تبليغاتX
مرداب تنهایی
مرداب تنهایی



دغدغه هاي غورباقه اي

اسم پست منو ياد برنامه ي فيتيله ميندازه!!! توي اون همه چيز فيتيله اي ميشه!! آكواريوم فيتيله اي، نينجاهاي فيتيله اي و... تصميم دارم چند پست با اين مضمون بنويسم، البته ميخوام آس پستام يه پست راجع به رفاقت غورباقه اي بنويسم ،منتظر باشيد!!!

دغدغه واژه اي كه همه ي تلاش هاي روزمره ي ما غورباقه ها، بقيه جونورا و شما آدم ها و غيرآدم ها! در جهت تامين اون انجام ميشه.

يه سري دغدغه ها عمومي اند و يه سري هاشون شخصي، يه سري دغدغه ها با گذشت زمان عوض ميشن و يا كامل ميشن و جاشون رو به چيزاي مهمتر ميدن.

خب از مقدمه بگذريم. راستي شما تاحالا فكر كردين يه غورباقه چه دغدغه هايي ميتونه داشته باشه؟

ميخوام يكم راجع به اون بحرفم، راستش توي خيلي از دغدغه هاي عمومي مون فرقاي زيادي بين ما غورباقه ها و شما آدما وجود داره.

ما غورباقه ها ياد گرفتيم براي اينكه بزرگ بشيم دممون رو از دست بديم! ولي شما آدما براي بزرگ شدن حاضر نيستين هيچي رو از دست بدين! حتي هم نوعاتون رو براي بزرگ شدن زير ميگيرن و له ميكنيد.(يا شايدم تازه دم در ميارين!!!)

درسته زماني كه كوچولو هستيم دغدغمون بزرگ شدنه دم مونه! ولي وقتي هم نوعامون رو ميبينيم كه با دست و پا راحت اين ور و اون طرف ميرن، دل از دم مون ميكنيم ولي شما ها حاظر نيستين براي رسيدن به موقعيت بالاتر گذشت كنيد و آينده رو ببينيد.!!!

بچه كه هستيم دنيامون فقط توي آبه، يه بركه و يا يه مرداب كوچولو! براي اينكه دنيامون بزرگتر بشه آب شش هامون رو از دست ميديم و بجاش شش در مياريم! اما شما براي اينكه حصار دورتون رو بشكنيد چه تلاشي ميكنيد؟ حاضرين از قسمتي از زندگيتون بگذريد؟

ما غورباقه ها هميشه دغدغمون يه رنگ بودنه!حالا سبز و قهوه اي و قرمزش فرقي نداره، شما هم همين طوريد؟

ميدونيد غورباقه ها هيچ وقت كاري به هم نوعاشون ندارن! شما آدم ها و يا نا آدم ها! چي؟ چي پيش بياد حاضر ميشين هم نوعاتون رو بزنين و يا بكشين؟!

جدي جدي بعضي وقتا به آدميت شما آدم ها بايد شك كرد! آدمهايي كه دغدغه هاي( خبيثي! )دارين كه حتي هيچ حيووني نداره!

پ.ن 1: اين پست اصلا در جهت بالا بردن مقام غورباقه ها نوشته نشده بود فقط در جهت تلنگر به آدم هايي كه اداي انسانيت دارن نوشته شده است.

پ.ن2: اين پست اصلا در جهت خود نمايي نوشته نشده است.

پ.ن3: اين پست اصلا در جهت بالا بردن مقام غورباقه ها نوشته نشده بود فقط در جهت تلنگر به آدم هايي كه اداي انسانيت دارن نوشته شده است،و اين پست اصلا در جهت خود نمايي نوشته نشده است.

پ.ن4: پ.ن 3 اصلا تلفيقي از گزينه ي 1 و 2 نيست.

غورباقه

جمعه شانزدهم مرداد 1388 توسط غورباقه |

نامه اي به يك غورباقه

پست زير با يه اضطراب شديد نوشته شده!!! ميدونم چيز جالبي از آب در نيومد. اما خب تنها راه غلبه به حال خرابم نوشتن بود.

سلام غورباقه جان. حالت خوب است؟

مدتهاست جز از سر عادت سراغي از من نمي گيري. انگار با افتادن دمت ،حافظه ات نيز افتاده است.

شايد هم اينقدر غرق مرداب جديدت شده اي كه مرا از ياد برده اي.

من هستم عليرضا. مرا به ياد مي آوري؟ من همان عليرضايي هستم كه تو را ساختم.

تورا ساختم كه تنهاييم را بكشي؛

كشتي!  اما قلب تنهايم، بعد از رفتن تنهايي باز تنها شد.

ميدواني غورباقه جان، شايد پر از تنهايي بودن،بهتر از خالي شدن از تنهاييست.

اين روزها ديگر ذهنت را مثل گذشته نمي توانم بخوانم؛ چه در سر داري؟

خيلي خودت را مشغول كرده اي!‌اصلن قول و قرارهايمان يادت مي آيد؟ بياد دارم، گفته بودي:يك اشتباه را تكرار نميكنم.هنوزم پاي حرفت هستي؟

يادت مي آيد تنها راه خلاصي از اهريمن را نابودي خود ميدانستي. به ياد داري به من قول دادي اگر از آن اهريمن سر سالم بدر بردي، خودت را از نو بسازي.

ميترسم ؛ بسيار ميترسم!

مبادا كه غفلت كني ، مبادا همه چيز را از ياد ببري ، مبادا حال كه همه ي سبز ها را به زور سرخ ميكنند ، سبزيت را از دست بدهي.

مي داني كه چقدر دوستت دارم.تو را مجبور به ماندن نكردم، ميداني كه هرچقدر هم از من دور شوي باز براي من همان غورباقه ي هميشگي هستي.

به تو اجازه ي رفتن به هر ذهني را داده ام، اما خودت هم ميداني عليرضاي بي غورباقه ، عليرضا نيست.

بيشتر به فكرم باش ، مني كه همه چيزم را در تو خلاصه كرده ام.

سبز باشي

عليرضا  

 

چهارشنبه سوم تیر 1388 توسط غورباقه |

تفلد يك غوري!!!

خاله جونم تفلدت مبارك

از وقتي كه اومدي تهناييمم رفته پيه كارش، هرچند حالا ديگه دلم از تهناييم تهنا شده و اين تهنايي داره اذيتم ميكنه، نيخواي براش كاري بكني؟؟؟؟؟؟؟؟


شنبه بیست و سوم خرداد 1388 توسط غورباقه |

حال همه غورهايم فقط مال توست!!!

مدتهاست كه از ورود اهريمن به زندگيم ميگذره.اهريمني كه همه ي زندگي غورباقه ايم رو به نابودي كشونده  بود.خيلي تلاش كردم، باهاش مبارزه كنم؛اما اينقدر محرم شده بود و با اهريمنم انس گرفته بودم كه هيچ وقت دلم رضا نمي داد كنارش بذارم؛ حتي تا آخر عمر مي خواستم باهاش زندگي كنم.

گشت و گشت؛ تا اينكه به جايي رسيدم كه دلم ديگر با اون نبود، اما باز تا جايي كه توان داشتم جلوي خواهشم ايستادم، لجبازي كردم،ناشكري كردم و چشمانم رو بستم.
اما خب خدا بيش از اين حرفا دوستم داشت.اصلن خدا نشان داد لجباز تر از بندگانشه!!!

حالا ديگه تصميم و گرفته بودم.خدايا من نمي خوام به پاي اهريمنم پير بشم!
ميخوام با تمام وجودم بغوورم(غور بزنم)
تا شايد صدايم به گوشت برسه.
حال تمام من مال توست،حتي همه غورهايم،تمام بادهايي كه در گلو دارم،بخاطر وجود توست.
خدايا ميخوام بالغانه بخندم،چون شما خواسته ايد!


غورررررررررر(هي)
ميدونم خيلي جالب نبود. خب بهم حق بدين. خيلي وقته ننوشتم. اصلن يادم رفته چه جوري بنويسم،از كجا شروع كنم،اصلن چي بنويسم؟؟؟
اما هنوز غورباقم! خب حالا ديگه حسابي دست و پام بزرگ شده،وكسي شدم!!!

همه كسي ميشن دم در ميارن! من تازه دمم افتاده!

غورباقه


دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388 توسط غورباقه |

در تسخیر اهریمن 2

اول باید بگم مردابمون داره کم کم از سوت و کوری سابق در می آد,خاله جونمم از راه دوری اومده,نیلوفرم مثه اینکه قهر کردن و کنار گذاشته و تصمیم داره بیشتر به خونش سر بزنه. همه چی خوب و خوشه جز احوالات این غورباقه بیچاره . خاله راست میگه خیلی وقته دارم گله میکنم که چرا کسی حواسش به من نیست ولی .....     کدوم عشق و عاشقی ؛ بی خیال این قلم جنس بشین به قول شاعر:

عشق چیه بابا این حرفا رو ولش                عشق و دیدی برسون سلام من و بهش

 

هی! غووووور! غووووور! غووووور!!!

 بگذریم بریم سر اصل داستان

 

گذشت و گذشت

غورباقه کم کم , متوجه شد که داره اطرافش اتفاق های جدیدی می افته.اتفاق هایی تلخ و تاسف آور!

همزاد داستان ما دیگه اونقدر بزرگ و قدرت مند شده بود که دردیگه نمیشد کاراش و کنترل کرد.کارایی که همه از چشم غورباقه بیچاره میدیدند.

غورباقه خودش و هر روز بیشتر در تسخیر اون میدید,احساس می کرد که داره اختیارکاراش و از دست میده و کارای همزاد هم,هر روز بیشتر خوی شیطانی میگرفت و غورباقه هرلحظه بیشتر خودش و در معرض نابودی میدید. بود

حالا دیگه غورباقه بیچاره داستان ما شده بود بازیچه ی اون همزاد؛ همزادی که بیشتر به اهریمن شبیه بود تا همزاد!!!

 آیا راهی برای بازگشتم وجود داره؟؟؟؟!!! چه طور میشه از دست چیزی خلاص بشم که اینقدر تو رگ و خونم نفوذ کرده؟ شاید حالا دیگه  تنها راه نابودی اون , نابودی خودم باشه!!! یعنی این تنها راه منه؟؟ یعنی میتونم اون و نابود کنم بدون اینکه خودم نابود بشم؟ و آیا توان نابودی خودم و دارم؟

 

اینا سوالاتی بود که مثه خوره افتاده بودن تو ذهن اون

 

 گذشت و گذشت

غورباقه تصمیم خودش و گرفته بود,شاید تنها راه ممکن براش ..........

 

اهریمن

 

 

این داستان ادامه دارد

غورباقه

جمعه بیست و هشتم تیر 1387 توسط غورباقه |



افتاده ام

اما ای کاش از چشم تو

از دماغ فیل !!

چی کسی خواهد دوخت آنجا را

که دیگر شیطان ها( فرشته ها) نیافتند پایین

میدانم

که روزی خواهم افتاد

به پای آسمان

میدانم

شعر:نسرین دارا

mordaab_tanhaaii@yahoo.com

Design By Parstheme