|
بذارید بقیه داستان رو از زبون خودم نقل کنم!!!!
غورباقه داستان ما هر روز بزرگ و بزرگتر می شد.
به همون اندازه که (از لحاظ جسمی) بزرگتر میشد, به همون اندازه هم(شایدم بیشتر) تنها تر میشد.
گذشت و گذشت
با اومدن تنهایی به زندگی غورباقه,پای موجود تازه دیگه ای نیز,به زندگی غورباقه باز شد!!!, همزادی دلسوز و مهربان با تفکرات خاص و تا حدودی خبیثانه!!!(البته این و بعدا فهمید)
هر چقدر که(غورباقه) با تنهایی خودش عجین میشد.همزاد هم خودش و بیشتر به غورباقه نزدیکتر میکرد.حالا دیگه همزاد هم جزئی از وجودش شده بود.اینجوری به نوعی میشه گفت که اون دیگه تنها نبود.
غورباقه,تنهایی,و همزاد!!!!!!!!!!
هر روز که میگذشت(همزاد غورباقه) بیشتر در افکار اون نفوذ می کرد.تا اینکه, تصمیمی نبود که دیگه بدون نظر اون گرفته بشه.دیگه غورباقه ای به تنهایی وجود نداشت,تقریبا شده بودند ما!!!!
اون اوایل, تفکرات همزاد بسیار منتقی و عاقلانه بود, به مرور زمان غورباقه هم بهش اعتماد کامل پیدا کرد,تا این که دیگه حس کرد, احتیاج به دیگران نداره و خودش میتونه گلیمش و از آب بکشه بیرون.
همزاد تبدیل به تنها موجود قابل اعتماد برای او شده بود, این اعتماد تا اونجا ادامه پیدا کرد که غورباقه بعضی از کارهای شخصیش رو تماما در اختیار این دوست تازه داد!!! و( به خیال اینکه, اون تصمیم هاش منتقی و عقلانیه) توجهی به تصمیم هاش نداشت.
و باز هم گذشت و گذشت
غورباقه کم کم, متوجه شد که داره اطرافش اتفاق های جدید می افته... .
این داستان باز هم ادامه دارد!!!

با تشکر از دوستم رقص مرگ بابت عکس و سوژه مطلب
غورباقه
|