|
از بچگی همیشه عقده ی محبت کردن داشتم,شایدم بهتره بگم عقده ی محبت دیدن!!! ولی هیچ وقت بلد نبودم محبت کنم و خیلی کم محبت دیدم!!!
برای همین همیشه دور و برم خلوت بوده و هست. تعداد کسایی که باهاشون راحت بودم از تعداد انگشتان یه دست هم به مراتب کم تر بوده و وقتی هم می خواستم به همین معدود اطرافیانم محبت کنم,یا از روی دوست داشتن کاری بکنم,همیشه گند میزدم و یه کدورتی پیش میومد.و به خاطر غرور همین ها رو هم از دست میدادم.
همین شد که از بچگیم همیشه احساس تنهایی میکنم.اینقدر باهاش,خو گرفتم که, همیشه و همه جا اون و کنارم حس می کنم.
حالا که فکرش و میکنم می بینم,من و اون چنان به هم عادت کردیم که دیگه هیچ کدوممون طاقت جدایی از هم و نداریم.ما دوستای خوبی برای هم هستیم.اون اولین کسی بود که من وبا همدمم تنفر آشنا کرد.از صمیم دل, دوسش دارم.
الان که این پست رو می نویسم درست31536000 ثانیه است که از ته دل باهاش عجین شدم.راستش و بخواین تنهایی و تنفر (همدم های جدا نشدنی من),همیشه برام مفید بودن و هیچ وقت تنهام نذاشتن!!!!.
این وسط فقط به یه مشکل تقریبا بزرگ مواجه شدم.
از همون موقع که با تنهاییم آشنا شدم,موجودی در درونم متولد شد.همزادی که مولود تنهایی بود. هرچه بیشتر با تنهایم رفیق میشدم,او هم بزرگ و بزرگ تر شد.
همزادی مهربان ,دلسوز و البته بسیار مرموز !!.همزادی از جنس خودم ولی ...
ادامه دارد....

|