تبليغاتX
مرداب تنهایی
مرداب تنهایی



محبت پدر

سلام دوستان این پست دوم من در این وبلاگ هست که بنا به دلایلی

پاکش کردهه بودم ولی چون خیلی دوستش داشتم

تصمیم گرفتم دوباره بذارمش .

نیلوفرکوچولو دیروز اومد تو مرداب.  ندیدیش ؟!

 همون مردابی که هر وقت دلش پر غصه میشد میومد توش .

وقتی پاشو گذاشت تو مرداب انگار تازه بارون بند اومده بود .

 یه رنگین کمون رویایی هم داشت تو آسمون بهش چشمک میزد .

نیلفوفر دلش گرفته بود ولی انقدر محو تماشای اون صحنه بود که

 نفهمید ملخک داره از جلوش عبور میکنه وااا ملخک که راه نمیرفت یادمه

 همیشه میپرید .ولی این دفعه داشت راه میرفت

انگار دنبال به همزبون میگشت .وقتی داشت از جلوم رد میشد

 سرشو انداخته بود پایین .تمام حرکاتشو زیر نظر داشتم .

خودشم فهمیده بود . انگار منتظر بود ازش بپرسم برا چی ناراحتی .

ولی نپرسیدم و از جلوم رد شد . خیلی نرفته بو د که روشو برگردوند

طرف من و گفت هنوزم نمیخوای بپرسی چمه ؟

لبخند ملیحی زدم  و گفتم آره  ولی انقدر حالت بد بود که

 گفتم اگه ازت بپرسم همینجا میشینی زار زار گریه میکنی .

اومد طرفم  چشماش پر اشک بود یه دفتر کوچک رو از همون اول

که دیدمش به حالت نیمه باز گرفته بود تو بغلش حدس میزدم یه

چیزی تو اون دفتر هست که دل کوچیک ملخ منو شکسته .

بهم گفت نیلوفر ازت یه سوال دارم دلم میخواد راستشو بگی . گفتم بپرس .

گفت یه نیلوفر تنها تو این دنیاچه آرزویی داره . سرمو انداختم پایین و گفتم 

 آرزوش اینه که زیر پا لهش نکنن . انگار منتظر همین جواب بود .

چشماشو دوخت به چشمام و گفت منو زیر پا له کردن . دفترو گرفت جلوم

و گفت این دفتر خاطرات پسر کوچولومه . اومدم بخونمش فوری گفت

الان نه وقتی از جلو چشمات محو شدم بخونش .

 دفترو گرفتم و اون رفت  . تو دفتر نوشته بود :

بابا آب داد . بابا نان داد . بابا محبت نداد !!

 نیلوفر

یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387 توسط |

دلم یه نمه گرفته !

سلااااااام.

به به ! آدمای جدید میبینم !!( یعنی غورباقه های جدید میبینم ! )

بابا یکی بیاد مارو به هم معرفی کنه  پس فردا تو مرداب چش توچش میشیم خوبیت نداره عین ماست وایسیم همدیگه رو نگاه کنیم .

خیله خب ما هم ندید خوش آمد میگیم ولی قوری جون( ببخشید غوری جون ! ) اینطوری نمیشه ها ااا .

راستی تا یادم نرفته بگم کی گفته هیچکس حواسش به غوری نیست ؟؟؟ اگه یه لحظه ازش چشم بردارم که… حالا درسته که زیر آب نمیتونیم بریم ولی خب بروبچ از اون پایین گهگاهی آنتن میدن .

خاله جون هر وقت خواستی برا خوارزادت آستین بالا بزنی بگو منم پاچه هامو بالا بزنم بیام کمکت .(میدونی که من فقط تا زانو میتونم بیام تو آب ! )

ولی خاله جون خودمونیم ماشاالله خوب موندی ! من یادمه اون موقع ها که میومدی غوری رو بغل میکردی من هنوزغنچه بودم … ای روزگار !

خیله خب اینم از خوش آمد گویی ما بی مقدمه میرم سر اصل مطلب .

من بازم اومدم تو مرداب ولی این دفعه نه به عنوان نیلوفر ... این دفعه خودم اومدم . با یه دل شکسته هنوزم نمیدونم اینجا چی داره که وقتی دلم میگیره حتما باید یه سر بیام توش حتی اگه شب تحویل پروژه باشه . بی اختیار میرم سراغ اونی که همه اینجا دوسش دارن یعنی نیلوفر....عزیزم چقدر متین و آروم روی آب نشسته ....چقدرساکت ..... باورم نمیشه تو این مدت من نیلوفر بودم . میشینم لب مرداب و گلبرگهای قشنگشو نوازش میکنم . احساس میکنم دل اونم مثل دل من کوچیکه ولی این دل کوچیک یه غم بزرگ داره که نمیشه اینجا گفت ...بگذریم ....برای بار آخر گلبرگشو ناز میکنم و بلند میشم . کاش میتونستم بگم انعکاس نور ماه چه صفایی به این آبگیر داده یه کم اونطرف تربین دو تا درخت انگار یه نفر با یه تکه چوب و طناب یه تاب درست کرده . میرم طرفش پروبال ذهنم منو به کودکیهام میبره . اون موقع ها که بابام تو حیاط خونمون تاب گذاشته بود یه تاب کوچولو که جلوش یه حوض آب بود و من هروقت سوارش میشدم و سرعت میگرفتم فوری مامانم میامد تو حیاط و میگفت دخترم مواظب باش نیفتی تو آب ولی اون نمیدونست هر وقت که از روی تاب عکس خودمو تو حوض آب میدیدم چه لذتی میبردم . آخی.... انگار یه نفر این تاب تو مرداب رو فقط برای من گذاشته بود میشینم روش و با دوتا دستام محکم طنابشو میگیرم با یه ضربه به زمین سرعت میگیرم ...... وعکس خودمو تو مرداب میبینم و با خودم زمزمه میکنم :

 

 روزی ز پی گلاب می گردیدم        پژمرده عذار گل درآتش دیدم

گفتم که چه کرده ای که می سوزندت     گفتا که در این باغ دمی خندیدم !!!       (خیام )

 

وقتی ارتفاع تاب به اوج خودش میرسه از دورجنگل رو به همراه درختاش یبینی ولی یه جورایی ترسناکه  میدونی چیه درختایی که تو روز اونهمه قشنگن تو شب به یه مشت لکه ی سیاه تبدیل میشن  درختایی که تو روز میری زیر سایه شون و خنک میشی تو شب ازشون میترسی .شاید عیب از ما آدمهاست که هر دفعه هرچی ( شایدم هرکی! ) رو اون طور که هست نمیبینیم . تاب رو نگه میدارم و از روش میپرم پایین . نگام به درختی میفته که طناب تاب رو به یکی از شاخه هاش بستن. میرم کنارش ... تنه اش رو در آغوش میگیرم وپیشانی ام رو بهش میچسبونم .. بالاخره بغضم ترکید ..... کاش میتونستم بگم ....

احساس میکنم مامانمو در آغوش گرفتم . خدای من ....

 

دلی دارم که از تنگی در او جزغم نمی گنجد

غمی دارم ز دلتنگی که در عالم نمی گنجد     محتشم

                                

                              

 

سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 توسط |

خونه تکونی

خاله گفته اینجارو خونه تکونی کنم . تا بیاد

خانه تکونی

دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 توسط |

در تسخیر تنهایی!!!!!!

"به شانهام زدی/تا تنهایی ام را تکانده باشی/به چه دلخوش کرده ای؟/تکاندن برف از شانه های آدم برفی!"

این روزا توی شهر ما  همه جا حرف از سیرکی هست که قراره چند شب برنامه اجرا کنن شهر پره از تراکت های تبلیغاتی که روی اونا عکس شیر و دلقک خودنمایی میکنه...ومن مدام یاد داستانی هستم که خیلی وقت پیش یکی برام تعریف میکرد: توی یه شهری یه روانپزشک بوده که هر کی میرفته پیشش برا درمان افسردگیش.اون سریع آدرس دلقک شهر رو مینوشته و به اونا توصیه میکرده که برای عوض شدن روحیتون پیش دلقک برید.یه روز که یه بیمار میاد پیش روانپزشک. او طبق عادت آدرس دلقک رو مینویسه و میده به بیمار. اما بیمار میگه: من همون دلقک هستم. من چه کار کنم؟

نمیدونم! همش تو فکر اینم که اصلا میشه تنهایی رو قسمت کرد؟ما واقعا گاهی احساس تنهایی داریم یا جدا ماندگی؟ اگرم بخوام شعار بدم باید بگم چرا تنها میان تن ها؟؟؟

واقعا گیج شدم!شاید فضای سنگین این مرداب گیجم کرده!!یا شاید... نمیخوام بگم تنهایی خوب نیست یا "بیایید تنها نباشیم و زندگی زیباست"نه! اتفاقا گاهی باید دنیا به زشت ترین شکل موجود باشه آدما توی تنهایی به جاهای خوبی میتونن برسن(البته من که غورباقه هستم رسیدم و آدما هم حتما میتونن)

شاید حرف اصلی من تو این پست میخواد این باشه که واقعا من نمیدونم!چی باید بگم! آخه وقتی یه سنی ازت میگذره ترجیح میدی ساکت باشی و نگاه کنی و دوست داری بیشتر ازت بپرسن!

منم ترجیح میدم الان  شیطونی های غوری رو تماشا کنم!آخه کپی جوونیای خودمه! اگرم اون ازم پرسی میشینم و براش میگم!!!

(ولی خودمون ها شبا مرداب خیلی قشنگتره!ساکت و آروم!!!)

                                                                                         خاله غورباقه


پی نوشت:*شعر شروع از گروس عبدالملکیان

چهارشنبه نهم مرداد 1387 توسط خاله غورباقه |



افتاده ام

اما ای کاش از چشم تو

از دماغ فیل !!

چی کسی خواهد دوخت آنجا را

که دیگر شیطان ها( فرشته ها) نیافتند پایین

میدانم

که روزی خواهم افتاد

به پای آسمان

میدانم

شعر:نسرین دارا

mordaab_tanhaaii@yahoo.com

Design By Parstheme