|
می سازی با دست های چهارده ساله ات! تکه تکه! با ساختن بت ات با دنیایت هم میسازی! بزرگ میشوی! باز می سازی! بزرگ تر! و می پرستی! به خدا میرسی!
فکر میکنی خدا میخندد. قد میکشی! میخندی! حتی گریه میکنی! دیگر کاری با دنیایت نداری! گوش هایت صدای شیون ها را نمیشنود! می گویی کاش همه ی مریم ها مقدس بودند! اما یادت میرود بگویی کاش همه ی بت ها مقدس بودند. گوش هایت را میگیری تا صدای فریاد ها در صدای خدا گم شود. میخندی. سوره ی ابراهیم! امنیت! آخ! اما چه امنیتی؟ تمام نماز های نخوانده ات سیلی میشوند! آخ! گوشم! آخ ! دلم! یادت میرود کینه داشته باشی! حتی الان که فهمیده ای چقدر مریم وجود دارند! دیگر نمیسازی! فقط به تکه تکه های بت ات نگه میکنی ! یه بت نیمه تمام! خرابش میکنی! یادت نمیرود شیون ها را گوش کنی! این بار دل میسورانی! برای خودت! خوشحالی! برای مریم نبودنت! نگران میشوی! برای خدایت! برای روزه ات! اخم میکنی! برای آدم ها!
دست هایت میخواهند نوزده ساله شوند تا بلکه فراموش کنند روزی بت ساخته اند!
چشم هایت دوست ندارند ببینند!
می خواهی دوباره قران باز کنی! باز در امنیت باشی! چشم هایت مظلومت کرده اند:
می خواهم پاکشان کنم! میخواهم پاکشان کنم! میخواهم پاکشان کنم!
باز هم نور می بینم! باز هم صدای چوپان! باز هم من همان بره ی گمشده ام! باز تکرار میشوم! میترسم!
وای! نکند باز بت بسازم!
دست هایم را توی جیبم فرو میبرم تا این بار هر چه دلم خواست خودش بسازد. هر چه خواست بهترین است.
برای بودنم برای بودنش فقط نگاه میکنم . شکر میکنم اما هنوز جرات ندارم سرم را بالا بگیرم. جرات ندارم ببینمش میترسم! اما همیشه خدا مهربان بوده و من سر به هوا!
نه! جرات نمیکنم! سرم پائین است میگویم: خدایا شکر که کوچک شدم به اندازه ی شازده و پیدایم کرد. شکر که هستم شکر که هستی شکر که هست!
هنوز جرات ندارم سرم را بالا ببرم. یعنی خـــــــــــــدا میـــــــــــخـــــــنـدد؟؟
|