تبليغاتX
مرداب تنهایی
مرداب تنهایی



عبور....

امروز تا عصر یه روز خیلی خسته کننده ای داشتم .با حال نیمه خراب و چشای خواب آوده از دانشگاه اومدم بیرون. سرم هم که درد میکرد و خلاصه دنبال بهونه میگشتم تا حال بد مو بریزم بیرون.. که البته این بهانه داشت دستم میومد! اما برام خیلی عجیب بود چون برای یه لحظه تصمیم گرفتم دست نگه دارم و فکر کنم! گوشیمو خاموش کردم و فقط تصمیم گرفتم نه حرف بزنم و نه گوش کنم فقط نگاه کردم!  توی مسیر برگشت ماشین ها و ترافیکی که همیشه حالمو بهم میزد برای جالب بودن! دیگه برام اذیت کننده نبود که  به خودم فرصت بدم و برای یه بار خواب توی اتوبوس رو تجربه کنم! اینو قبول کردم که خیلی چیزا یا حتی همه چیز خوبه! فقط باید خوب ببینی! نمیدونم چطور یه دفعه دیدم نسبت به همه چی عوض شد! البته نمیگم الان یه مرتبه همه چیز خوب و ایده آل شد! نه! هنوز اون سردرد وحشتناک هست اما خب انگار باید باشه!

وقتی به مسیرم توی روز فکر کردم دیدم واقعا این زندگی چیزی نداره جز عبور! من هر روز دارم از اتفاقات و مشکلات و حتی حال خوبیهام عبور میکنم... گاهی سرمو میکنم زیر آب اما میدونم که خفه نمیشم! چون ایمان دارم که یکی با تمام وجود مراقبمه! و این ایمان بوده که امروز رو که فکر میکردم اصلن خوب نیست برام قشنگ و خاطره انگیز کرد!!

خدایا! بابت تجربه ی امروز ممنون!*


*تا حالا نشده بود که ابن جوری پای سیستم بشینمو و مستقیم متنمو اینجا بنویسم اما خب اینم جز همون تجربه هاست دیگه!  

                                                                                          "خاله غورباقه"

 

چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387 توسط خاله غورباقه |



افتاده ام

اما ای کاش از چشم تو

از دماغ فیل !!

چی کسی خواهد دوخت آنجا را

که دیگر شیطان ها( فرشته ها) نیافتند پایین

میدانم

که روزی خواهم افتاد

به پای آسمان

میدانم

شعر:نسرین دارا

mordaab_tanhaaii@yahoo.com

Design By Parstheme