|
قاصدك
سلام.اصلا فكر نمي كردم يه روز بخوام براي رفتن محمد مطلب بنويسم.هميشه وقتي دلم مي گرفت سعي مي كردم بنويسم ولي الان چند روزه دلم مرده گرفته ولي نه يه دل گرفتگي عادي اصلا نمي شه وصفش كرد به همين دليل نمي تونم بنويسم.اصلا نمي دونم چي بنويسم.هر چي فكر مي كنم به هيچ جايي نمي رسم.نمي تونم از رفتن محمد چيزي بنويسم چون هنوز باور ندارم كه رفته .هي به خودم مي گم داري خواب ميبيني بيدار شو ولي مثل اينكه اين خوابه تمومي نداره.باشه شايد قسمت اين بوده البته شايد كه نه حتما. به يكي از دوستام مي گفتم من همين يكي دو سال رو بيشتر مهمون اين دنيا نيستم ولي نه با اين اتفاق فهميدم همين طوري هم نيست.هر كسي رو تو جووني پيش خدا راه نمي دن. بايد خيلي صاف و بي شله پيله باشي.مثل اينكه افرادي مثل من بايد باشند تا ارزش اونايي كه ميرن سرجاش بمونه.اصلا قصد ندارم از محمد تعريف كنم اونم به چند دليل.اول اينكه اگه بخوام از خوبياش بگم يه پست كه چه ارزكنم صد تا پست هم جواب گو نيست.دوم اينكه تازه تموم اونايي كه مي دونم چيزايي هست كه من ديدم در صورتي كه اون- كارايي مي كرد كه هيچ كس غير از خدا نمي دونست و قرارايي با خدا مي گذاشت كه ما كه دوستاش بوديم بعضي وقت ها از دستش خندمون مي گرفت. سوم اينكه اون اصلا نيازي به تعريف آدمايي مثل من نداره چون من به اندازه ظرفيت خودم مي تونستم محمد رو بفهمم ولي محمد فراتر از ظرفيت من بود. الان كه به بعضي از كاراي محمد فكر ميكنم يهو بغض گلوم رو مي گيره وبا خودم ميگم ماها چقدر قافليم.
چند تا خاطره از محمد براتون تعريف مي كنم –شايد براتون جالب باشه-خودم سعي ميكنم ازش درس بگيرم شما هم سعي كنيد يه كم در موردش فكر كنيد- به فكر كردنش مي ارزه.
يه روز تو صف نانوايي با پسر همسايمون وايساده بوديم كه محمد منو ديد و اومد جلو وسلام و عليك كرد.گفتم كجا بودي گفش رفتم خونه يه بچه ها كتاب تست بگيرم .اون سال ما كلاس دوم دبيرستان بوديم و من خودم به شخصه اصلانمي دونستم تست چيه كه بخوام كتابش رو بخونم.پسر همسايمون دانشجو بود.ازش پرسيد براي چه دانشگاهي مي خوني.محمد بهش گفت سعي ميكنم دانشگاه صنعتي شريف يا علم وصنعت باشه حالا تا ببينيم خدا چي ميخواد پسر همسايمون يه كم خنديد و گفت خيلي سخته ها.محمد گفت مي دونم ولي سعي ام رو مي كنم.بعدش هم خداحافظي كرد و رفت.تو راه پسر همسايمون مي گفت اين دوستت خيلي دلش خوشه.ولي وقتي كه دانشگاه علم وصنعت قبول شد به من فهموند كه با اراده مي شه به دست نيافتني ترين جاها رسيد وتا انسان اميد داره زنده هست. اينم جمله معروف خودش(استعداد چرته.فقط ارداه و پشت كار)
.يه روز محمد از يه راننده برام صحبت كرد.گفت تو يه تقاطع يه راننده پيچيد جلوم و نزديك بوده با هم تصادف كنيم منم عصباني بودم و يه چيزي در مورد اون مرده به دوستم كه پشت سرم نشسته بود گفتم ولي بعد كه فكر كردم به اين نتيجه رسيدم كه غيبت بوده و دور زدم تا با يه زاجراتي يارو رو پيدا كردم و ازش حلاليت طلبيدم.اون روز با خودم گفتم اين محمد هم چه حوصله اي داره ولي حالا دارم مي فهمم كه اون در اصل داشته به من گوشزد مي كرده كه هيچ وقت غيبت نكن و اگر هم ناخواسته اين كار رو كردي حتما رضايت كسي رو كه غيبتش رو كردي بگير
.يه روز تو خيابون مي رفتيم وقتي صداي اذان رو شنيد گفت بريم نمازمون رو بخونيم.به من مي گفت با خدا عهد كردم تا جايي كه بشه نمازم رو اول وقت بخونم. آره اون داشت به من مي گفت اگر قبل از هر كاري اول نمازت رو خوندي. بعدش فكر آزار مردم به سرت نمي زنه.اگه قبل از كارت نمازت رو خوندي اونوقت نيت كارت خدايي مي شه
.يه شب كه با موتورش داشت منو مي رسوند خونه بهش گفتم بعضي ها ماشينشون خالي داره مي ره ولي حاضر نميشن يكي كه تو سرما كنار خيابون وايساده رو سوار كنن.گفتش اره بعضي ها اينطور هستن. بعدش هم گفت من خودم كه هنوز موتور نخريده بودم چند بار تو اين شرايط گير كردم و با اينكه عجله هم داشتم ولي كسي كمكم نكرد.منم با خدا عهد كردم كه گه من يه روز موتور بخرم هر كسي كه كنار خيابون بود و منتظر وسيله سوارش كنم وتا حالا هم هر وقت موردش پيش اومده اين كار رو كردم ولي واقعا منظورش از زدن اين حرف چي بود؟اون مي خواست به من بگه احسان اگه يه روز تو دنيا يه نفر زمينت زد تو بلند شو محكم بايست ونزاركساي ديگه به زمين بخورن .اگه در حقت جفا كردن اگه حقت رو خوردن فكر تلافي نباش.تو خدا رو در نظر بگير و مشكل مردم رو مشكل خودت بدون.اينا خط هايي بود از طومار خاطره هام با محمد.خيلي چيز هاي ديگه هم بود كه حالا مجال مطرح كردن اونا نيست.اي كاش انسان فراموش كار نبود
محمد جان اگه الان شاهد متني هستي كه دارم مي نويسم مي خوام ازت تشكر كنم.به خاطر تمام خوبي هات به خاطر تموم راهنمايي هات چه اونايي كه گرفتيم و به بعضي هاشون عمل كرديم و بعضي هاشون رو هم پشت گوش انداختيم وچه اونايي كه نگرفتيم اما تو گفتي كه بفهميم.به خاطر تمام لحظه هايي كه در كنارت خنديديم .و ميخوام ازت حلاليت بطلبم به خاطر همه جيزايي كه گفتم ولي نبايد مي گفتم و همه كارايي كه كردم ولي نبايد مي كردم ومعذرت خواهي كنم اگه نتونستم حق دوستي رو به جا بيارم محمد تو قاصدك شدي و طوفان روزگار پرپرت كرد ولي به شكوفه ها به باران برسان سلام ما را.
اينم براي اونايي كه بيدارن:
اينكه خاك سيه اش بالين است اختـــــر چـــــــــرخ ادب پرويـــــن است
گـــــــر چه جز تلخي ايــــــام نديد هرچه خواهي سخنش شيرين است
دوستــــــــان به كه ز وي ياد كنند دل بي دوست دل غمگيــــــــن است
صاحب آن همه گفتـــــار امــــــروز سائل فاتحــــــــــه و ياسيـــــن است
بيند اين بستر و عبرت گيــــــــــرد هــــر كه را چشم حقيقت بين است
هر كه باشي و ز هر جــــا برسي آخــــــرين منــــزل هستي اين است
آدمي هر چــــــه توانگـــــــر باشد چون بدين نقطه رسد مسكين است
اندر آنجـــــا كه قضـــا حكــــم كند چاره تسليــــم و ادب تمكيـــن است
زادن و كشتن و پنهـــــــــان كردن دهـــــــــــر را رسم ره ديــــرين است
خرم آن كس كه دراين محنت گاه خاطــــــري را سبب تسكيـــن است
عبادت به جز خدمت خلق نیست
عبادت بجز خس

یا علی...
|