را چشم حقيقت بين است

                            هر كه باشي و ز هر جــــا برسي              آخــــــرين منــــزل هستي اين است

                             آدمي هر چــــــه توانگـــــــر باشد              چون بدين نقطه رسد مسكين است

                             اندر آنجـــــا كه قضـــا حكــــم كند               چاره تسليــــم و ادب تمكيـــن است

                            زادن و كشتن و پنهـــــــــان كردن               دهـــــــــــر را رسم ره ديــــرين است

                            خرم آن كس كه دراين محنت گاه               خاطــــــري را سبب تسكيـــن است

 

                          عبادت به جز خدمت خلق نیست

عبادت بجز خس

 

                روحش شاد يادش گرامي

   یا علی...

 

پنجشنبه دوم آذر 1385 توسط |

زندگی صحنه یکتای...

این چند روز حالم زیاد خوش نیست(میشه از متن دلیلش رو فهمید) به همین خاطر یه متن از داداشم امیرحسین داشته باشید تا بعدا خودم مطلبم رو آپ کنم.


اون روز صبح كه ايميلم رو چك كردم، فقط يه ميل داشتم، متن كوتاهش اين بود: «سلام، اوني كه جمعه اومده بود دم در كارم داشت ديگه بين ما نيست.محمد... فوت

كرد!!!»

بدنم يخ كرد و خشكم زد.اين جملات خيلي كوتاه بود اما غم زيادي رو توي دلم نشود.باورم نمي شد كه پاك ترين و با صفاترين دوست دادشم از دنيا رفته.محمد پسر محجوب و نجيبي بود كه سرش رو از روي زمين بلند نمي كرد.اما در عين حال اونقدر فعال بود كه با وجود اينكه ترم سوم دانشگاه بود، رئيس دانشگاه علم و صنعت براي مراسمش اومده بود.

مرگ ناگهاني محمد درسهاي زيادي به همه ما داد.اينكه آدم يادش نره كه هر لحظه بايد آماده باشه براي رفتن، اونهم نه يه رفتن ساده، رفتني كه هر كي بشنوه گريه اش بگيره.پيش خودم مي گفتم كه واقعا انصاف نيست كه امثال محمد حق زندگي نداشته باشند و اونوقت ما زنده باشيم و...

آدماي بزرگ الزاما سن زيادي ندارن بلكه بيشتر روح اونهاست كه بزرگه.كسي كه پدرش چشماشو موقع خنثي كردن مين از دست داده بود و مادرش رو توي 6 سالگي به خاطر اينكه كليه براي پيوند گيرش نيومده بود از دست داده بود،‌كارت اهداي اعضا رو امضا كرده بود و بهمين خاطر وقتي گذاشتنش توي قبر چند تا از اعضاشو براي ما يادگاري گذاشت تا يادمون بمونه كه مرگ آدماي بزرگ هم باشكوهه.

داداشم تعريف مي كرد كه توي مراسمش باباش اصلا گريه نكرد اما وقتي توي قبر داشتن بهش تلقين مي كردن و رسيدن به جمله «لا تخف»، باباش هم زد زير گريه.پيش خودم گفتم كسي كه يكي دو سال پيش وقتي عمه اش رو از دست داده بود و شبها تنهايي مي رفت بالاي سر قبرش و براش قرآن مي خوند بعيد مي دونم بترسه!

اين روزا هر آهنگي كه گوش مي كنم ياد محمد مي افتم و اين شعر رو زير لب زمزمه مي كنم:

زندگي صحنه يكتاي هنرمندي ماست........ هر كسي نغمه خود خواند و از صحنه رود

صحنه پيوسته به جاست................................خرم آن نغمه كه مردم بسپارند به ياد

 

روحش شاد...

چهارشنبه یکم آذر 1385 توسط |



افتاده ام

اما ای کاش از چشم تو

از دماغ فیل !!

چی کسی خواهد دوخت آنجا را

که دیگر شیطان ها( فرشته ها) نیافتند پایین

میدانم

که روزی خواهم افتاد

به پای آسمان

میدانم

شعر:نسرین دارا

mordaab_tanhaaii@yahoo.com

Design By Parstheme