تبليغاتX
مرداب تنهایی
مرداب تنهایی



این یه اخطار کاملا جدیه!

خیلی وقته وقتی پشت چراغ قرمز میدون میمونم به آکواریوم یه مغازه ی نسبتا بزرگ نگاه میکنم و به این فکر میکنم که ماهی های توی اون آکواریوم چقدر خوشبخت هستند. چون کاری به کار هم ندارن و تا جایی که میتونن از زندگی شون لذت میبرند! و تنها میگن: آب...آب..آب!!!! الان منم دارم میگم : مرداب...مرداب...مرداب! اما تا میام برای بار چهارم بگم مرداب... محکم میکوبم روی صفحه کلید! به وبلاگ رنگارنگت نگاه میکنم! یاد اولین کامنتت میافتم. یاد اینکه وقتی جوابی از ما سه تا نگرفتی باز اومدی نوشتی که :ببخشید انگار نباید می اومدم بی اجازه" ومن فقط به این فکر کردم که چقدر حرفت بچه گانس! الانم این سبز و سرخای وبلاگت منو یاد همون آکواریوم سر میدون میندازه. اما اون ماهیا کاری به کار کسی ندارند. اما تک تک حرفای پستت سرک کشیده توی زندگی دیگران. اینا رو گفتم چون تا اینجا به من مربوط بود تا اینجا که دوست ندارم تو بیایی و مردابمو خراب کنی. این پستو نوشتم چون دوست ندارم دیگه حتی یه نظر هم ازت داشته باشم. اگه حس کنجکاویت یا کارگاه بازی داری مشکل خودته! میتونی مشکلتو هر جا به غیر از مرداب ما حل کنی! امیدوارم فهمیده باشی که تا چقدر حق داری. .

 پ.ن: من اینقدر اینجا حق دارم که بخوام کامنت های مرداب به روال عادی برگرده!

چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 توسط خاله غورباقه |

اي پرنده ي مهاجر

به مناسبت تغيير موزيك وبلاگ

ای پرنده مهاجر، سفرت سلامت اما
به کجا میری عزیزم قفسه تموم دنیا

روی شاخه های دوری چه خوشی داره صبوری
وقتی خورشیدی نباشه تا همیشه سوت و کوری

میگذره روزای عمرت توی جاده های خلوت
تا بخوای بر گردی خونه گم میشی تو باغ غربت

واسه ما فرقی نداره هر جا باشیم شب نشینیم
دلخوشیم به این که شاید سحرو یه روز ببینیم

آخرش یه روزی هجرت در خونتو میکوبه
تازه اون لحظه میفهمی همه آسمون غروبه

آخرش یه روزی هجرت در خونتو میکوبه
تازه اون لحظه میفهمی همه آسمون غروبه

میگذره روزای عمرت توی جاده های خلوت
تا بخوای بر گردی خونه گم میشی تو باغ غربت

واسه ما فرقی نداره هر جا باشیم شب نشینیم
دلخوشیم به این که شاید سحرو یه روز ببینیم

آخرش یه روزی هجرت در خونتو میکوبه
تازه اون لحظه میفهمی همه آسمون غروبه

آخرش یه روزی هجرت در خونتو میکوبه
تازه اون لحظه میفهمی همه آسمون غروبه


دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 توسط پرنده مهاجر |

براي تو كه 21 سالگيت را به بدترين نحو ممكن گذراندي!!!

سلام پرنده جان. حالت خوبه؟ واي كه چقدر براي تو نوشتن سخته، اينقدر سخت كه حتي براي پيدا كردن عنوان هم بارها به چالش افتادم!!!

سال هاست كه ميشناسمت(همين الان خبر معافتت رو پشت تلفن بهم دادي ، خوش به حالت كه معاف شدي) هر سال مدتي را مهمان ما بودي؛ تا امسال كه به دست تقدير اينجا موندگار شدي.

با اينكه به مرداب نشيني عادت نداشتي و هيچ هم جنسي نداشتي، خيلي زود با اينجا خو گرفتي

امسال كه تنهاترين تولدت را فقط در كنار من و خاله جشن ميگيري بايد بداني كه مهترين سال زندگيت را در پيش داري.

هرچند ميداني اما دانستن كافي نيست، بايد اراده كني ، همت كني ، بايد غورباقه ات را قورت بدي!

همين كه بعد از سالها سراغ كودك درونت آمدي، بزرگترين گام تو براي بزرگ شدنت را برداشتي پس حالا تلاش كن كه كودك درونت را بزرگ كني نه اينكه بزرگ بشي و تنهايش بگذاري.

راستي چيزي را بايد به تو گوش زد كنم. اينجا ماندنت فقط براي مدت محدودي خوب است!‌خودت هم مي داني توي 3 تا فقط يك جفت ميگنجد!!!

هميشه به خاله گفتم ، كاش شازده كوچولوت زود تر پيدا بشه. براي پيدا كردن شازده ات بايد خارج از اينجا دمبالش بگردي(!!!‌هرچند كه اينجا هم ممكنه پيداش كني!!! )

نمي دونم چرا نوشته ام رسمي شد اما بدون که برادرانه دوستت دارم و اگه به جاي تحويل گرفتن ، ته حرفم تلخ بود ، بخاطر اينه كه دوست دارم هرچه زودتر به خودت تكون بدي و به سمت جلو پرواز كني. حتي اگه لازم باشه از اينجا خودم كيشت ميدم تا بپري


خاله ادامه بده!

راستش این بار دومی هست که دارم برای یه یست و دو ساله مینویسم!  و میگم که من تجربه اش نکردم اما میدونم و ایمان دارم که نقطه ی پرش توئه!

وای! کاش منم بودم کنار غوری تا یه شیرینی درست و حسابی ازت بگیریم! اوه! سور معاف شدنت هم که هست!! اما خب میگم غوری جای منم تلافی کنه!

خب از اینا که بگذریم باید بگم که تو از بیست و یکم مرداد باید بیست و دو ساله نگاه کنی! بیست و دو ساله فکر کنی و حتی بیست و دو ساله بخندی و زندگی کنی ! میخوام یادت بیارم که از دستش ندی و نذار مفت بپره!

من هر موقع که خیلی خرابم یاد یه جمله می افتم از بودا! تنها کادویی که میتونم بهت بدم همین جمله اس!:

" رنج ها نقطه ی پرش توئه" 

پرنده! وقتی این اسمو بر داشتی واسه خودت. دنبال این میگشتم که خب چه پرنده ای هستی! میتونستی بوتیمار باشی که کاری جز  آواز خوندن و اشک ریختن نداره و همش غصه می خوره و شایدم اون سیمرغ معروف که باید برای به دست اوردنش  از قاف بگذری!

اما به نظرم  تو یه لک لکی!  امیدوارم همیشه پر از خدا باشی و بهترین ها مال تو باشه!
 تولدت مبارک! لک لک مهربون مرداب !


چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 توسط |

دغدغه هاي غورباقه اي

اسم پست منو ياد برنامه ي فيتيله ميندازه!!! توي اون همه چيز فيتيله اي ميشه!! آكواريوم فيتيله اي، نينجاهاي فيتيله اي و... تصميم دارم چند پست با اين مضمون بنويسم، البته ميخوام آس پستام يه پست راجع به رفاقت غورباقه اي بنويسم ،منتظر باشيد!!!

دغدغه واژه اي كه همه ي تلاش هاي روزمره ي ما غورباقه ها، بقيه جونورا و شما آدم ها و غيرآدم ها! در جهت تامين اون انجام ميشه.

يه سري دغدغه ها عمومي اند و يه سري هاشون شخصي، يه سري دغدغه ها با گذشت زمان عوض ميشن و يا كامل ميشن و جاشون رو به چيزاي مهمتر ميدن.

خب از مقدمه بگذريم. راستي شما تاحالا فكر كردين يه غورباقه چه دغدغه هايي ميتونه داشته باشه؟

ميخوام يكم راجع به اون بحرفم، راستش توي خيلي از دغدغه هاي عمومي مون فرقاي زيادي بين ما غورباقه ها و شما آدما وجود داره.

ما غورباقه ها ياد گرفتيم براي اينكه بزرگ بشيم دممون رو از دست بديم! ولي شما آدما براي بزرگ شدن حاضر نيستين هيچي رو از دست بدين! حتي هم نوعاتون رو براي بزرگ شدن زير ميگيرن و له ميكنيد.(يا شايدم تازه دم در ميارين!!!)

درسته زماني كه كوچولو هستيم دغدغمون بزرگ شدنه دم مونه! ولي وقتي هم نوعامون رو ميبينيم كه با دست و پا راحت اين ور و اون طرف ميرن، دل از دم مون ميكنيم ولي شما ها حاظر نيستين براي رسيدن به موقعيت بالاتر گذشت كنيد و آينده رو ببينيد.!!!

بچه كه هستيم دنيامون فقط توي آبه، يه بركه و يا يه مرداب كوچولو! براي اينكه دنيامون بزرگتر بشه آب شش هامون رو از دست ميديم و بجاش شش در مياريم! اما شما براي اينكه حصار دورتون رو بشكنيد چه تلاشي ميكنيد؟ حاضرين از قسمتي از زندگيتون بگذريد؟

ما غورباقه ها هميشه دغدغمون يه رنگ بودنه!حالا سبز و قهوه اي و قرمزش فرقي نداره، شما هم همين طوريد؟

ميدونيد غورباقه ها هيچ وقت كاري به هم نوعاشون ندارن! شما آدم ها و يا نا آدم ها! چي؟ چي پيش بياد حاضر ميشين هم نوعاتون رو بزنين و يا بكشين؟!

جدي جدي بعضي وقتا به آدميت شما آدم ها بايد شك كرد! آدمهايي كه دغدغه هاي( خبيثي! )دارين كه حتي هيچ حيووني نداره!

پ.ن 1: اين پست اصلا در جهت بالا بردن مقام غورباقه ها نوشته نشده بود فقط در جهت تلنگر به آدم هايي كه اداي انسانيت دارن نوشته شده است.

پ.ن2: اين پست اصلا در جهت خود نمايي نوشته نشده است.

پ.ن3: اين پست اصلا در جهت بالا بردن مقام غورباقه ها نوشته نشده بود فقط در جهت تلنگر به آدم هايي كه اداي انسانيت دارن نوشته شده است،و اين پست اصلا در جهت خود نمايي نوشته نشده است.

پ.ن4: پ.ن 3 اصلا تلفيقي از گزينه ي 1 و 2 نيست.

غورباقه

جمعه شانزدهم مرداد 1388 توسط غورباقه |

برای تو... و شکوهت...

این پست فقط مال توئه! اول از همه میخوام یه چیزی رو بخونی! همون روزهایی نوشتمش که بینمون هزار و یک قانون نا نوشته بوده اما من توی خلوت خودم زدم زیر خیلی قانونا و اینا رو نوشتم :

""پس چرا نمیتونم بنویسم. برای تو هیچی نمیتونم بنویسم، فقط احساس خوبی دارم از اینکه هستی از اینکه همون جور که میخوام هستی،  کاش میدونسم چی میخوام بهت بگم!! کاش میدونستم! و کاش میتونسم!! فقط دوست دارم به دل دل این خط مشکی روی صفحه نیگاه کنم و رفتن و اومدنش رو ببینم! و این صفحه سفید بمونه.. فقط دوست دارم سکوت کنم تا تو خوب بشنوی""

میبینی؟ سکوت کردم و تو خوب شنیدی!  یادمه همون اولا ازت پرسیدم چرا سکوت میکنی؟ از سکوتت خستم! گفتی: من گرفتار سنگینی سکوتی ام که قبل هر فریادی لازمه! و این روز ها انگار تو از سکوتم خسته ای!

میبینی؟ قلبم تیر میکشه چون صدات توی گوشم میپیچه! باز دارم همون آهنگی رو گوش میکنم که نمیفهمم چی میگه اما انگار داره من و تو رو تعریف میکنه! میدونم این پست خیلی خصوصی میشه اما دوست دارم خودخواه باشم . دوست دارم بفهمی که چقدر ارزش داری و چقدر داشتن یه "دولو ی خاج " توی دستم لذت بخش و غرور آوره! دوست دارم به یادت بیارم که بهم گفتی تو از یه ستاره ی دور اومدی و جرات کردی تا هدیه ی خدا رو قبول کردی!
اون نقاشی یادته؟ اولش یه درخت خشک و خالی بود ! یادته وقتی دو تامون نگامون خورد به  اون نوشته ای که توی توچال بود و بعدش خندیدیم؟ "کوه باش" !! یادته امامزاده صالح  وقتی  پر از شرم بودیم و پر از عشق و پر از خدا!

میدونی تو از همون اولم جرات داشتی از هون وقتی که برگ برگ کاج ها رو ورق زدی! و من نگام از روی دستبند سبزت تکون نمیخورد!  

میدونی که حرفام چقدر زیادن. خیلی بیشتر از یک سال با تو بودن و خیلی بیشتر از همه ی همه ی ثانیه ها مون! فقط دوست دارم باورم کنی ! فقط ببخشم! بابت این روز هایی که برات ساختم! بابت ورم چشمت! بابت خیس شدن گونه هات! بابت نبودنام!

میخوام که بدونی من همه ی همه ی روز ها و حرفامون یادمه!

گر به رخسار چو ماهت صنما مینگرم       به حقیقت اثر لطف خدا می نگرم

.

.

.

راه عشق تو دراز است ولی سعدی وار     می روم وز سر حسرت به قفا می نگرم


پ.ن۱: این یه پست فوریه! اما همه باید پست قبلی رو خوب بخونن! از پرنده معذرت میخوام!!

چهارشنبه هفتم مرداد 1388 توسط خاله غورباقه |

خود سانسوري مزمن!!!ا

داشتم به اين فكر مي كردم كه ما آدمها چقدر موجودات پيچيده اي هستيم، نه فقط از لحاظ فكري و مغزي بلكه حتي از جنبه احساسي و عاطفي!

ديشب يه دوستي رو بعد از 2 ماه ديدمش! كسي بود كه تا قبل از وقايع اخير احساس مي كردم اينقدرها هم با هم اختلاف فكري و عقيدتي نداريم، اما حالا مي بينم ... بگذريم (1)

موضوع اصلي اينه كه چرا من طي اين مدت رفاقت، سراغ نقاط اختلاف نرفته بودم و روي اونا بيشتر تأكيد نكرده بودم كه حالا اينطوري نشه؟! اين همون چيزيه كه من اسمشو ميذارم "خود سانسوري"!!

خود سانسوري يعني اينكه مغز ما دائم به زبونمون دستور ميده كه اون چيزي كه ته دلمون هست رو سانسور كنه! نميدونم شايد بعضيا بهش بگن : "مصلحت انديشي" يا هر چيز ديگه! اما من ازش خيلي متنفرم! همه ما به اين درد مبتلا هستيم اما شدت و ضعفش فرق داره. همه ما براي رسيدن به خواسته هامون توي دوستي يه ضريبي از اين خود سانسوري رو روي رفاقت اعمال مي كنيم كه نتيجش بشه نزديكتر شدن به طرف!

اما من ياد گرفتم! ياد گرفتم كه چجوري اين خودسانسوري رو بكشمش! خيلي سادس! فقط كافيه آدم بشينه و روراست و صادق حرف دلشو گوش كنه و به اون عمل كنه! اولش يه كم سخته ولي بعد كم كم احساس ميكني كه به واقعيت خودت داري نزديكتر ميشي! (2)

خوشحالم كه بعد از ماهها تلاش! ديشب يكي ديگه از خانهاي هفت خان خود شناسي رو با موفقيت گذروندم! (خان كشتن ديو سانسور!) اينم از بركات مردابه! جداً ميگم! زندگي توي مرداب اونم از نوع تنهاييش اين خوبيها رو هم داره كه آدم حداقل خودشو بهتر ميشناسه! 


1 – اينم مشكليه كه چجوري با اين جامعه سياه و سفيد (بقول غوري!) امروزمون كنار بيايم ، طردشون كنيم؟! دوست باشيم؟! باهاشون قهر كنيم؟! بخنديم؟! گريه كنيم؟! بهر حال من كه "مصلحت" رو در همين ديدم كه خودم باشم! خيلي هم سعي نميكنم كه حد وسطشو بگيرم!!

2- شنيدم يه بيماري رواني خيلي خيلي خطرناك هست بنام "دو قطبي شدن شخصيت". يعني اينكه يه نفر اينقدر خودشو توي اجتماع سانسور ميكنه كه تبديل ميشه به دو شخصيت مجزا! اون شخصيت اجتماعيش كاملا متفاوت با شخصيت حقيقيش توي زندگي خصوصيشه! مراقب خودتون باشين!

چهارشنبه هفتم مرداد 1388 توسط پرنده مهاجر |

ک ل ی م ا ن ج و ر و

یادمه! اما دقیقا نمیدونم چند سالم بود! چشم هامو بستید. اخه نوبت من بود تا شما رو پیدا کنم توی یه بعدازظهر توی حیاط! سخت بود دنبال هر دوتاتون بگردم اخه شما ها خیلی بزرگ بودید. اما نامردی کردی زدیم زمین! بینی م خورد به زمین و فقط خون دیدم هنوزم که هنوزه وقتی خون دماغ میشم یاد شماها می افتادم. یاد اینکه من فقط می خواستم پیداتون کنم اما بد جوری زمینم زدین!

یادمه! نمیدونم چند سالم بود اما هنوز نوشتن کلیمانجورو  واسم خیلی سخت بود اما شما دو تا میرفتید تا کشفش کنید. همش واسم سوال بود که این کجاست اما من حق کشف کردنشو نداشتم! یه روز که داشتید با دوچرخه هاتون میرفتین دویدم تا بهتون برسم اما خوردم زمین! آخه شماها خیلی بزرگ بودید و من خیلی کوچیک! وقتی الان دو تا بخیه ی ریز زیر لبم رو میبینم یاد شماها میافتم. یاد اینکه الان نوشتن کلیمانجورو واسم خیلی راحته اما هنوزم کشفش نکردم!

یادمه! سیزده بدر شدم! نمیدونم چند سالم بود اما اینقدر بود که سرم بشه که دوستت داشته باشم! وقتی داشتید بازی میکردید و یهو اون چوب توی دستت خورد رو پیشونیم! حالم بد شد اما شیرینی شکلاتی که بهم دادند تلخی خون کنار شقیقه مو پاک نکرد!

امروز میدونم چند سالمه! اما نمی خوام به یاد بیارم چه اتفاقی افتاده! چرخ های دوخرچه ی من همیشه کوچیک اند!  

 

پنجشنبه یکم مرداد 1388 توسط خاله غورباقه |



افتاده ام

اما ای کاش از چشم تو

از دماغ فیل !!

چی کسی خواهد دوخت آنجا را

که دیگر شیطان ها( فرشته ها) نیافتند پایین

میدانم

که روزی خواهم افتاد

به پای آسمان

میدانم

شعر:نسرین دارا

mordaab_tanhaaii@yahoo.com

Design By Parstheme