|
...آخه من، دوست ندارم حرفم 2 تا بشه.
حالا دوست دارم بی پرده عشقم رو معرفی کنم. البته حدس زدنش خیلی هم سخت نبود، آره درسته . عشق من همون <<تنفر>> هست. حالا برگردید و مجموعه ی <<همدم من تنفر>> رو از این زاویه بخونید و هر سوالی که براتون پیش اومد رو از من بپرسید.
شاید یه کم عجیب باشه، ولی حقیقت داره.دلیلش هم مفصله ، دوست ندارم با گفتنش خاطره های تلخ خودم رو تکرار کنم. ولی اگه بخوام گوشه هایی از اون رو بگم.
باید بگم: وقتی همه ی مرزهای عشق و تنفر به یک باره شکسته میشن، وقتی بی دلیل محبت جاش رو به کینه میده و دوستی جاش رو به خیانت و دشمنی میده؛ وقتی حرمت دوستی به راحتی زیر پا گذاشته میشه و همه ی خودی ها، به یکباره بیگانه میشن، وقتی اشکهای پرارزشت،هیچ خریداری نداره و... دیگه چاره ای نمی مونه، شما ناچارید به این عشق تن بدید.
ولی همونطور که گفتم من از عشقم راضی هستم و با تمام وجود به اون عشق میورزم!!، ولی نه، یه عشق معمولی، عشقی سرشار از نفرت.
توی این چند هفته که پستم رو گذاشتم با عکس العمل های متفاوت و البته بسیار متناقضی روبرو شدم. خیلی برام جالب بود وقتی میدیدم برای بعضی ها مهم بود بدونن شرایطم الان چجوریه وخیلی جالب تر بود، وقتی میدیدم برای بعضی ها، اصلا شرایطم مهم نبود و اگه هم مهم بود فقط در ظاهر بود(کاشکی حداقل،بعضی ها، همین تظاهر به همدردی رو میکردند)!!!!!
توی این چند هفته حتی دوبار تهدید شدم، البته مطمئن نیستم که این تهدیدها 100% به این پست ها مربوط باشه ، ولی بی شک،یه جورایی به این پست ها مربوط بوده.
البته الان نمیدونم، با خواندن این پست، خیال دوستان(البته از جنس دشمن نما)،راحت میشه یا نه... ولی مطئننا در چند روز آینده متوجه میشم... .خودم خیلی دوست دارم در مورد تنفر حرف بزنم، ولی میترسم با بکار بردن کلمات نامناسب اوضاع رو از این که هست بدتر کنم.
میدونید، اگه این عشق،یه عشق دوطرفه باشه به خودی خود، خیلی هم بد نیست، حتی ممکنه بعضی وقت ها مفید باشه،اون به شما خیلی چیزها یاد میده،مثلا یاد میده: ((برای هرکس به اندازه ی خودش دل بسوزونی ،در نهایت هیچ کس برات باقی نمی مونه، به دنیا نباید اینقدر ساده نگاه کرد و بهتون یاد میده برای اینکه بتونی بین گرگها دووم بیاری،مثل خودشون بیرحم باشی و...)) اما، وقتی کار خطرناک میشه که این مسیر دوطرفه تبدیل به یک جاده ی یکطرفه بشه،اون موقعست که شما بی اختیار به همه ی دستورات اون گوش میدید،اون وقت این شمایید که همه ی مرزها رو میشکنید،اونجاست که دیگه هیچکس...
..
(تا اوضاع من، از اینی که هست بدتر نشده و کارم بیش از این بیخ پیدا نکرده)، پستم رو همینجا نیمه کاره تموم میکنم.
این داستان ادامه دارد(داشت!!!)... ولی
پایان
علیرضا

|