تبليغاتX
مرداب تنهایی
مرداب تنهایی



قصه قلب ها !

شرمنده از اینکه پست این دفعه نوشتنی نبود . ( و ببخشید که بی کیفیت هستند همین دیشب کشیدمشون و صبح رفتم اسکن گرفتم )

                                                                                                 

واما

                                    

یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387 توسط |

دوستت دارم ؛ کاشان ِِمن ، کاشانه من .....

من دانشجوی رشته مهندسی معماری دانشگاه کاشان هستم . امسال با 3 تا از بچه های دانشکده هم خونه هستم که دو تاشون فرش میخونن (حمیده و مریم ) و اون یکی هم همرشته خودم ولی سال بالایی هست ( سیما یه ترم دانشگاه قم رشته کامپیوتر درس خونده و بعد اومده کاشان و تغییر رشته داده به معماری ).  می خوام به عنوان یه داشجو قمی که تا حالا حدود3 سال توکاشان هست چند سطر در مورد این شهر بنویسم . این احساس من نسبت به شهری هست که دراون درس میخونم واین حس رو به تمام دانشجوهایی که تو یه شهر دیگه غیر از شهر خودشون درس میخونن تعمیم میدم وفکر میکنم در مورد همه هم این طور باشه  .

 

امروز صبح با صدای یکی از هم خونه هام بیدار شدم که داشت سر سفره صبحانه برا اون دوتا درد دل میکرد :

میبینی چقدر فوضولن تا از هم فیها خالدون آد م باخبر نشن ول نمیکنن . آخه به شما چه ربطی داره من با کی میرم و با کی میام  بابا مگه ما خونه دربست نگرفتیم خدایا کی درسم  تموم میشه تا از این شهر بوگندو برم . جمعه ها که انگار تو شهرشون خاک قبرستون پاشیدن دریغ از یه پرنده . جالبه آخر هفته ها هرچی دختر تو خیابون میبینی مال خود کاشونه . دخترای خودشون با چادر هزار تا غلط میکنن اونوقت میان به مانتوی چروکیده من گیر میدن . اینا حرفای حمیده بود که داشت با عصبانیت تمام میگفت . منم که  با صدای اون بیدار شدم حوصله بلند شدن نداشتم برا همین غلتی زدم و ترجیح دادم به حرفاش گوش بدم  . معلوم بود خیلی توپش پره . سیما  در جوابش گفت : آره والا حجاب من با مانتو از چادریهای اینا بهتره. همشون یه مشت گدان . اگه ما دانشجوها نبودیم که نون شبشونو نداشتن بخورن هرچی دارن به خاطر وجود ماست و بعد رو کرد به حمیده وگفت باورت میشه قم هم همینطور بود ؟؟ تازه اون جا که دیگه بدتر مجبور  بودیم با چادر تو خیابون بریم . خدایا من چه گناهی کردم که تو شهر خودم قبول نشدم ؟ ( شهرشون تهران هست !)

خیلی دوست داشتم بلند بشم وجوابشونو بدم ولی این کارو نکردم . مثل همیشه موقعی که باید حرف بزنم حرفمو خوردم . دلم میخواست بگم حمیده جون تو که خودت از یه شهر پرت اومدی که حتی اسمش هم تو طرح تفضیلی کشور نیست ! دیگه چی میگی ؟؟. شما که شهر خودتون رنگ دانشگاه پیام نور را هم ندیده چرا این حرفو میزنی ؟ یادمه که میگفت تو شهر خودشون به خاطر حرف مردم مجبوره چادر سرش کنه کاش بهش میگفتم این ماتو چروکیده (که قدش از یه پیرهن مردونه وقتی که انتهای اونو رو شلوار میزنن  کوتاهتره )  رو هم به فضل همین کاشان میتونه بپوشه . اگه تو کاشان جمعه ها پرنده پر نمیزنه تو شهر خودشون هفت روز هفته اینطوره ! نمیدونم چی بگم خیلی بی انصافن . در مورد سیما بگم که نامردی رو به انتها رسونده در باره اون زمانی که قم بود باید بگم به جای قمیها باید به داداشاش که مجبورش کردن بیاد دانشگاه قم ناسزا بگه . فراموش نمیکنم که خودش برام تعریف میکرد که وقتی با دوستاش میرفتن مکانهای زیارتی قم در حالی که بقیه سعی میکردن به خاطر حرمت فضا هم که شده کمی ساده تر برن اون در کمال پرویی با بدترین آرایش و سرووضع میرفته (چقدرهم به این پرویی افتخار میکرد)  . مسخره با اون رتبه بالا( که جزو آخرین افراد قبولی شبانه معماری بود ) انتظار داشت تهران قبول بشه !

حرفهای حمیده و سیما خیلی ناراحتم کرد . هرجوری بود از رختخواب بلند شدم و وانمود کردم که تازه از خواب بیدار شدم . سیما که از خدا خواسته بود من حرفاشو شنیده باشم انگار هرچی عقده از قم داشت میخواست سر من خالی کنه .

بگذریم ...

بعد از خوردن صبحانه آماده شدم که برم دانشگاه وقتی در ورودی خونه رو بستم بلافاصله خانم صاحبخونه اومد پیشم انگار منتظرم بود . بهم گفت تو این تعطیلی آخر هفته که من و سیما و مریم نبودیم حمیده میخواسته نامزدش رو بیاره خونه ولی ازاونجایی که ایشون میدونستن من و سیما و مریم اساسا با این موضوع مخالفیم به حمیده این اجازه رو ندادن و اول اومدن به من بگن که خیالشون از بابت درستی کاری که کردن راحت بشه . وقتی حرفشون تموم شد و خداحافظی کردن من در حد مرگ عصبانی بودم یاد آخر هفته افتادم که تمام وسایل شخصی ! من و سیما  کف اتاق  بود و حمیده میخواست با همون وضعیت خونه نامزدش رو بیاره  . خیلی بی فرهنگه . هنوزیادمه اول سال رو که خود حمیده بیشتر از بقیه اصرار داشت که از این جور مسائل حتی موقعی که بقیه خونه  نیستن هم نداشته باشیم . میخواستم برم خونه و هرچی ازدهنم در بیاد بهش بگم ولی کلاسم دیر شده بود و گذاشتم وقتی برگشتم حالشو بگیرم .

 تا سر خیابون که پیاده میرفتم تو فکر بودم . تازه فهمیدم منظورش از این جمله چیه :« میبینی چقدر فوضولن تا از هم فیها خالدون آد م باخبر نشن ول نمیکنن . آخه به شما چه ربطی داره من با کی میرم و با کی میام  بابا مگه ما خونه دربست نگرفتیم »  .  باورم نمیشه حمیده حتی به این فکر نکرده که وقتی همسایه ها ببینن تو خونه ما پسر رفت و آمد میکنه چه آبرویی از ما میره . کاش به این فکر میکرد که اگه این کاررو تو شهر خودشون میکرد چی میشد !

این اتفاق مربوط میشه به پارسال و برای توصیف بهتر به حالا نسبت داده شده و من امسال تنهایی خونه گرفتم چون اصلا حوصله این جور مسائل رو ندارم . جالبه تمام خاطرات پارسال یادم هست . اون موقع که سر قبض تلفن کم کم داشت بینمون درگیری پیش میومد چون یک سری تلفن ها بود که هیچ کدوممون زیر بارش نرفتیم (البته ما سه تا میدونستیم که مال نامزد حمیده هست ولی اون به نامردی قبول نمیکرد)  و این وسط صاحب خونه بود که با مروت تمام حاضر شد برا اینکه دعوا بین ما تموم بشه  پول اونا رو بده .چه آدمای خوبی بودن . هنوز مزه نون سنگک های تازه ای که شوهر صاحب خونه هر چندوقت یکبار برامون میاورد یادمه . چه روزایی بود وقتی که آخر هفته ها نمیرفتیم خونه یه وعده غذا رو در رستوران سید دم فین میخوردیم و بعد از غذا تا میدون امام حسین پیاده میامدیم ......

 

من ،  حمیده وسیما و مریم را از خاطر خواهم برد ولی خاطرات شیرینی که اینجا داشتم رو هرگز.......

 

نکته : تمامی اسامی مستعار است . در مورد دانشگاه پیام نور قصد توهین نداشتم و فقط به این دلیل که بیشتر در شهرستانهاست ذکر کردم . ( ولی کاش میشد بگم حمیده اهل کجاست  اما از اونجایی که تو کل دانشکده همین یک نفر از این شهرستان هست نمیشه ) .

دوشنبه چهارم آذر 1387 توسط |



افتاده ام

اما ای کاش از چشم تو

از دماغ فیل !!

چی کسی خواهد دوخت آنجا را

که دیگر شیطان ها( فرشته ها) نیافتند پایین

میدانم

که روزی خواهم افتاد

به پای آسمان

میدانم

شعر:نسرین دارا

mordaab_tanhaaii@yahoo.com

Design By Parstheme