مدتهاست كه از ورود اهريمن به زندگيم ميگذره.اهريمني كه همه ي زندگي غورباقه ايم رو به نابودي كشونده بود.خيلي تلاش كردم، باهاش مبارزه كنم؛اما اينقدر محرم شده بود و با اهريمنم انس گرفته بودم كه هيچ وقت دلم رضا نمي داد كنارش بذارم؛ حتي تا آخر عمر مي خواستم باهاش زندگي كنم.
گشت و گشت؛ تا اينكه به جايي رسيدم كه دلم ديگر با اون نبود، اما باز تا جايي كه توان داشتم جلوي خواهشم ايستادم، لجبازي كردم،ناشكري كردم و چشمانم رو بستم. اما خب خدا بيش از اين حرفا دوستم داشت.اصلن خدا نشان داد لجباز تر از بندگانشه!!!
حالا ديگه تصميم و گرفته بودم.خدايا من نمي خوام به پاي اهريمنم پير بشم! ميخوام با تمام وجودم بغوورم(غور بزنم) تا شايد صدايم به گوشت برسه. حال تمام من مال توست،حتي همه غورهايم،تمام بادهايي كه در گلو دارم،بخاطر وجود توست. خدايا ميخوام بالغانه بخندم،چون شما خواسته ايد!

غورررررررررر(هي) ميدونم خيلي جالب نبود. خب بهم حق بدين. خيلي وقته ننوشتم. اصلن يادم رفته چه جوري بنويسم،از كجا شروع كنم،اصلن چي بنويسم؟؟؟ اما هنوز غورباقم! خب حالا ديگه حسابي دست و پام بزرگ شده،وكسي شدم!!! همه كسي ميشن دم در ميارن! من تازه دمم افتاده! غورباقه
|