تبليغاتX
مرداب تنهایی
مرداب تنهایی



شهر در امن و امان است ... دزدان همه رفتند!!!

دیشب خیلی زیاد دلم مردابمو میخواست! آخه باز توی این دنیای واقعی کم اوردم! باز آدمایی که اصلا فکرشو نمیکردم نامردی کردن ! دلم مردابمو میخواست چون ادماش (یعنی همون ما سه تاش) واسه ی هم نمیزنن!

وقتی قرار بود بیام خوابگاه همه ی دوستام که خب خودشون تجربه ی  خوابگاه رو داشتن شروع کردن نصیحت کردن :مواظب باش اونجا همه جور آدمی داره مواظب وسایلت باش مواظب!  خوشحال بودم اگه موجودی کیفم جا به جا نمیشه یعنی با ادمای خوبی هم اتاق شدم! اگه اونا مشکل اخلاقی و ... ندارن یعنی شانش اوردم!

اما دزدی به بردن پول و وسایل و قاشق و بشقاب من نبود( هر چند که بی خیال گم شدن همه ی اینا)

دیشب تا چشم باز کردم دیدم اونا بهترین روزای عمرمو دزدین!  دلم سوخت برای خودم! اما خوب شد که اگه نشد بیام مرداب یه ادم مردابی بود که باهاش حرف بزنم!  

آخه دیشب یه سیلی خوردم! از خدا! خیلی درد گرفت اما تا زد  دستامو گرفتم رو گوشم و   بر بر نگاش کردم و گفتم ممنون ! چون خودم ازش خواسته بودم بهم یه سورپریز بده!

آخه دیشب همش این شعره که مامانیم میخونه توی گوشم می پیچید: "من از بیگانگان هرگز ننالم که هر چه با من کرد آشنا کرد"  و با همه ی وجود دوست داشتم بخونمش!

نمیدونم نوشتمو چه جوری تموم کنم! با شکر خدا برای بودنش یا برای بودن مرداب! یا برای اینکه امروز سر جلسه مراقبا خیلی با حال بودن و منم همه ی همه ی سوالامو از بغلیم نوشتم!

نمیدونم نوشتمو چه جوری تموم کنم... 

 

 

چهارشنبه سی و یکم تیر 1388 توسط خاله غورباقه |

شاید این جمعه... شاید!

دلم سوخته بود! اما اشک ریختنم واسه این نبود!

درسته! آره! چشمامو سوزونده بودی اما واسه این نبود که داد میکشیدم!

خودتم  میدونی واسه چی داشتم میدویدم!

آخه لامذهب! تو که دیگه خودت خوب میدونی!

حتی نمیذاشتی نفس بکشم!

 اما  دود سیگار رو فوت کردند توی چشام تا بهتر ببینمت!

و من فقط بلند تر شدم!
و بلند تر نفس کشیدم :

      جمعه حرف تازه ای برام نداشت

     هر چی بود پیش تر از اینها گفته بود

 


پ.ن: دلم گرفته! مثل اینکه غروب جمعه پاشیده توی ظهر یکشنبه ی  داغ اینجا!

 

یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 توسط خاله غورباقه |

انتخابات غورباقه اي

حدود يه ماه پيش تو دنياي ما غورباقه ها، يه انتخابات برگزار شد. همه به تكاپو افتاده بودن، همه ميخواستن اوني كه دوست دارن رهبريشون رو بدست بگيره.

 يكي از اونها كه نماينده شده بود، غورباقه اي سبز رنگ بود و ديگري كه قدرت قبلي دستش بود غورباقه اي كوچولو و قرمز بود.

غورباقه ي سبز كه بيشتر جوونا دوستش داشتن، اومده بود كه زندگي يكنواختمون رو سروسامون بده و اون يكي اومده بود كه سياست هاي وزق پير رو پياده كنه.

شور عجيبي بين بيشتر بچه غوري ها افتاده بود، اونا عزمشون رو جزم كرده بودن كه جلوي اون وزغ پير و فرتوت بايستند.

با اينكه وزغ به ما مردابي ها عقيده نداشت و فکر بسیار متحجری داشت باز ما رو به قديمي بودن متهم ميكرد و همه جا ميگفت * از دست ذهن هاي مردابي كاري ساخته نيست* اما باز يه عده ي طرفدارش بودن. هرچند بيشتر غورباقه ها ميخواستن غورباقه ي سبز بياد، حتي بقيه مرداب نشين ها هم روي خوشي به اون وزغ نداشتن. پيروزي قطعي بود اما به ناگاه با توطئه و تقلب تمساح ها!!! ورق برگشت و غورباقه ي قرمز رو برنده از انتخابات بيرون اوردن.

از همون روزي كه نتايج معلوم شد همه غورشون در اومد تا صبح يه ريز صداشون بلند بود. اوايل همه دور هم جمع ميشدند و سرو صدا ميكردن. اما تمساح هاي كثيف به غورباقه ها حمله ميكردن تا اونها رو از هم جدا كنن، اين وسط يه عده ي زيادي هم زير دندوناي اين تمساح هاي پليد له ميشدن. اينقدر اين تمساح ها وحشي بودن  كه حتي چشم ديدن رنگ سبزمون رو هم نداشتن. اونا اجازه ي غور زدن هم به ما نميدادن. چند تا از دوستاي خودم اينقدر غورشون رو توي خودشون رويختن كه تركيدن.!!!

چيزي كه اين وسط خيلي ما غورباقه هارو اذيت ميكرداين بود كه يه عده از غوري ها مخصوصا جوونترها كه از وضع بد موجود به خوبي مطلع بودن ، خواسته يا ناخواسته در مسير هدف هاي غورباقه ي قرمز گام بر ميداشتن.

يه عده از اونا از تمساح ها ميترسيدن و ميگفتن ما هرچي باشيم نميتونيم جلوي اين تمساح ها در بيايم پس بهتره به اين وضع عادت كنيم.

يه عده به اين بهونه كه وزغ اصول اوليه ي غورباقه اي رو رعايت ميكنه و پير و بزرگ ما غوري هاست، طرفدار وضع موجود بودن.

يه عده از اين وزغ خوششون نمي اومد و به ظاهر طرف غورباقه ي سبز بودن اما چون ته دلشون اين طرفي نبود به راحتي رنگ عوض ميكردن و به جاي اينكه كمك حال سبزها باشن بيشتر نيروي نفوذي قرمز ها بودن.

و متاسفانه يه عده هم اينقدر چشم و گوششون بسته شد كه مريد وزغ و غورباقه ي قرمز شده بودن و مثله برده ها از همه ي رفتاراشون تبعيت ميكردن.

....

حالا ما مونديم چيكار كنيم. چه جوري به آيندمون اميدوار باشيم.

هر شب از ترس تمساح ها خوابمون نميبره!!!!

اينقدر اعصابمون خورده كه حتي تنهاييامون يادمون رفته.

بايد يه فكري بكنيم. ديگه نشستن و براي تنهايي نوشتن فايده نداره. اينقدر وضع خرابه كه بقيه مرداب نشين ها هم عزا گرفتن.

حالا اينكه قراره چي سرمون بياد و ماها قراره چه جوري با اين وضع خفقان زندگي كنيم. سواليه كه براي پاسخش بايد منتظر آينده شد.

اين داستان ادامه دارد

 غورباقه

دوشنبه بیست و دوم تیر 1388 توسط |

میخوام با خودم قهر کنم!!!

دارم به این فکر میکنم که موندن توی برزخ چقدر غذاب آوره حتی از تحمل عذاب جهنم هم سخت تره و باید منتظر بمونی! توی این گرمای مزخرف ، برزخ اومده توی اتاقم و منو ول نمیکنه!

""- شازده کوچولو رو خوندی؟

-نه!

- پس هنوز نمیدونی چه جوری اهلی میشن! من یادت میدم!  من هستم! من پیشتم! من! من! من!"""


اون یارو توی شازده کو چولو هم آخر قصه توی برزخ موند! برزخ اینکه آیا بره گل  رو چریده یا نه! مثل الان من! مثل تمام ما که توی روز هزار بار توی برزخ می مونیم! چقدر گیجم و چقدر دوست دارم یکی برام شازده رو بخونه! کاش نوار کاست شازدم گم نمیشد کاش الان میشد پا به پای صدای شاملو گریه  کرد! کاش گرم نبود. اینجا هم برزخ شده و هم جهنم!!!

میخوام با خودم قهر کنم. میخوام بغضمو قورت بدم. چه خوبه که اینجا رو دارم واسه نوشتن! چه خوب که میتونم بپرم توو مرداب تا کسی چشامو نبینه!

کاش چشام غورباقه ای نبود تا زود دیده نشه.

غووووررررررررر دوست دارم بخونم: 

           صدا کن مرا ،

 صدای تو خوب است ،

 صدا ی تو سبزینه ی ان گیاه عجیب است

که در انتهای صمیمیت  حزن میروید،

 در ابعاد این عصر خاموش ،

من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنها ترم.

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است

و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمیکرد.

 

پنجشنبه یازدهم تیر 1388 توسط خاله غورباقه |

پرنده مهاجر

ساليان سال بر فراز كوهها و جنگلها و دشتها و درياها گذشتم، با حيوانات كوچك و بزرگ زيادي همنشين شدم. در اوج قدرت و غرور و تكبر بودم، چون ميتوانستم پرواز كنم و آزاد باشم. اساس رابطه­ ام با ديگران حيوانات بر پايه نيرنگ و حيله و دروغ و ريا بود. آخر، در محيطي زندگي مي­كردم كه قانون جنگل بر آن حكمفرما بود: بكش تا كشته نشوي! 

در سفر آخر، با دسته­ اي از پرندگان مهاجر همسفر شدم. قرار بود پرواز كنيم به نقطه­ اي دور دست و خوش آب و هوا. مي­ خواستم از شر همه اين موجودات خلاص شوم. همه چيز داشت خوب پيش مي­ رفت. با انگيزه و شور و اشتياق فراوان به سوي هدف در پرواز بودم. اما در ميانه راه بر اثر يك اتفاق، بالم شكست و مجبور شدم به فرود. ديگر پرندگان منتظر من نماندند و به راهشان ادامه دادند. آنها مجبور بودند، قانون طبيعت همين است. دائم به خودم دلداري مي دادم و البته انگيزه مضاعفي داشتم براي جبران مافات در بهار بعد.

در ناحيه ­اي كنار همين مرداب قصه ما فرود آمدم. مرداب و ساكنانش را دورادور مي­شناختم. در گذشته­ هاي دور، چند باري از سر شيطنت به اينجا سر زده بودم ولي هر بار مشتي دشنام و تحقير نثار ساكنان بينواي آن كرده بودم. بيچاره غوكاني كه اينها را مي­شنيدند و باز مي­گفتند: غوووووررررررر !

كم كم احساس ضعف و حقارت در من پيدا شد. نااميدي بر غرور كذايي غلبه كرده بود. حس هاي بد و غريب براي اولين بار، سرو كله­شان در خلوت ذهنم پيدا شده بود. حس تنهايي، تنفر، غربت، غم، شكست و ...

متنفر شده بودم، متنفر از همه چيز، از زندگي خودم، از رابطه با حيوانات قوي، از حس خودبزرگ بيني، از دروغ و دورويي، از سلطان بودن و نظام سلطاني و حتي از ارزشها!

دوست داشتم با كسي درد دل كنم، اما آشنايي نمي­ ديدم. هرازگاهي يكي از غورهاي قديمي ساكن مرداب بسراغم مي­ آمد. او را مي­شناختم اما شناختي بر اساس همان احساس كذا. هيچگاه او را درك نكرده بودم، چون غور، در ذهنم موجودي بود ضعيف و بي خاصيت كه محكوم به فنا بود در همان مرداب تنهايي خويش. 

چاره اي نداشتم. بايد مي گفتم، داشتم مي­ تركيدم از درد تنهايي. خوشبختانه غور ما، گوش شنوايي داشت و البته خود، درد آشنا بود. فقط مي­ شنيد، اما اظهار نظري نمي­ كرد و چقدر دوست داشتم كه پندي نمي ­داد! غور، كم كم مرا دعوت كرد كه ساكن مرداب تنهاييش شوم، مرا به مردابيان معرفي كرد و از اين لحظه عملاً من نيز ساكن اين آزادگاه ماتم زده شده­ ام.

عاشق مسكن جديدم هستم. چون اينجا نه روباهي هست كه بخواهد فريب دهد، نه شغالي هست كه بوي لاشه به مشامش برسد، نه گوسفندي كه بخواهد طعمه شود و نه حتي ســـــلطاني كه بخواهد همه را رهبري كند. اينجا تنها جايي از جنگل است كه قانون جنگل در آن نقض مي­شود. اينجا بجاي نظام سلطاني، ليبرال دموكراسي حكمفرماست!

اما همه چيز بهمين خوبي نيست. با اين همه تنفر و نااميدي چه كنم؟ بال شكسته ام خوب شده، اما با غرور شكسته چه كنم؟  توان پرواز دارم، اما انگيزه­اي براي رسيدن به سرزمين آرزوهايم ندارم.

اين مرداب براي من مرداب تنهايي است، حتي اگر تنهاييش را هم حذف كنند!

 

سه شنبه نهم تیر 1388 توسط پرنده مهاجر |

نامه اي به يك غورباقه

پست زير با يه اضطراب شديد نوشته شده!!! ميدونم چيز جالبي از آب در نيومد. اما خب تنها راه غلبه به حال خرابم نوشتن بود.

سلام غورباقه جان. حالت خوب است؟

مدتهاست جز از سر عادت سراغي از من نمي گيري. انگار با افتادن دمت ،حافظه ات نيز افتاده است.

شايد هم اينقدر غرق مرداب جديدت شده اي كه مرا از ياد برده اي.

من هستم عليرضا. مرا به ياد مي آوري؟ من همان عليرضايي هستم كه تو را ساختم.

تورا ساختم كه تنهاييم را بكشي؛

كشتي!  اما قلب تنهايم، بعد از رفتن تنهايي باز تنها شد.

ميدواني غورباقه جان، شايد پر از تنهايي بودن،بهتر از خالي شدن از تنهاييست.

اين روزها ديگر ذهنت را مثل گذشته نمي توانم بخوانم؛ چه در سر داري؟

خيلي خودت را مشغول كرده اي!‌اصلن قول و قرارهايمان يادت مي آيد؟ بياد دارم، گفته بودي:يك اشتباه را تكرار نميكنم.هنوزم پاي حرفت هستي؟

يادت مي آيد تنها راه خلاصي از اهريمن را نابودي خود ميدانستي. به ياد داري به من قول دادي اگر از آن اهريمن سر سالم بدر بردي، خودت را از نو بسازي.

ميترسم ؛ بسيار ميترسم!

مبادا كه غفلت كني ، مبادا همه چيز را از ياد ببري ، مبادا حال كه همه ي سبز ها را به زور سرخ ميكنند ، سبزيت را از دست بدهي.

مي داني كه چقدر دوستت دارم.تو را مجبور به ماندن نكردم، ميداني كه هرچقدر هم از من دور شوي باز براي من همان غورباقه ي هميشگي هستي.

به تو اجازه ي رفتن به هر ذهني را داده ام، اما خودت هم ميداني عليرضاي بي غورباقه ، عليرضا نيست.

بيشتر به فكرم باش ، مني كه همه چيزم را در تو خلاصه كرده ام.

سبز باشي

عليرضا  

 

چهارشنبه سوم تیر 1388 توسط غورباقه |



افتاده ام

اما ای کاش از چشم تو

از دماغ فیل !!

چی کسی خواهد دوخت آنجا را

که دیگر شیطان ها( فرشته ها) نیافتند پایین

میدانم

که روزی خواهم افتاد

به پای آسمان

میدانم

شعر:نسرین دارا

mordaab_tanhaaii@yahoo.com

Design By Parstheme