|
تقریبا 2419200 ثانیه میشه که توی راهم(البته تقریبا) اینو دقیق باید از غوری بپرسم که ریاضیش خوبه!
پریدن با یه بقچه ی سنگین اونم از یه راه دور کار سختیه! وقتی برای اولین بار از پشت علف های بلند یه نگاه انداختم به نظرم رسید مرداب کاملی باشه. مخصوصا با مگس هایی که انگار اومده بودند بدرقه ی خاله و من هم خیلی سریع ترتیبشون رو دادم...داشتم تلافی تموم خستگی راه رو در میووردم که یهوووو....غووووور خوارزادمو دیدم.....
نشسته بود و با خودش حرف میزد میگفت: ای عشق من... و هی گله میکرد که چرا هیچ کس حواسش به اون نیست.
شستم خبردار شد که آقازاده عاشق شده.... وای چقدر وقت بود ندیده بودمش ... آخرین بار که دیدمش هنوز منتظر بود تا پاهاش در بیاد و از آب بزنه بیرون نمیدونست که بیرون خبری نیست...هی! غورررررر!
که خلاصه صدای غورررر منو شنید و سریع شیرجه زد تو آب و یهو پشت من سبز شد. فکر کنم میخواست من اشکاشو نبینم... بقچمو گرفت و طبق معمول شروع کرد به خود شیرینی که: قربون روسری خوشگلت برم که با رنگ لاکت ست شده... قربون ناخنای سوهان کشیدت برم.. من فدای اون موهای استخونیت بشم... دلم برای خنده هات تنگ شده بود...فدای چشای آبیت بشم!...
خاله! هیچ تغییری نکردی! همون جوری که بودی!!!هستی!
خلاصه بعد از کلی خوش و بش منو برد و کل مردابو نشونم داد و همه رو بهم معرفی کرد.دوستای خوبی داره اما منو نبرد پیش اونی که باید!!
دوست ندارم فعلن به روش بیارم! آخه هر چی نباشه من خاله ی روشن فکری هستم بذار باهم برن بیان بلکه اینم به سر و سامانی رسید...
داشتم از مرداب میگفتم... همه چیزشو دوست دارم حتی بوی گند لجنش!!!
اما یه چی منو ناراحت میکنه!! اینکه بعضی وقتا بوی تنفر میاد و آدم احساس تنهایی میکنه...
توی راه که بودم تا به اینجا برسم خیلی چیزا یاد گرفتم! همه جا شلوغ پلوغ بود و از همه بدتر که هیچ کس نمیدونست کجا داره میره! و هر کس مسئول خودش بود که چشاشو تا آخر راه باز نگه داره تا جا نمونه...خب منم که تقصیری ندارم! بالاخره یه غورباقه ی تنها باید از خودش مراقبت کنه یا نه!؟ همین بود که یه هفت تیر گذاشتم توی بقچم! اما توی کت هیچ کس نرفت که این فقط از جنبه های مراقبت از خود است.غورررر
اما من که گله ای ندارم اومدم اینجا غوری جونو ببینم و یه کاری کنم که غم تو دلش بشه شکلات!!
حالا هم میرم به ماه که اون طرف علف های بلنده نگاه کنم کاش توی سیاره ی شازده کوچولو بودم که تا هر وقت خواستم بتونم غروب خورشید رو تماشا کنم.
شاید اون موقه رکورد شازده کوچولو رو میشکستم و 50 بار غروب میدیدم....
اما مطمئنم هیچ تنفری ندارم! حتا اونایی که منو جا گذاشتن و یا اونایی که به زور منو از جاده کنار زدن! یا اونایی که نمیدونم رفیقند یا رقیب!!!!
خلاصه اینکه سعی میکنم خاله ی خوبی باشم تا بچه ام از این افسردگی در بیاد...
حالا هم یه شیرچه میزنم تو آب تا اشکامو نبینه. فکر کنم داره میاد!!!
...
|