|
حدود يه ماه پيش تو دنياي ما غورباقه ها، يه انتخابات برگزار شد. همه به تكاپو افتاده بودن، همه ميخواستن اوني كه دوست دارن رهبريشون رو بدست بگيره.
يكي از اونها كه نماينده شده بود، غورباقه اي سبز رنگ بود و ديگري كه قدرت قبلي دستش بود غورباقه اي كوچولو و قرمز بود.

غورباقه ي سبز كه بيشتر جوونا دوستش داشتن، اومده بود كه زندگي يكنواختمون رو سروسامون بده و اون يكي اومده بود كه سياست هاي وزق پير رو پياده كنه.
شور عجيبي بين بيشتر بچه غوري ها افتاده بود، اونا عزمشون رو جزم كرده بودن كه جلوي اون وزغ پير و فرتوت بايستند.
با اينكه وزغ به ما مردابي ها عقيده نداشت و فکر بسیار متحجری داشت باز ما رو به قديمي بودن متهم ميكرد و همه جا ميگفت * از دست ذهن هاي مردابي كاري ساخته نيست* اما باز يه عده ي طرفدارش بودن. هرچند بيشتر غورباقه ها ميخواستن غورباقه ي سبز بياد، حتي بقيه مرداب نشين ها هم روي خوشي به اون وزغ نداشتن. پيروزي قطعي بود اما به ناگاه با توطئه و تقلب تمساح ها!!! ورق برگشت و غورباقه ي قرمز رو برنده از انتخابات بيرون اوردن.

از همون روزي كه نتايج معلوم شد همه غورشون در اومد تا صبح يه ريز صداشون بلند بود. اوايل همه دور هم جمع ميشدند و سرو صدا ميكردن. اما تمساح هاي كثيف به غورباقه ها حمله ميكردن تا اونها رو از هم جدا كنن، اين وسط يه عده ي زيادي هم زير دندوناي اين تمساح هاي پليد له ميشدن. اينقدر اين تمساح ها وحشي بودن كه حتي چشم ديدن رنگ سبزمون رو هم نداشتن. اونا اجازه ي غور زدن هم به ما نميدادن. چند تا از دوستاي خودم اينقدر غورشون رو توي خودشون رويختن كه تركيدن.!!!
چيزي كه اين وسط خيلي ما غورباقه هارو اذيت ميكرداين بود كه يه عده از غوري ها مخصوصا جوونترها كه از وضع بد موجود به خوبي مطلع بودن ، خواسته يا ناخواسته در مسير هدف هاي غورباقه ي قرمز گام بر ميداشتن.
يه عده از اونا از تمساح ها ميترسيدن و ميگفتن ما هرچي باشيم نميتونيم جلوي اين تمساح ها در بيايم پس بهتره به اين وضع عادت كنيم.
يه عده به اين بهونه كه وزغ اصول اوليه ي غورباقه اي رو رعايت ميكنه و پير و بزرگ ما غوري هاست، طرفدار وضع موجود بودن.
يه عده از اين وزغ خوششون نمي اومد و به ظاهر طرف غورباقه ي سبز بودن اما چون ته دلشون اين طرفي نبود به راحتي رنگ عوض ميكردن و به جاي اينكه كمك حال سبزها باشن بيشتر نيروي نفوذي قرمز ها بودن.
و متاسفانه يه عده هم اينقدر چشم و گوششون بسته شد كه مريد وزغ و غورباقه ي قرمز شده بودن و مثله برده ها از همه ي رفتاراشون تبعيت ميكردن.
....
حالا ما مونديم چيكار كنيم. چه جوري به آيندمون اميدوار باشيم.
هر شب از ترس تمساح ها خوابمون نميبره!!!!
اينقدر اعصابمون خورده كه حتي تنهاييامون يادمون رفته.
بايد يه فكري بكنيم. ديگه نشستن و براي تنهايي نوشتن فايده نداره. اينقدر وضع خرابه كه بقيه مرداب نشين ها هم عزا گرفتن.
حالا اينكه قراره چي سرمون بياد و ماها قراره چه جوري با اين وضع خفقان زندگي كنيم. سواليه كه براي پاسخش بايد منتظر آينده شد.
اين داستان ادامه دارد
غورباقه
|