تبليغاتX
مرداب تنهایی
مرداب تنهایی



حیرانی!!!

بچه ها ببخشید زود تر از اونی که باید پست نوشتم.

آخه اصلا آروم ندارم نمی دونم باید چه جوری قلبم و آروم کنم؟!

نمی دونم از کی باید کمک بگیرم؟ از خدای خودم.اصلا اون کیه ؟ چیه؟

چرا ما رو خلق کرده از کجا اومد کجا می خواد بره؟ تقدیرش چیه؟ چرا عاشق ماست و ما معشوقه اون چرا ما را از عشق به خود عاشق کرده؟

آیا هر کس برای خود خدایی دارد یا اینکه یک خدا وجود دارد یا اینکه یک خدا وجود دارد و آن هم خدای همه.

ولی آن یگانه از کجا آمد؟

وای چرا به درهای بسته میرسیم او را صدا میزنیم؟ چرا؟چرا؟

ما همه افسانه ایم رویاییم کابوسیم!!!

اما این افسانه را چه کسی دارد تعریف می کند؟ یا اینکه ما رویا و کابوس چه کسی هستیم؟

هر آمدنی رفتنی دارد. به کجا میرویم؟ قصد از این آمدن و رفتن چیست؟

در دایره ای که آمدن و رفتن ماست

آن را نه بدایت نه نهایت پیداست

کس می نزند در این معنی راست

کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست؟؟؟

(خیام)

می گویند امتحان الهی چرا بی اراده آمده ایم تا گناه کنیم و بعد هم عذاب؟!!

آیا خدایمان.....؟؟؟

نه.نه.نه او خود خواه نیست. پس چرا وقتی میدانست انسانها خطا کار میشوندذ آنها را آفرید که بعد به آنها عذاب دهد؟؟؟

وای خدایا. باز هم او را صدا کردم! او کیست؟

نمی دانم چه کسی به او گفت ما را خلق کند؟

وای که زندگی ما بازی است در صحنه روزگار!

وای چه کارگردانی؟...چه بازی؟... چه تقش هایی؟ زندگی؟

نه.نه.نه این افکار پریشانم با نوشتن این چیز ها آرام نخواهد شد.

چرا نمی گذارد او را ببینیم؟ چرا پرده ها را از بین نمی برد؟ چرا؟

عدل!عدل او چیست؟ اینکه بی انکه بدانیم راهی را در پیش بگیریم و همیشه مبهوت به گذر عمر؟

نه.نه.نه

وای خدایا. خدا!!

چرا او را صدا میزنم؟ آیا بر طبق عادت است یا سرشت؟

این سرشت از کجا آمده؟

چرا فطرتمان این چنین است؟

اگر ما نبودیم چه می شد؟ چی بود؟ کی بود؟

هیچی را تصور کن!!!... وای چه وحشتناک!!!

خدایا هر جا هستی. هر که هستی. بی آنکه بدانم کیستی! بی آنکه بدانم چرا!!! دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم!!!

هر ذات که درتصرف دوران است

اندر طلب نور یقین خیران است

هر ذره که در سطح هوا گردان است

سر گشته این وادی بی پایان است

***

چندان که نگاه میکنم حیرانی است

سر گشتگی و بی سرو سامانی ست

در بادیه ای که دانشش نادانی است

گردون را بین که جمله یر گردانی ست

***

بر بوی یقین درین بیابان رفتیم

وز عالم تن به عالم جان رفتیم

عمری شب و روز در تفکر بودیم

سرگشته در آمدیم و حیران رفتیم

(عطار)

سه شنبه بیست و ششم تیر 1386 توسط |

حرف من

سلام دوستان شرمنده ازاینکه تا الان کوتاهی کردم و زیاد فعالیت نداشتم راستش و بخواین درس و امتحان سرم و خیلی شلوغ کرده بود بخاطر همین نتونستم که مطلبی بذارم. احتمالا این پست من اولین و آخرین پسته .حالا یه چیزایی از بچه ها شنیدم  اگه خبری شد حتما خبرتون میکنم.

من واسه این پست خیلی به خودم کلنجار رفتم تا  یک موضوع خوبی پیدا کنم.آخه من پرم از  حرفای ناگفته.  نمی دونم از کجا شروع کنم دور و بر ما آدما پر از موضوع واسه نوشتنه اما آیا ذهن ما رو یاری میکنه که بتونیم  در موردش رو کاغذ یا صفحه وبلاگ چیزی بنویسیم؟!خوب بعد کلی فکرو فکر به یه چیزی رسیدم !!!.شما تا حالا به مرگ فکر کردید؟ نمی خوام حرف از نا امیدی بزنم .اصلا این اشتباهه که تا حرف از مرگ میاد همه حس می کنن زندگی تمومه و اینجا آخر خطه.اصلا دلیلی نمی شه کسی که به مرگ فکر می کنه آدم نا امیدی باشه. به نظر من کسی که به مرگ و مردن فکر می کنه خیلی به فکر عاقبت کارشه. آخه بعد همه اینا ذهن ما به یه جا میره اونم قیامت!!! .تا حالا فکر کردین چرا می گن مرگ تولد دوباره است یا فقط انو به عنوان یه شعر ملکه ذهن کردین؟.اگه یه کم به این شعر از مثنوی معنوی فکر کنین معنی این جمله رو خوب درک می کنین

          از جمادی مردم و نامی شدم                           وز نما مردم به حیوان سر زدم

          مردم از حیوانی و آدم شدم                              پس چه ترسم کی ز مردن کم شدم

می خواد بگه هیچوقت مرگ پایان زندگی نیست. واقعا کی یه آدم از مرگ ضرر می بینه آخه اگه آدم درستکاری باشه بعد مرگش به پاداش نیکویی که در انتظارشه میرسه و اگه گناهکار باشه بازم ضرر نمی بینه چون امکان داشت اگه یه لحظه بیشتر زنده می موند یه گناه به گناهاش اضافه می شد.من نمی خوام بگم فقط مرگ نه می خوام بگم مرگ شروع یه زندگی دوبارست.این دنیا گذر گاهی برای رسیدن به اون زندگی. زندگی که تو این دنیا می سازیمش. کاش همه خوب بسازیمش.ما همه می دونیم این گذرگاه یه پایانی داره و در انتهاش یه دری هست که همه یه روزی به این در می رسیم.

          مرگ من روزی فرا خواهد رسید                          در بهاری روشن از امواج نور

          در زمستانی غبار آلود و دور                               یا خزانی خالی از فریاد و شور

بالاخره یه روزی میاد دیر یا زود داره ولی سوخت و سوز نداره.بعد مرگ میریم به جایی که رنگ ریا و دو رو یی نیست. اگه عذابی هست اونم از خشم خداست اونجا رنگ رنگ خداست.ما از سوی اوییم و به سئیش باز خواهیم گشت

           هر کسی کو دور ماند از اصل خویش                    بازجوید روزگار وصل خویش

 

 

جمعه بیست و دوم تیر 1386 توسط |

تنفر، همدم من3

اون رو با تموم بی میلی های ابتداییش دوست دارم، یادمه اوایل قبول اون خیلی خیلی برام سخت بود.آخه همه چیز یه مرتبه اتفاق افتاد، همیشه میدونستم دوستم داره، ولی هیچ وقت فکر  این که (من)دوستش داشته باشم  رو نمی کردم حالا که دیگه وضعم خیلی خرابه و کارم تقریبا تمومه!!!

حالا دیگه کارم به جایی رسیده که دوست دارم با تمام وجود، اون رو در آغوش بگیرم، دوست دارم همیشه در کنارم باشه دوست دارم تا آخر عمر غلام اون باشم!!

اگه بخوام در باره ی عشقم حرف بزنم باید بگم...

این عشق یه جورایی به طور ناخودآگاه به من تحمیل شد، ولی حالا که فکرش رو میکنم ؛ دوست دارم دست تک تک اونهایی رو (که این عشق رو به من تحمیل کردند) ببوسم، اون ها خودشون هم فکر نمی کردند من زیر بار این عشق برم ولی من بهترین انتخاب عمرم و انجام دادم، واقعا ارزشش رو داشت.

توی پرانتز بگم :خداییش خیلی آستانه ی تحملش بالاست، شاید هر کی جای اون بود و این حرفهای من رو در مورد خودش می شنید، یه لحظه هم نمی موند(همون حرفها، که دلالت بر تحمیل این عشق بر من میکند)

ما از هر نظر برای هم ساخته شدیم(البته من هنوز هم حسرت این رو میخورم که چرا اینقدر ما دیر با هم آشنا شدیم).

آخه میدونید، قبل از اینکه با اون آشنا بشم، تصور دیگه برای آیندم داشتم و چه فکرهای ناجوری که برای آیندم نمی کردم!!!

حالا که اینقدر بهش نزدیک شدم، دیگه فرصت رو از دست نمیدم.به هیچ کس هم اجازه ی دخالت توی کارهام رو نمیدم و نمیذارم کسی میونه ی ما رو خراب کنه.

من همیشه آدم یه دنده ای بودم برا همین حالا هم سر حرفم بابت عشق اون میمونم.

آخه من...

ادامه دارد

علیرضا

 

دوشنبه هجدهم تیر 1386 توسط |

روز مادر

با سلام و عرض تبریک به مناسبت سالروز میلاد با سعادت دخت گرامی پیامبر اسلام حضرت فاطمه زهرا(س) و روز مادر.

به مناسبت روز مادر دو مطلب زیر رو براتون گذاشتم.براي خودم که خیلی جالب بود امیدوارم برای شما هم جالب باشه. 


 ***زیباترین جواهر***

با مادرم به ويترين طلافروشي خيره شده بوديم. ويترين مغازه پر بود از طلا و جواهرات قشنگ و جورواجور. مادرم با لبخند نگاهم کرد و وارد مغازه شد. اما من خيره به طلاها پشت ويترين ماندم. انتخاب کردن کار سختي بود. همه طرحها و مدلها چشمگير و زيبا بودند اما...
گردنبند مادرم که تازه وارد ويترين شده بود،از همه زيباتر بود...


***عشق واقعی***

شبي پسر كوچكي يك برگ كاغذ به مادرش داد . مادر در حال آشپزي بود دستهايش را با حوله تميز كرد و نوشته ها را با صداي بلند خواند. پسر كوچولو با خط بچه گانه نوشته بود :
صورتحساب:

1- تميز كردن باغچه 500 تومان 2- مرتب كردن اتاق خواب 500 تومان 3- مراقبت كردن از برادر كوچكم 1000تومان 4- بيرون بردن سطل زباله 500 تومان 5- نمره رياضي خوبي كه گرفتم 500 تومان 6- جمع بدهي شما به من 3000 تومان.

مادر به چشمان منتظر پسرش نگاهي كرد و چند لحظه خاطراتش رو مرور كرد سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب پسرش اين عبارت را نوشت :

1- بابت سختي 9 ماه بارداري كه در وجودم رشد كردي ، هيچ 2- بابت تمام شب هايي كه بر بالينت نشستم و برايت دعا كردم ، هيچ 3- بابت تمام زحماتي كه در اين چند سال كشيدم تا تو بزرگ شوي ، هيچ 4- بابت غذا ، نظافت تو و اسباب بازيهايت ، هيچ و اگر تمام اينها را جمع بزني خواهي ديد كه هزينه عشق واقعي من به تو هيچ است.

وقتي پسر آنچه را كه مادرش نوشته بود را خواند ، چشمانش پر از اشك شد و در حالي كه به چشمان مادرش نگاه ميكرد قلم را برداشت و زير صورتحساب نوشت : قبلا بطور كامل پرداخت شده است

برگرفته از: http://doornazdeek.persianblog.com

 

مادر

پنجشنبه چهاردهم تیر 1386 توسط |

داش زمان

زياد نميبينمش.خيلي كم پيدا شده.البته خيلي خيلي هم نه ولي حداقلش اينه كه من نميبينمش. آخرين باري كه ديدمش ،كوله پشتيش رو بسته بود و داشت ميدويد.

بهش گفتم وايسا كاريت دارم،گفت اين يكي رو ازم نخواه خدايش راست  مي گفت : اصلا وايسادن  تو ذاتش نبود.از بچگي هم كه يادم مياد همين طور بيقرار بود ولي نه به اندازه حالا. يادم مياد قديما با هم قدم ميزديم،كوه ميرفتيم،سينما و...خلاصه خيلي خوش بوديم. از اين هم نگذريم كه بعضي وقت ها  بد ضد حال هايي ميزد ولي ميشد تحملش كرد. ميگفت هميشه باهام ميمونه.ميگفت فقط با منه.

ولي من كه ميدونم دروغ ميگفت آخه خودم با چشماي خودم ديده بودم كه با كساي ديگم مي پره. وعده هاي رنگارنگي بهم داده بود.هي ميگفت بايد بجنبي ولي من به خاطر شناختي كه ازش داشتم ميگفتم اين هميشه عجوله وزياد سخت ميگيره.

گذشت وگذشت...

هر چي سن من بيشتر مي شد، سرعت اونم بيشتر مي شد و من براي اينكه ازش عقب نمونم  مجبور بودم تند تر بدوم ولي اين يه رقابت نابرابر بود آخه هر چي مي گذشت موانع جلوي راه من بيشتر و بلند تر ميشد ولي اون راهش هموارتر مي شد و با سرعت بيشتري مي دويد.تازه لم من اومده بود دستش. بعضی وقتا آرومش مي كرد تا بهش نزديك بشم و اميدوار، ولي يهو گازش رو تا ته پر ميكرد و مي رفت.يه بار كه پشت سرش ميدويدم قسمش دادم كه وايسه با هم بريم.گفت:همه اين دوندگي كه من ميكنم به خاطر تو هست گفت: اگه من وايسم كه تو كارت تمومه.ولي من نمي فهميدم چي ميگه(شايد هم حق داشتم ).  تا اينكه تو مسير به يه دوراهي رسيدم.اون اينقدر دور شده بود كه  عملا به من نمي تونست كمک كنه .اصلا نمي تونستم تصميم بگيرم. هزار تا دليل داشتم كه از چپ برم.ولي خيلي ها مي گفتن مسير سمت چپ خاكيه،رفتنش ريسك داره(ولي من عاشق ريسك كردن بودم) البته جاده سمت راست آسفالت بود. صاف مثل كف دست ولي اولش اينطوري بود .كسي به آخرش نگاه نمي كرد،همه اولش رو مي ديدن. تازه من مسير خاكيه رو بيشتر دوست داشتم.  به اين دليل بود كه سر دو راهي نشستم  و نتونستم  انتخاب كنم .ولي هنوز هم نا اميد نيستم آخه اون بهم گفته بود نا اميد نباش .

شايد يه روز يه ميانبر پيدا كردي و تونستيم دوباره هم سفر بشيم .راستي يادم رفت اسمش رو بگم. بچه ها صداش مي كنن داش زمان و واحدش هم ثانيه هست.

 فقط خواهشی كه دارم اينه كه باهاش رفيق باشيد و به اين راحتي ميونتون رو باهاش به هم نزنيد.اين داش زمان ما خيلي بچه خوبيه،فقط يه كم، كم طاقته كه اينم زياد مهم نيست،البته مهم هست ولي...

يا علي

 

 

سه شنبه دوازدهم تیر 1386 توسط |

تنفر، همدم من2

نمیدونم از کجا شروع کنم، نمیدونم از چیه اون براتون بگم... یادمه اوایل چند تا پست در مورد عاشقی گذاشتم توی وبلاگ،که خیلی از دوستان خورده گرفتند و یه جورایی مسخره کردند؛

حالا من دوباره میخوام از یه عشق جدید حرف بزنم؛

چند وقته باهاش دوست شدم، اگه بخوام دقیقا بگم 9000000 ثانیه قبل اتفاقا این بار همه چیزاز یه...شروع شد(اگه بگم همه میفهمند پس بیخیال)!!! یه جورایی نیمه گمشده ی خودم رو بعد از سال ها پیدا کردم، اوایل یه مقدار باهاش بیگانه بودم ولی خیلی زود عاشقش شدم، اتفاقا اون هم بسیار من رو دوست داره، شاید بیشتر از من!!!

راستش رو بخواهید اینقدر عاشقش شدم که اگه یه لحظه از من دور بشه، نمیتونم زنده بمونم،یه جورایی نفسم رو از نفس اون دارم.

اگه بخواهم از قیافش براتون بگم، شاید زیاد به مذاق شما خوش نیاد، ولی علف باید به دهن بزی شیرین بیاد که میاد!!!

اگه بخوام از خصوصیاتش بگم، اون خیلی کم حرف هستش، خیلی گوشه گیر و مثل خودم عاشق تنهایی( من خیلی از این خصوصیتش خوشم میاد). اون خیلی مهربونه، همش میگه دیگران رو هم دوست داشته باش، حتی دوست داره جنس عشق من با دیگران از نوع جنس خودش باشه، من که هنوز نشدیم کسی حاضر باشه بشه این کار رو بکنه ولی اون حتی من رو به این نوع احساسات تشویق میکنه. من خیلی چیزها از اون یاد گرفتم، یاد گرفتم عاشق تر باشم_حتی اگه اون عشقم رو بروز ندم_ !! یاد گرفتم این عشق رو توی خودم پرورش بدم.خلاصه اون یه موجود تمام عیار برای زندگی هست.حتی اگه به اون نرسم،تا آخر عمر مدیونشم، اون تفکر من رو نسبت به دیگران عوض کرده،اون به من آرامش داده.

اون ...

ادامه دارد...

علیرضا

شمع

چهارشنبه ششم تیر 1386 توسط |

تساوی؟؟؟

از موقعی که یادم میاد همیشه سعی کردن که تو مخم کنن که زن و مرد با هم برابرن(مخصوصا تو دبیرستان و دانشگاه).ولی من از همون موقع هم تو کتم نمی رفت که این دو تا با هم دیگه برابر باشن.اصلا به نظر من خود خدا نمی خواسته که اینجور بشه.به نظر من خیلی از مشکلاتی که الان در جامعه ما و حتی جوامع غربی به وجود اومده از همین مساله ناشی میشه که خانومها یه سری حقوقی فراتر از حقوق واقعی خودشون به دست آوردن.خیلی وقت بود که می خواستم یه متن در این باره بذارم که بالاخره یه متن خوب پیدا کردم.اگه کامل بخونین فکر می کنم با من هم عقیده بشید.

**********************تساوي زن مرد؟**********************


ما به مردها گفتيم: مي خواهيم مثل شما باشيم. مردها گفتند: حالا كه اين قدر اصرار مي كنيد، قبول ! و ما نفهميديم چه شد كه مردها ناگهان اين قدر مهربان شدند.

وقتي به خود آمديم، عين آن ها شده بوديم. كيف چرمي يا سامسونت داشتيم و اوراقي كه بايد به اش رسيدگي مي كرديم و دسته چك و حساب كتاب هايي كه مهم بودند.. با رئيس دعوايمان مي شد و اخم و تَخم اش را مي آورديم خانه سر بچه ها خالي مي كرديم.ماشين ما هم خراب مي شد، قسط وام هاي ما هم دير مي شد. ديگر با هم مو نمي زديم.

آن ها به وعده شان عمل كرده بودند و به ما خوشبختي هاي بي پايان يك مرد را بخشيده بودند. همه كارهايمان مثل آن ها شده بود فقط، نه! خداي من! سلاح نفيس اجدادي كه نسل به نسل به ما رسيده بود، در جيب هايمان نبود. شمشير دسته طلا؟ تپانچة ماشه نقره اي؟ چاقوي غلاف فلزي؟ نه! ما پنبه اي كه با آن سر مردها را مي بريديم، گم كرده بوديم. همان ارثيه اي كه هر مادري به دخترش مي داد و خيالش جمع بود تا اين هست، سر مردش سوار است. آن گلولة اليافي لطيفي كه قديمي ها به اش مي گفتند عشق، يك جايي توي راه از دستمان افتاده بود. يا اگر به تئوري توطئه معتقد باشيم، مردها با سياست درهاي باز نابودش كرده بودند.

حالا ما و مردها روبه روي هم بوديم. در دوئلي ناجوانمردانه. و مهارتي كه با آن مردهاي تنومند را به زانو درمي آورديم، در عضله هاي روحمان جاري نبود.

سال ها بود حسودي شان مي شد. چشم نداشتند ببينند فقط ما مي توانيم با ذوقي كودكانه به چيزهاي كوچك عشق بورزيم. فقط و فقط ما بوديم كه بلد بوديم در معامله اي كه پاياپاي نبود، شركت كنيم. مي توانستيم بدهيم و نگيريم. ببخشيم و از خودِ بخشيدن كيف كنيم. بي حساب و كتاب دوست بداريم. در هستي، عناصر ريزي بودند كه مردها با چشم مسلح هم نمي ديدند و ما مي ديديم. زنانگي فقط مهارت آراستن و فريفتن نبود و آن قديم ها بعضي از ما اين را مي دانستيم. مادربزرگ من زيبايي زن بودن را مي دانست. وقتي زني از شوهرش از بي ملاحظگي ها و درشتي هاي شوهرش شكايت داشت و هق هق گريه مي كرد، مادر بزرگ خيلي آرام مي گفت: مرد است ديگر، نمي فهمد. مردها نمي فهمند. از مرد بودن مثل عيبي حرف مي زد كه قابل برطرف شدن نيست. مادربزرگ مي دانست مردها از بخشي از حقايق هستي محروم اند. لمس لطافت در جهان، درانحصار جنس دوم است و ذات جهان لطيف است.

مادربزرگ مي گفت كار زن ها با خدا آسونه. مردها از راه سخت بايد بروند. راه ميان بري بود كه زن ها آدرسش را داشتند و يك راست مي رفت نزديك خدا. شايد اين آدرس را هم همراه سلاح قديمي مان گم كرديم.

به هر حال، ما الان اينجاييم و داريم از خوشبختي خفه مي شويم. رئيس شركت به مان بن فروشگاه سپه داده و ما خيلي احساس شخصيت مي كنيم. ده تا نايلون پر از روغن و شامپو و وايتكس و شيشه شور و كنسرو و رب و ماكاروني خريده ايم و داريم به زحمت نايلون ها را مي بريم و با بقية همكارهاي شركت كه آن ها هم بن داشته اند و خوشبختي، داريم غيبت رئيس كارگزيني را مي كنيم و اداي منشي قسمت بايگاني را درمي آوريم و بلندبلند مي خنديم و بارهايمان را مي كشيم سمت خانه.

چقدر مادربزرگ بدبخت بود كه در آن خانه مي شست و مي پخت. حيف كه زنده نماند ببيند ما به چه آزادي شيريني دست يافتيم. ما چقدر رشد كرديم.
افتخارآميز است كه ما الان، هم راننده اتوبوس هستيم هم ترشي مي اندازيم. مهندس معدن هستيم و مرباي انجيرمان هم حرف ندارد. هورا ما هر روز تواناتر مي شويم. مردها مهارت جمع بستن ما را خيلي تجليل مي كنند. ما مي توانيم همه كار را با همه كار انجام دهيم. وقتي مردها به زحمت بلدند تعادل خودشان را ايستاده توي اتوبوس حفظ كنند، ما با يك دست دست بچه را مي گيريم با دست ديگر خريدها را، گوشي موبايل بين گردن و شانه، كارهاي اداره را راست و ريس مي كنيم. افتخارآميز است.

دستاورد بزرگي است اين كه مثل هم شده ايم. فقط معلوم نيست به چه دليل گنگي، يكي مان شب توي رختخواب مثل كنده اي چوب راحت مي خوابد و آن يكي مدام غلت مي زند، چون دست و پاهايش درد مي كنند. چون صورت اشك آلود بچه اي مي آيد پيش چشمش. بچه تا ساعت پنج مانده توي مهد كودك. همه رفته اند، سرايدار مجبور شده بعد از رفتن مربي ها او را ببرد پيش بچه هاي خودش. نيمة گمشده شب ها خواب ندارد. مي افتد به جان زن. مرد اما راحت است، خودش است. نيمه ديگري ندارد. زن گيج و خسته تا صبح بين كسي كه شده و كسي كه بود، دست و پا مي زند.

مادربزرگ سنت زده و عقب افتادة من كجا مي توانست شكوه اين پيروزي مدرن را درك كند؟ ما به همة حق و حقوقمان رسيده ايم. زنده باد تساوي!

 

دوشنبه چهارم تیر 1386 توسط |



افتاده ام

اما ای کاش از چشم تو

از دماغ فیل !!

چی کسی خواهد دوخت آنجا را

که دیگر شیطان ها( فرشته ها) نیافتند پایین

میدانم

که روزی خواهم افتاد

به پای آسمان

میدانم

شعر:نسرین دارا

mordaab_tanhaaii@yahoo.com

Design By Parstheme