تبليغاتX
مرداب تنهایی
مرداب تنهایی



در تسخیر اهریمن 2

اول باید بگم مردابمون داره کم کم از سوت و کوری سابق در می آد,خاله جونمم از راه دوری اومده,نیلوفرم مثه اینکه قهر کردن و کنار گذاشته و تصمیم داره بیشتر به خونش سر بزنه. همه چی خوب و خوشه جز احوالات این غورباقه بیچاره . خاله راست میگه خیلی وقته دارم گله میکنم که چرا کسی حواسش به من نیست ولی .....     کدوم عشق و عاشقی ؛ بی خیال این قلم جنس بشین به قول شاعر:

عشق چیه بابا این حرفا رو ولش                عشق و دیدی برسون سلام من و بهش

 

هی! غووووور! غووووور! غووووور!!!

 بگذریم بریم سر اصل داستان

 

گذشت و گذشت

غورباقه کم کم , متوجه شد که داره اطرافش اتفاق های جدیدی می افته.اتفاق هایی تلخ و تاسف آور!

همزاد داستان ما دیگه اونقدر بزرگ و قدرت مند شده بود که دردیگه نمیشد کاراش و کنترل کرد.کارایی که همه از چشم غورباقه بیچاره میدیدند.

غورباقه خودش و هر روز بیشتر در تسخیر اون میدید,احساس می کرد که داره اختیارکاراش و از دست میده و کارای همزاد هم,هر روز بیشتر خوی شیطانی میگرفت و غورباقه هرلحظه بیشتر خودش و در معرض نابودی میدید. بود

حالا دیگه غورباقه بیچاره داستان ما شده بود بازیچه ی اون همزاد؛ همزادی که بیشتر به اهریمن شبیه بود تا همزاد!!!

 آیا راهی برای بازگشتم وجود داره؟؟؟؟!!! چه طور میشه از دست چیزی خلاص بشم که اینقدر تو رگ و خونم نفوذ کرده؟ شاید حالا دیگه  تنها راه نابودی اون , نابودی خودم باشه!!! یعنی این تنها راه منه؟؟ یعنی میتونم اون و نابود کنم بدون اینکه خودم نابود بشم؟ و آیا توان نابودی خودم و دارم؟

 

اینا سوالاتی بود که مثه خوره افتاده بودن تو ذهن اون

 

 گذشت و گذشت

غورباقه تصمیم خودش و گرفته بود,شاید تنها راه ممکن براش ..........

 

اهریمن

 

 

این داستان ادامه دارد

غورباقه

جمعه بیست و هشتم تیر 1387 توسط غورباقه |

اینجا مرداب تنهایی..صدای خاله غورباقه!

تقریبا 2419200 ثانیه میشه که توی راهم(البته تقریبا) اینو دقیق باید از غوری بپرسم که ریاضیش خوبه!

پریدن با یه بقچه ی سنگین اونم از یه راه دور کار سختیه! وقتی برای اولین بار از پشت علف های بلند یه نگاه انداختم به نظرم رسید مرداب کاملی باشه. مخصوصا با مگس هایی که انگار اومده بودند بدرقه ی خاله و من هم خیلی سریع ترتیبشون رو دادم...داشتم تلافی تموم خستگی راه رو در میووردم که یهوووو....غووووور خوارزادمو دیدم.....

نشسته بود و با خودش حرف میزد میگفت: ای عشق من... و هی گله میکرد که چرا هیچ کس حواسش به اون نیست.

شستم خبردار شد که آقازاده عاشق شده.... وای چقدر وقت بود ندیده بودمش ... آخرین بار که دیدمش هنوز منتظر بود تا پاهاش در بیاد و از آب بزنه بیرون نمیدونست که بیرون خبری نیست...هی! غورررررر!

که خلاصه صدای غورررر منو شنید و سریع شیرجه زد تو آب و یهو پشت من سبز شد. فکر کنم میخواست من اشکاشو نبینم... بقچمو گرفت و طبق معمول شروع کرد به خود شیرینی که: قربون روسری خوشگلت برم که با رنگ لاکت ست شده... قربون ناخنای سوهان کشیدت برم.. من فدای اون موهای استخونیت بشم... دلم  برای خنده هات تنگ شده بود...فدای چشای آبیت بشم!...

خاله! هیچ تغییری نکردی! همون جوری که بودی!!!هستی!

خلاصه بعد از کلی خوش و بش منو برد و کل مردابو نشونم داد و همه رو بهم معرفی کرد.دوستای خوبی داره اما منو نبرد پیش اونی که باید!!  

دوست ندارم فعلن به روش بیارم! آخه هر چی نباشه من خاله ی روشن فکری هستم بذار باهم برن بیان بلکه اینم به سر و سامانی رسید...

داشتم از مرداب میگفتم... همه چیزشو دوست دارم حتی بوی گند لجنش!!!

اما یه چی منو ناراحت میکنه!! اینکه بعضی وقتا بوی تنفر میاد و آدم احساس تنهایی میکنه...

توی راه که بودم تا به اینجا برسم خیلی چیزا یاد گرفتم! همه جا شلوغ پلوغ بود و از همه بدتر که هیچ کس نمیدونست کجا داره میره! و هر کس مسئول خودش بود که چشاشو تا آخر راه باز نگه داره تا جا نمونه...خب منم که تقصیری ندارم! بالاخره یه غورباقه ی تنها باید از خودش مراقبت کنه یا نه!؟ همین بود که یه هفت تیر گذاشتم توی بقچم! اما توی کت هیچ کس نرفت که این فقط از جنبه های مراقبت از خود است.غورررر

اما من که گله ای ندارم اومدم اینجا غوری جونو ببینم و یه کاری کنم که غم تو دلش بشه شکلات!!

حالا هم میرم به ماه که اون طرف علف های بلنده نگاه کنم کاش توی سیاره ی شازده کوچولو بودم که تا هر وقت خواستم بتونم غروب خورشید رو تماشا کنم.

شاید اون موقه رکورد شازده کوچولو رو میشکستم و 50 بار غروب میدیدم....

اما مطمئنم هیچ تنفری ندارم! حتا اونایی که منو جا گذاشتن و یا اونایی که به زور منو از جاده کنار زدن! یا اونایی که نمیدونم رفیقند یا رقیب!!!!

خلاصه اینکه سعی میکنم خاله ی خوبی باشم تا بچه ام از این افسردگی در بیاد...

حالا هم یه شیرچه میزنم تو آب تا اشکامو نبینه. فکر کنم داره میاد!!!

...

                                          

یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 توسط خاله غورباقه |

اومدنت مبارک(( خاله غورباقه))

به دلیل مشکلات تمام نشدنی؛ شخصیت سنجاقک را از وبلاگ حذف کردیم!!! و شخصیت جدیدی به اعضای خود اضافه کردیم!!! خاله غورباقه خوش آمدی

بعدا با این شخصیت جالب بیشتر آشنا می شوید

خاله غورباقه

مدریت نت نوشت ما ۳ تن

 

پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 توسط |

نیلوفرانه

سلام . نیلوفرو که یادتونه ؟؟؟؟

نگید یادتون نیست که دلخور میشم .

بالاخره اومدم تو مرداب بعد از .....ماه غیبت (روم نمیشه بگم چند ماه !!)

نیلوفر به خاطر یک سری مشکلات فنی ! یه مدت تشریف نداشت .

ولی خوب از اونجایی که این مرداب یه نیلوفر بیشتر نداره دوباره برگشت

خب میدونید مشکلات درسی وکاری ! گاهی اوقات وقت زیادی از زندگی آدم رو میگیره تا جایی که فراموش میکنه که ....

بگذریم  میبینم که همه چیز تو مرداب سر جای خودشه و گویا فقط منو کم داشت  .

میدونید چیه چند روز پیش قورباقه به من گفت : من همون قورباقه هستم توهم همون نیلوفر باش !

ولی قورباقه جان میبینم که دم در آوردی !؟ احتمالا وقتی دست وپاهات هم دربیاد دم ات رومیزاری رو کولت واز این .....میری !

شوخی کردم...اصلا شاید یه روزخودمم همین کارو کردم .

الان که دارم این مطلب رومیتایپم ساعت 2 نیمه شب هست .

این دفعه خستگی یه ترم رو با خودم آوردم تو مرداب ولی انگار

هیچکس نیست که حتی یه جرعه پاد زهر بذاره رو این دل صاحب مرده . نمیدونم شاید فردا که همه از خواب بیدار شدنیکی بیاد پیشم . ولی من فقط تا سپیده صبح ایجا هستم . قشنگیش به اینه که وقتی صبح شد و همه اومدن تو آبگیرو دیدن جای برگهای روی آب عوض شده فکر کنن باد اونا رو تکون داده و هیچکس نفهمه که دیشب نیلوفر اینجا بوده . ( البته به جز قورباقه ! اصلا من نمیفهمم این قورباقه آماررفت وآمد منو از کجا میاره ؟؟؟؟؟ )

قبل از اینکه پست سوم ام رودراین وبلاگ بذارم باید یه نکته کوچک روبه همه دوستان متذکر بشم واون اینه که خواهشا به نوشته هام ایراد بنی اسرائیلی نگیرید مثلا نگید تو نیلوفر هستی و گل نیلوفر که اینطور نیست و.... من اینجا هرکاردلم بخواد میکنم!! مثلا ممکنه یه دفعه قورباقه ازکنارم رد بشه ویه بسته مگس تعارفم کنه ! درسته که گلها مگس نمیخورن ولی تو عالم رفاقت ! هر اتفاقی ممکنه بیفته !!

خیله خب میرم سر اصل مطلب !

قصه زیر با این که ساده به نظر میرسه ولی مفاهیم زیادی رو درخودش داره .


ادامه مطلب

سه شنبه یازدهم تیر 1387 توسط |



افتاده ام

اما ای کاش از چشم تو

از دماغ فیل !!

چی کسی خواهد دوخت آنجا را

که دیگر شیطان ها( فرشته ها) نیافتند پایین

میدانم

که روزی خواهم افتاد

به پای آسمان

میدانم

شعر:نسرین دارا

mordaab_tanhaaii@yahoo.com

Design By Parstheme