تبليغاتX
مرداب تنهایی
مرداب تنهایی



معرفی

به نام خدا.

اول سلام وخسته نباشید عرض می کنم خدمت نویسندگان وبلاگ وبعد هم سلام عرض می کنم خدمت خوانندگان محترم و حامیان جدایی ناپذیر این وبلاگ.

هدیه هستم از شهر ساری؛متولد سال 1366؛دانشجوی سال اول رشته عمران (گرایش نقشه برداری) ؛که از امروز قراره فعالیتم رو شروع کنم و امیدوارم نوشته هام به دلتون بنشینه و در طول کار با راهنمایی هاتون بهم کمک کنید و اگه کم وکسری داشت شما به بزرگواری خودتون ببخشید.

چهارشنبه سی ام خرداد 1386 توسط |

دروغ نگو

سلام.دیدید بعضی وقت ها آدم یه دروغ هایی میگه که بعدش ضایع میشه؟چقدر خوبه بعضی وقت ها یه کم از مخمون  کار بکشیم  تا حداقل سوتی های بچه گانه ندیم. خدایی بیاید تصمیم بگیریم کمتر سیاه بازی در بیاریم و دروغ بگیم.حداقل سعی کنیم .  هر وقت جلوی ضرر رو بگیرید سوده.داستان زیر رو بخونید شما هم با من هم عقیده میشید.

مادری برای دیدن پسرش احسان مدتی روبه محل تحصیل او یعنی مادرید رفته بود.طولی نکشید که مادر احسان فهمید که پسرش با یک دختر به نام جولی هم اتاقی هست و وقتی جولی رو که یه دختر زیبای اسپانیایی بود دید به رابطه میان او و پسرش مشکوک شد و این موضوع باعث کنجکاوی زیاد او شد.احسان که به شک مادرش پی برده بودگفت : " من مي دانم که شما چه فکري مي کنيد ، اما ما فقط هم اتاقی هستیم و من به شما اطمینان میدهم که رابطه دیگری در کار نیست.حدود یک هفته بعد از اینکه مادر احسان به ایران برگشت جولی پیش احسان آمد و گفت : " از وقتي که مادرت از اينجا رفته ، قندان نقره اي من گم شده ، تو فکر نمي کني که او قندان را برداشته باشد ؟ "احسان هم در جواب گفت: خب، من شک دارم ، اما براي اطمينان به او ايميل میزنم. او در ايميل خود نوشت :مادر عزيزم، من نمي گم که شما قندان را از خانه من برداشته ايد، و در ضمن نمي گم که شما آن را برنداشتيد . اما در هر صورت واقعيت اين است که قندان از وقتي که شما به تهران برگشتيد گم شده. چند روز بعد ، احسان يک ايميل به اين مضمون از مادرش دريافت نمود :پسر عزیزم من نمی گم که جولی پیش تو می خوابه و در ضمن نمی گم که پیشت  نمی خوابه ولی واقعیت این است که اگر او در تختخواب خودش می خوابید حتما تا حالا اون قندون رو پیدا کرده بود.

جمعه بیست و پنجم خرداد 1386 توسط |

تنفر، همدم من1

 

ت،نون،ف،ر= تنفر

واژه ی آشنایی که ما در باره ی آن ذهنیت مناسبی نداریم.

.

بیشتر آن را در مقابل عشق به کار می برند.

1-آیا تحلیل عشق و تنفر در مقابل هم کار درستی است؟

.

در صورت مثبت بودن جواب، مرز بین آن دو چیست؟

در صورت منفی بودن جواب، فاصله ی معنیایی بین آن را چه کلمه ای پر میکند؟

شاید بیخیالی واژه ای در خور این مرز باشد.

خوب بیخیالی یعنی چی؟

عشق، بیخیالی و نفرت. میتوانند مثلث کاملی رو تشکیل بدهند. روابط روزانه ی ما با دیگران، با همین فرمول تحلیل میشود.

بسیاری معتقدند عشق و نفرت دارای یک جنس هستند(دوستی) ، با این شرایط ، جواب شما به سوال اول چیست؟

.

این پست مقدمه ای بود برای مجموعه ی تنفر، همدم من

 

سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386 توسط |

نگاه تازه

روزي مرد کوري روي پله‌هاي ساختماني نشسته و کلاه و تابلويي را در کنار پايش قرار داده بود روي تابلو خوانده مي شد: من کور هستم لطفا کمک کنيد . روزنامه نگاري از کنار او مي گذشت نگاهي به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اينکه از مرد کور اجازه بگيرد تابلوي او را برداشت ان را برگرداند و اعلان ديگري روي ان نوشت و تابلو را کنار پاي او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صداي قدمهاي او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسي است که ان تابلو را نوشته بگويد ،که بر روي ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چيز خاص و مهمي نبود،من فقط نوشته شما را به شکل ديگري نوشتم و لبخندي زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هيچوقت ندانست که او چه نوشته است ولي روي تابلوي او خوانده مي شد:
 

امروز بهار است، ولي من نمي توانم آنرا ببينم  !!!!!

نگاه ديگر

 وقتي کارتان را نمي توانيد پيش ببريد استراتژي خود را تغيير بدهيد خواهيد ديد بهترينها ممکن خواهد شد باور داشته باشيد هر تغيير بهترين چيز براي زندگي است.
حتي براي کوچکترين اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مايه بگذاريد اين رمز موفقيت است .... لبخند بزنيد


اين متن رو كه فكر مي كنم ترجمه يه متن خارجي باشه يكي برام ميل كرده بود.گفتم بد نيست براي شما توي وبلاگ بذارم.در ضمن لطفا هركي در اين زمينه(تغيير استراتژي براي كسب نتيجه بهتر) تجربه اي داره تو قسمت نظرات بقيه رو از اون بي بهره نذاره

جمعه هجدهم خرداد 1386 توسط |

آقای صفر

سلام.امیدوارم همتون سلامت باشید.اگه وبلاگ به روز نیست یا ما ۳تا فعالیتمون کمه شرمنده.قول می دم جبران کنیم.ولی بعد از امتحانای پایان ترم().

چند روز پیش تو کلاس ریاضی مهندسی نشسته بودم نمی دونم چرا عدد صفر هی جلوی چشمام  خودنمایی میکرد.نمیدونم چرا احساس می کردم بین عدد ها داره خدایی میکنه.برام سوال شد.به خودم می گفتم اگه این آقا نبود چی می شد؟( ).تو پست بعدیم می خوام در مورد این آقای صفر یه چیزایی بنویسم.ولی شما تنهام نذارید.خدایی این آقای صفر به گردن هممون حق داره.کمک کنید تا حداقل گوشه هایی از محبت هاش رو جبران کنم. 

هر خوبی و بدی ازش دیدید بگید.دنیا بدون اون!!!چطوری بود؟

چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386 توسط |

نامه ای به پدر!

پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يک پاکت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :

پدر عزيزم،
با اندوه و افسوس فراوان برايت مي نويسم. من مجبور بودم با دوست دختر جديدم فرار کنم، چون مي خواستم جلوي يک رويارويي با مادر و تو رو بگيرم. من احساسات واقعي رو با Stacy پيدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما مي دونستم که تو اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبيني هاش، خالکوبي هاش ، لباسهاي تنگ موتور سواريش و به خاطر اينکه سنش از من خيلي بيشتره. اما فقط احساسات نيست، پدر. اون حامله است. Stacy به من گفت ما مي تونيم شاد و خوشبخت بشيم. اون يک تريلي توي جنگل داره و کُلي هيزم براي تمام زمستون. ما يک رؤياي مشترک داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه. Stacy چشمان من رو به روي حقيقت باز کرد که ماريجوانا واقعاً به کسي صدمه نمي زنه. ما اون رو براي خودمون مي کاريم، و براي تجارت با کمک آدماي ديگه اي که توي مزرعه هستن، براي تمام کوکائينها و اکستازيهايي که مي خوايم. در ضمن، دعا مي کنيم که علم بتونه درماني براي ايدز پيدا کنه، و Stacy بهتر بشه. اون لياقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت کنم. يک روز، مطمئنم که براي ديدارتون بر مي گرديم، اونوقت تو مي توني نوه هاي زيادت رو ببيني.
با عشق،

پسرت،
John

 

پاورقي :

پدر، هيچ کدوم از جريانات بالا واقعي نيست، من بالا هستم تو خونه Tommy . فقط مي خواستم بهت يادآوري کنم که در دنيا چيزهاي بدتري هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روي ميزمه.

دوسِت دارم! هروقت براي اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن

چهارشنبه نهم خرداد 1386 توسط |



افتاده ام

اما ای کاش از چشم تو

از دماغ فیل !!

چی کسی خواهد دوخت آنجا را

که دیگر شیطان ها( فرشته ها) نیافتند پایین

میدانم

که روزی خواهم افتاد

به پای آسمان

میدانم

شعر:نسرین دارا

mordaab_tanhaaii@yahoo.com

Design By Parstheme