|
سلام
تا به حال به اتفاقات ساده ای که اطرافتون رخ میده توجه کردید ؟
رخدادهایی که در ابتدا ساده به نظر میان ولی درطی زمان ودرصورت امتداد رنگ دیگه ای به خودشون میگیرن .
دقیقا مثل ما آدمها ......
قبل از شروع اول باید یه نفررو براتون معرفی کنم .
مامان بزرگم !
شاید باورتون نشه ! ولی بعد از مامانم تو این دنیا مامان بزرگمو بیشتراز همه دوست دارم بعدش
اعضای خانوادم رو علتش هم شخصیت بزرگ ودوست داشتنی اون هست .
زمان خودشون فرزند یکی از بزرگترین و پولدارترین آدمهای شهر بوده .
بر خلاف مادربزرگ پدریم که یه آدم امل و کوتاه فکر بود انقدر که حتی
بچه هاش هم از دستش عاصی بودن (چه برسه به نوه هاش ) ولی اون خیلی روشنفکره .
وقتی باهام حرف میزنه احساس میکنم دارم با یه استاد دانشگاه حرف میزنم .
انقدر شمرده وقشنگ صحبت میکنه که من یکی عاشق حرف زدنشم .
با این که 75 سال از سنش میگذره ولی تک وتنها یه خونه سیصدو پنجاه متری رو اداره میکنه .
جالب اینکه بدون عینک کتاب میخونه ( فقط کافیه فونت کتاب درشت باشه ) گاهی اوقات هم رادیو گوش میده .
من واقعا بهش افتخارمیکنم حیف که به دلایلی زیاد نمیتونیم همدیگه رو ببینیم .
مدونید تو زندگیش سختی زیادی کشیده . گاهی اوقات وقتی ازدوران بچگیش
برای من ونوه هاش تعریف میکنه تودلم قطره قطره اشک میریزم .
پدرش هم که تو فامیل همه حاج آقا صداش میکنن چند وقت پیش در آستانه صد سالگی فوت کرد و
همین اتفاق بود که باعث شد مامان بزرگ خوبم یک بار دیگه طعم تلخ زندگی دراین دنیا رو بچشه .
این اواخر خونه خودشو اجاره داده بود ورفته بود پیش حاج آقا.
با اینکه مستخدم داشتن دلش نمیومد پدرشو تنها بزاره .
ولی بعد از مرگ حاج آقا همه چی عوض شد .
مثل همیشه دعوا برسرارث ومیراث ......
خواهر وبرادرایی که کوچکترینشون پنجاه سال داره و
تا قبل از اون هیچ کدورت خاصی بینشون نبود کاملا تغییر کردن .
یکی از خواهرا اسمش زهرا هست و ما بهش میگیم خاله زهرا .
این پست روهم به خاطر اون نوشتم .

ادامه مطلب |