|
سلام دوستان این پست دوم من در این وبلاگ هست که بنا به دلایلی
پاکش کردهه بودم ولی چون خیلی دوستش داشتم
تصمیم گرفتم دوباره بذارمش .
نیلوفرکوچولو دیروز اومد تو مرداب. ندیدیش ؟!
همون مردابی که هر وقت دلش پر غصه میشد میومد توش .
وقتی پاشو گذاشت تو مرداب انگار تازه بارون بند اومده بود .
یه رنگین کمون رویایی هم داشت تو آسمون بهش چشمک میزد .
نیلفوفر دلش گرفته بود ولی انقدر محو تماشای اون صحنه بود که
نفهمید ملخک داره از جلوش عبور میکنه وااا ملخک که راه نمیرفت یادمه
همیشه میپرید .ولی این دفعه داشت راه میرفت
انگار دنبال به همزبون میگشت .وقتی داشت از جلوم رد میشد
سرشو انداخته بود پایین .تمام حرکاتشو زیر نظر داشتم .
خودشم فهمیده بود . انگار منتظر بود ازش بپرسم برا چی ناراحتی .
ولی نپرسیدم و از جلوم رد شد . خیلی نرفته بو د که روشو برگردوند
طرف من و گفت هنوزم نمیخوای بپرسی چمه ؟
لبخند ملیحی زدم و گفتم آره ولی انقدر حالت بد بود که
گفتم اگه ازت بپرسم همینجا میشینی زار زار گریه میکنی .
اومد طرفم چشماش پر اشک بود یه دفتر کوچک رو از همون اول
که دیدمش به حالت نیمه باز گرفته بود تو بغلش حدس میزدم یه
چیزی تو اون دفتر هست که دل کوچیک ملخ منو شکسته .
بهم گفت نیلوفر ازت یه سوال دارم دلم میخواد راستشو بگی . گفتم بپرس .
گفت یه نیلوفر تنها تو این دنیاچه آرزویی داره . سرمو انداختم پایین و گفتم
آرزوش اینه که زیر پا لهش نکنن . انگار منتظر همین جواب بود .
چشماشو دوخت به چشمام و گفت منو زیر پا له کردن . دفترو گرفت جلوم
و گفت این دفتر خاطرات پسر کوچولومه . اومدم بخونمش فوری گفت
الان نه وقتی از جلو چشمات محو شدم بخونش .
دفترو گرفتم و اون رفت . تو دفتر نوشته بود :
بابا آب داد . بابا نان داد . بابا محبت نداد !!
نیلوفر |