تبليغاتX
مرداب تنهایی
مرداب تنهایی



حلاج شهرم

کسی نمی داند که زبانم چیست؟
که دردم چیست؟
که عشقم چیست؟
که دینم چیست؟
که زندگی ام چیست؟
که جنونم چیست؟
که فغانم چیست؟
که سکوتم چیست؟
ای دنیای ناشناخته ای که به تازگی به تو رسیده ام
تو را پیش از این ندیده ام
پیش از این، دور از تو در اقلیم دیگری می زیسته ام
من از کشور دیگری آمده ام اما با کوه و دشت تو
با رودها و دریاچه ها و مزارع سرسبز و باغ های خرم و پرندگان رنگین و زیبای تو
با وماه و خورشید وستارگان تو آشنایم
سخت آشنایم
آنها نیز با دل من آشنایند
من همه ی عمر به دنبال تو می گشتم
من در روح اجدادم تو را می جستم
من آنان را در این راه می راندم
من آنها را به سوی تو می کشاندم
من اکنون کاشف سرزمین تازه ای نیستم
من وطنم را یافته ام
من در غربت زادم
پدرانم همه در غربت زادند و زیستند و مردند
و هرگز با غربت خو نکردند
هرگز با مردم سرزمین بیگانه نساختند،دل نبستند
همواره در حسرت میهن خویش، سرزمین روح و سرشت و نژاد خویش بودند
یاد او را لحظه ای از یاد نبردند
چو من نیز با باغ های سبز وسرخ سرزمین بیگانه انس نبستم
مرا نفریفتند
هم چنان استوار و صبور
دل به جست و جوی سالیان دراز بستم و تو را یافتم
تو را ای کشور من ،ای آشیانه ی من
ای که از آب و گل توست جان و تن من
ای که در تو من آواره نخواهم بود
در دامن مهربان تو آرام خواهم شد
در کنار تو پریشانی و غربت و بیگانگی را از یاد خواهم برد
نمی دانی که چه نیازی به گم شدن دارم
به نیست شدن دارم
دوست دارم در پیچ و خم دشت های ناپیدای تو گم شوم
در عمق دریاهای اسرار آمیز تو غرق شوم
در قلب صحراهای خیال انگیز تو محو شوم
دردهای کهنم را در زیر آسمان تو به فریاد سر دهم.
ای که هوای من شده ای

دم زدن در تو حیات من است

سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386 توسط |

خدای من

به نام خدایی که در این نزدیکی است

من اینبار هم آمده ام با دنیایی پر از حرف با دنیایی پر از ناگفته.

اینبار نه حرف لز پریشانی نه حرف از سردرگمی اینبار با دلی آرام آرام از درک حقیقت. شاید حقیر تر از آنم که از حق و خقیقت سخن به میان آورم. اما میگویم

خدا همان کیس است که می پرستمشهمان کسی که لایق پرستش است. او را می خواهم چرا که او خواستنی است.

خدای من معبودم معشوقم وای چه حالی دارم چه خدایی دارم؟!

پروردگارا یافتم که جز از تو از کسی مدد نجویم اگر تا به حال از نا محرمان یاری جستم مرا ببخش چرا که نادانی بیش نبودم و چشمی نداشتم که محرمی چون تو

را ببینم و چنگ در ریسمان های فرسوده می کردم بی آنکه ریسمان محکم الهی را ببینم.

مرا ببخش می دانم که عفوت بیشتر از آن است که من طلب بخشش کنم.

می پرستمت ای معبود جاودان من!

در دنیایی که نا ملایمات بیداد می کند من دلی قرص دارم چون تو خدایی دارم. در دنیایی که ریا رورویی دروغ تندیس هایی شدند برای ما نت به صداقت و پاکی

تو دلگرم می شوم .

معبودم حال عجیبی دارم تو را می بینم تو را در آواز پرندگان در غرش ابرها در بارش باران. غرورت را حس می کنم وقتی به کوههایت می نگرم. به سخاوتت

می رسم هر گاه دریا را می بینم.

به بزرگیت رسیدم به عظمتت. پس نگذار این حال خواستنی از من گرفته شود!

خدایا مرا به جز خود به کسی وا مگذار.

دوستت دارم معبودا!
هر جا که نظر گاه دل درویش است

آب آیینه زندگی در پیش است

زینهار میازار دل درویش را

که درویش خدا نیست خدا درویش است.

پنجشنبه هجدهم مرداد 1386 توسط |

زمان حال

سلام.تا حالا توجه كرديد چقدر از وقتتون رو به فكر كردن به گذشته وچقدرش رو به فكر كردن به آينده اختصاص داديد.بعضي از ما گذشته خوبي داشتيم و همش از گذشته حرف مي زنيم.بعضي هامون اصلا دوست نداريم به گذشته فكر كنيم،احتمالا خاطرات بد يا اتفاقاي ناگوار باعث اين حالت ميشه.يه عده اي ازماهم دائما ميگيم قراره اين كار رو بكنم يا قراره اون كار رو انجام بدم.هميشه منتظر اتفاقاتيم و هي منتظريم آينده بياد.ميگيم اره من فلان خواهم كرد،من فيسال خواهم كرد.البته شما شايد اين طوري نباشيد من خودم رو ميگم.ولي تا حالا فكر كرديد هيچ وقت اينده نميياد؟منظورم اينه ما هيچ مرزي ندارم كه محدوده آينده رو مشخص كنه.مشكل همه ما(شايد هم من)اينه كه ما حال رو فراموش كرديم.انسان هميشه راحت طلب بوده و تا جايي كه امكان داشته باشه مي خواد در راحتي باشه، واسه اينه كه كار امروز رو به فردا واگذار ميكنه ولي نميدونه فردايي وجود نداره،امروز همون فردايي هست كه ديروز منتظرش بوده.اگه باور كنيم كه عملا نميتونيم گذشته رو از حال وحال رو از آينده تفكيك كنيم فكر كنم خيلي مشكلات حل بشه.

اگه از اين سه روشي  هم كه دكتر اسپنسر جانسون در يكي از كتاباش به نام هديه ذكر كرده بتونيد براي بهتر استفاده كردن از حال كمك بگيريد من تضمين ميكنم كه ضرر نميكنيد.                                         1.در حال حضور داشته باش. وقتی می خواهی خشنود و موفق باشی بر آن چه اکنون درست و خوب است تمرکز کن. مقصودت را به کار بند تا به آن چه در حال است پاسخ دهي. بودن در زمان حال یعنی بي توجهي به گذشته و توجه به چیزیی که الان مهم است   ۲.بي توجهی به عوامل مزاحم. تو خود زمان حال خودت را می سازی  از طریق چیزی که توجه ات را به آن معطوف ميكني. از گذشته درس بیاموز وقتی می خواهی زمان حال ات را از گذشته ها بهتر سازی.به  آن چه در گذشته اتفاق افتاده بنگر ،هر چه با ارزش است ،بياموز. در زمان حال کارها را متفاوت انجام بده  .   اگر از گذشته نياموخته باشي، به محض اينكه آموختي و رهايش كردي زمان حال را بهبود ميبخشي    ۳برای آینده برنامه ریزی کن وقتی می خواهی آینده ات را بهتر از زمان حال بسازي . تصور کن آینده ی عالی  در پيش داري. برنامه ریزی کن تا آن آینده ی عالی تحقق یابد.                                                          

به برنامه هایت ، درزمان حال ، عمل کن                                                                                     

 هديه لحظه اکنون است .هدیه همان هم اکنون است

زندگی هديه خداست به تووووو،خوب زندگي كردن هديه توووووست به خدا

يا علي...

پنجشنبه یازدهم مرداد 1386 توسط |

خداحافظ...همین حالا

با تقديم آخرين سلام خدمت خوانندگان وبلاگ
تقريبا 9 ماه از عمر وبلاگ مي گذره از موقعي كه من اولين پست رو براي شروع كار وبلاگ گذاشتم
با تمام فراز نشيبهايي كه در مدت 9 ماهه وجود داشته فكر مي كنم تجربه بدي نبود.
توي اين مدت سعي كردم كه هيچ كدام از پست هام بدون محتوي نباشه و حداقل ارزش وقت گذاشتن روش رو(از طرف خوانندگان) داشته باشه.
حالا كه 9 ماه گذشته مي بينم ديگه كافيه... بايد به قول بازيكناي فوتبال كفشام رو آويزون كنم.
مطمئنم كه بقيه بچه ها مي تونن بهتر و قوي تر از من بنويسن-هدر طراحي كنن-قالب انتخاب كنن-عضو جديد اضافه كنن و خيلي چيزاي ديگه...
پس مديريت وبلاگ رو كمپلت در اختيارشون قرار مي دم و مي گم:

خداحافظ همين حالا

دوشنبه هشتم مرداد 1386 توسط |

تنفر، همدم من4(قسمت آخر!)

...آخه من، دوست ندارم حرفم 2 تا بشه.

حالا دوست دارم بی پرده عشقم رو معرفی کنم. البته حدس زدنش خیلی هم سخت نبود، آره درسته . عشق من همون <<تنفر>> هست. حالا برگردید و مجموعه ی <<همدم من تنفر>> رو از این زاویه بخونید و هر سوالی که براتون پیش اومد رو از من بپرسید.

شاید یه کم عجیب باشه، ولی حقیقت داره.دلیلش هم مفصله ، دوست ندارم با گفتنش خاطره های تلخ خودم رو تکرار کنم. ولی اگه بخوام گوشه هایی از اون رو بگم.

باید بگم: وقتی همه ی مرزهای عشق و تنفر به یک باره شکسته میشن، وقتی بی دلیل محبت جاش رو به کینه میده و دوستی جاش رو به خیانت و دشمنی میده؛ وقتی حرمت دوستی به راحتی زیر پا گذاشته میشه و همه ی خودی ها، به یکباره بیگانه میشن، وقتی اشکهای پرارزشت،هیچ خریداری نداره و... دیگه چاره ای نمی مونه، شما ناچارید به این عشق تن بدید.

ولی همونطور که گفتم من از عشقم راضی هستم و با تمام وجود به اون عشق میورزم!!، ولی نه، یه عشق معمولی، عشقی سرشار از نفرت.

توی این چند هفته که پستم رو گذاشتم با عکس العمل های متفاوت و البته بسیار متناقضی روبرو شدم. خیلی برام جالب بود وقتی میدیدم برای بعضی ها مهم بود بدونن شرایطم الان چجوریه وخیلی جالب تر بود، وقتی میدیدم برای بعضی ها، اصلا شرایطم مهم نبود و اگه هم مهم بود فقط در ظاهر بود(کاشکی حداقل،بعضی ها، همین تظاهر به همدردی رو میکردند)!!!!!

توی این چند هفته حتی دوبار تهدید شدم، البته مطمئن نیستم که این تهدیدها 100% به این پست ها مربوط باشه ، ولی بی شک،یه جورایی به این پست ها مربوط بوده.

البته الان نمیدونم، با خواندن این پست، خیال دوستان(البته از جنس دشمن نما)،راحت میشه یا نه... ولی مطئننا در چند روز آینده متوجه میشم... .خودم خیلی دوست دارم در مورد تنفر حرف بزنم، ولی میترسم با بکار بردن کلمات نامناسب اوضاع رو از این که هست بدتر کنم.

میدونید، اگه این عشق،یه عشق دوطرفه باشه به خودی خود، خیلی هم بد نیست، حتی ممکنه بعضی وقت ها مفید باشه،اون به شما خیلی چیزها یاد میده،مثلا یاد میده: ((برای هرکس به اندازه ی خودش دل بسوزونی ،در نهایت هیچ کس برات باقی نمی مونه، به دنیا نباید اینقدر ساده نگاه کرد و بهتون یاد میده برای اینکه بتونی بین گرگها دووم بیاری،مثل خودشون بیرحم باشی و...)) اما، وقتی کار خطرناک میشه که این مسیر دوطرفه تبدیل به یک جاده ی یکطرفه بشه،اون موقعست که شما بی اختیار به همه ی دستورات اون گوش میدید،اون وقت این شمایید که همه ی مرزها رو میشکنید،اونجاست که دیگه هیچکس...

..

(تا اوضاع من، از اینی که هست بدتر نشده و کارم بیش از این بیخ پیدا نکرده)، پستم رو همینجا نیمه کاره تموم میکنم.

این داستان ادامه دارد(داشت!!!)... ولی

پایان

علیرضا

سه شنبه دوم مرداد 1386 توسط |



افتاده ام

اما ای کاش از چشم تو

از دماغ فیل !!

چی کسی خواهد دوخت آنجا را

که دیگر شیطان ها( فرشته ها) نیافتند پایین

میدانم

که روزی خواهم افتاد

به پای آسمان

میدانم

شعر:نسرین دارا

mordaab_tanhaaii@yahoo.com

Design By Parstheme