تبليغاتX
مرداب تنهایی
مرداب تنهایی



بیانیه ی شماره ی صد و سه ی آ

الان که دارم مینویسم یه خاله ی کاملا فیمینیستم!
خداییشم راست میگن که همیشه پشت یه مرد موفق یه زن هست!

الانم میخوام با جسارت بگم که پشت یه  مرداب موفق یه زن هست.

از چهار شهریور که اومدم از حسین پناهی گذاشتم دیگه هم این غورباقه و هم اون پرنده انگار نه انگار که

این مرداب اونا هم  هست!
واقعا که!

پرنده! درسته گفتم تو یه لک لک مهربونی اما این رسمش نبوداااا

غورباقه هم که دیگه هیچی!!!!
یعنی اگه من به خاطر یه شب آروم و هوای خوب بین این ساختمونای بلند یهو به سرم نمیزد که بیام مرداب، شما همچنان میذاشتید اینجا خاک بخوره!؟؟؟؟

بابا دست مریزاد


پ.ن: حالم بارونیه! مثل بارون پائیزیه باحاله اینجا! حالمو دوست دارم!


پنجشنبه دوم مهر 1388 توسط خاله غورباقه |

اومدم نبود...م ... ی...یم

در انتهای هر سفر

 در آینه دار و ندار خویش را مرور میکنم

این خاک تیره، این زمین،

 پاپوش پای خسته ام

 این سقف کوتاه، آسمان،

 سرپوش چشم بسته ام!

 اما...خدای دل!

 در اخرین سفر

در آینه به جز دو بیکرانه ی کران

به جز زمین و آسمان،

 چیزی نمانده است!

گم گشته ام کجا!

 ندیده ای مرا؟ .

کاش میشد همین الان اتوبان کاشان تهران رو توی اوتوبوس تجربه کنم اون وقت همه ی نفرین هام میگرفت! و قول میدم که اون وقت نمیترسیدم.

 آمدم ، نبودی! ماندم تا آمدی! با هم خوش گذشت!

حالا میمانی تا بیایم؟

_____________________________


چهارشنبه چهارم شهریور 1388 توسط خاله غورباقه |

این یه اخطار کاملا جدیه!

خیلی وقته وقتی پشت چراغ قرمز میدون میمونم به آکواریوم یه مغازه ی نسبتا بزرگ نگاه میکنم و به این فکر میکنم که ماهی های توی اون آکواریوم چقدر خوشبخت هستند. چون کاری به کار هم ندارن و تا جایی که میتونن از زندگی شون لذت میبرند! و تنها میگن: آب...آب..آب!!!! الان منم دارم میگم : مرداب...مرداب...مرداب! اما تا میام برای بار چهارم بگم مرداب... محکم میکوبم روی صفحه کلید! به وبلاگ رنگارنگت نگاه میکنم! یاد اولین کامنتت میافتم. یاد اینکه وقتی جوابی از ما سه تا نگرفتی باز اومدی نوشتی که :ببخشید انگار نباید می اومدم بی اجازه" ومن فقط به این فکر کردم که چقدر حرفت بچه گانس! الانم این سبز و سرخای وبلاگت منو یاد همون آکواریوم سر میدون میندازه. اما اون ماهیا کاری به کار کسی ندارند. اما تک تک حرفای پستت سرک کشیده توی زندگی دیگران. اینا رو گفتم چون تا اینجا به من مربوط بود تا اینجا که دوست ندارم تو بیایی و مردابمو خراب کنی. این پستو نوشتم چون دوست ندارم دیگه حتی یه نظر هم ازت داشته باشم. اگه حس کنجکاویت یا کارگاه بازی داری مشکل خودته! میتونی مشکلتو هر جا به غیر از مرداب ما حل کنی! امیدوارم فهمیده باشی که تا چقدر حق داری. .

 پ.ن: من اینقدر اینجا حق دارم که بخوام کامنت های مرداب به روال عادی برگرده!

چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 توسط خاله غورباقه |

برای تو... و شکوهت...

این پست فقط مال توئه! اول از همه میخوام یه چیزی رو بخونی! همون روزهایی نوشتمش که بینمون هزار و یک قانون نا نوشته بوده اما من توی خلوت خودم زدم زیر خیلی قانونا و اینا رو نوشتم :

""پس چرا نمیتونم بنویسم. برای تو هیچی نمیتونم بنویسم، فقط احساس خوبی دارم از اینکه هستی از اینکه همون جور که میخوام هستی،  کاش میدونسم چی میخوام بهت بگم!! کاش میدونستم! و کاش میتونسم!! فقط دوست دارم به دل دل این خط مشکی روی صفحه نیگاه کنم و رفتن و اومدنش رو ببینم! و این صفحه سفید بمونه.. فقط دوست دارم سکوت کنم تا تو خوب بشنوی""

میبینی؟ سکوت کردم و تو خوب شنیدی!  یادمه همون اولا ازت پرسیدم چرا سکوت میکنی؟ از سکوتت خستم! گفتی: من گرفتار سنگینی سکوتی ام که قبل هر فریادی لازمه! و این روز ها انگار تو از سکوتم خسته ای!

میبینی؟ قلبم تیر میکشه چون صدات توی گوشم میپیچه! باز دارم همون آهنگی رو گوش میکنم که نمیفهمم چی میگه اما انگار داره من و تو رو تعریف میکنه! میدونم این پست خیلی خصوصی میشه اما دوست دارم خودخواه باشم . دوست دارم بفهمی که چقدر ارزش داری و چقدر داشتن یه "دولو ی خاج " توی دستم لذت بخش و غرور آوره! دوست دارم به یادت بیارم که بهم گفتی تو از یه ستاره ی دور اومدی و جرات کردی تا هدیه ی خدا رو قبول کردی!
اون نقاشی یادته؟ اولش یه درخت خشک و خالی بود ! یادته وقتی دو تامون نگامون خورد به  اون نوشته ای که توی توچال بود و بعدش خندیدیم؟ "کوه باش" !! یادته امامزاده صالح  وقتی  پر از شرم بودیم و پر از عشق و پر از خدا!

میدونی تو از همون اولم جرات داشتی از هون وقتی که برگ برگ کاج ها رو ورق زدی! و من نگام از روی دستبند سبزت تکون نمیخورد!  

میدونی که حرفام چقدر زیادن. خیلی بیشتر از یک سال با تو بودن و خیلی بیشتر از همه ی همه ی ثانیه ها مون! فقط دوست دارم باورم کنی ! فقط ببخشم! بابت این روز هایی که برات ساختم! بابت ورم چشمت! بابت خیس شدن گونه هات! بابت نبودنام!

میخوام که بدونی من همه ی همه ی روز ها و حرفامون یادمه!

گر به رخسار چو ماهت صنما مینگرم       به حقیقت اثر لطف خدا می نگرم

.

.

.

راه عشق تو دراز است ولی سعدی وار     می روم وز سر حسرت به قفا می نگرم


پ.ن۱: این یه پست فوریه! اما همه باید پست قبلی رو خوب بخونن! از پرنده معذرت میخوام!!

چهارشنبه هفتم مرداد 1388 توسط خاله غورباقه |

ک ل ی م ا ن ج و ر و

یادمه! اما دقیقا نمیدونم چند سالم بود! چشم هامو بستید. اخه نوبت من بود تا شما رو پیدا کنم توی یه بعدازظهر توی حیاط! سخت بود دنبال هر دوتاتون بگردم اخه شما ها خیلی بزرگ بودید. اما نامردی کردی زدیم زمین! بینی م خورد به زمین و فقط خون دیدم هنوزم که هنوزه وقتی خون دماغ میشم یاد شماها می افتادم. یاد اینکه من فقط می خواستم پیداتون کنم اما بد جوری زمینم زدین!

یادمه! نمیدونم چند سالم بود اما هنوز نوشتن کلیمانجورو  واسم خیلی سخت بود اما شما دو تا میرفتید تا کشفش کنید. همش واسم سوال بود که این کجاست اما من حق کشف کردنشو نداشتم! یه روز که داشتید با دوچرخه هاتون میرفتین دویدم تا بهتون برسم اما خوردم زمین! آخه شماها خیلی بزرگ بودید و من خیلی کوچیک! وقتی الان دو تا بخیه ی ریز زیر لبم رو میبینم یاد شماها میافتم. یاد اینکه الان نوشتن کلیمانجورو واسم خیلی راحته اما هنوزم کشفش نکردم!

یادمه! سیزده بدر شدم! نمیدونم چند سالم بود اما اینقدر بود که سرم بشه که دوستت داشته باشم! وقتی داشتید بازی میکردید و یهو اون چوب توی دستت خورد رو پیشونیم! حالم بد شد اما شیرینی شکلاتی که بهم دادند تلخی خون کنار شقیقه مو پاک نکرد!

امروز میدونم چند سالمه! اما نمی خوام به یاد بیارم چه اتفاقی افتاده! چرخ های دوخرچه ی من همیشه کوچیک اند!  

 

پنجشنبه یکم مرداد 1388 توسط خاله غورباقه |

شهر در امن و امان است ... دزدان همه رفتند!!!

دیشب خیلی زیاد دلم مردابمو میخواست! آخه باز توی این دنیای واقعی کم اوردم! باز آدمایی که اصلا فکرشو نمیکردم نامردی کردن ! دلم مردابمو میخواست چون ادماش (یعنی همون ما سه تاش) واسه ی هم نمیزنن!

وقتی قرار بود بیام خوابگاه همه ی دوستام که خب خودشون تجربه ی  خوابگاه رو داشتن شروع کردن نصیحت کردن :مواظب باش اونجا همه جور آدمی داره مواظب وسایلت باش مواظب!  خوشحال بودم اگه موجودی کیفم جا به جا نمیشه یعنی با ادمای خوبی هم اتاق شدم! اگه اونا مشکل اخلاقی و ... ندارن یعنی شانش اوردم!

اما دزدی به بردن پول و وسایل و قاشق و بشقاب من نبود( هر چند که بی خیال گم شدن همه ی اینا)

دیشب تا چشم باز کردم دیدم اونا بهترین روزای عمرمو دزدین!  دلم سوخت برای خودم! اما خوب شد که اگه نشد بیام مرداب یه ادم مردابی بود که باهاش حرف بزنم!  

آخه دیشب یه سیلی خوردم! از خدا! خیلی درد گرفت اما تا زد  دستامو گرفتم رو گوشم و   بر بر نگاش کردم و گفتم ممنون ! چون خودم ازش خواسته بودم بهم یه سورپریز بده!

آخه دیشب همش این شعره که مامانیم میخونه توی گوشم می پیچید: "من از بیگانگان هرگز ننالم که هر چه با من کرد آشنا کرد"  و با همه ی وجود دوست داشتم بخونمش!

نمیدونم نوشتمو چه جوری تموم کنم! با شکر خدا برای بودنش یا برای بودن مرداب! یا برای اینکه امروز سر جلسه مراقبا خیلی با حال بودن و منم همه ی همه ی سوالامو از بغلیم نوشتم!

نمیدونم نوشتمو چه جوری تموم کنم... 

 

 

چهارشنبه سی و یکم تیر 1388 توسط خاله غورباقه |

شاید این جمعه... شاید!

دلم سوخته بود! اما اشک ریختنم واسه این نبود!

درسته! آره! چشمامو سوزونده بودی اما واسه این نبود که داد میکشیدم!

خودتم  میدونی واسه چی داشتم میدویدم!

آخه لامذهب! تو که دیگه خودت خوب میدونی!

حتی نمیذاشتی نفس بکشم!

 اما  دود سیگار رو فوت کردند توی چشام تا بهتر ببینمت!

و من فقط بلند تر شدم!
و بلند تر نفس کشیدم :

      جمعه حرف تازه ای برام نداشت

     هر چی بود پیش تر از اینها گفته بود

 


پ.ن: دلم گرفته! مثل اینکه غروب جمعه پاشیده توی ظهر یکشنبه ی  داغ اینجا!

 

یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 توسط خاله غورباقه |

میخوام با خودم قهر کنم!!!

دارم به این فکر میکنم که موندن توی برزخ چقدر غذاب آوره حتی از تحمل عذاب جهنم هم سخت تره و باید منتظر بمونی! توی این گرمای مزخرف ، برزخ اومده توی اتاقم و منو ول نمیکنه!

""- شازده کوچولو رو خوندی؟

-نه!

- پس هنوز نمیدونی چه جوری اهلی میشن! من یادت میدم!  من هستم! من پیشتم! من! من! من!"""


اون یارو توی شازده کو چولو هم آخر قصه توی برزخ موند! برزخ اینکه آیا بره گل  رو چریده یا نه! مثل الان من! مثل تمام ما که توی روز هزار بار توی برزخ می مونیم! چقدر گیجم و چقدر دوست دارم یکی برام شازده رو بخونه! کاش نوار کاست شازدم گم نمیشد کاش الان میشد پا به پای صدای شاملو گریه  کرد! کاش گرم نبود. اینجا هم برزخ شده و هم جهنم!!!

میخوام با خودم قهر کنم. میخوام بغضمو قورت بدم. چه خوبه که اینجا رو دارم واسه نوشتن! چه خوب که میتونم بپرم توو مرداب تا کسی چشامو نبینه!

کاش چشام غورباقه ای نبود تا زود دیده نشه.

غووووررررررررر دوست دارم بخونم: 

           صدا کن مرا ،

 صدای تو خوب است ،

 صدا ی تو سبزینه ی ان گیاه عجیب است

که در انتهای صمیمیت  حزن میروید،

 در ابعاد این عصر خاموش ،

من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنها ترم.

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است

و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمیکرد.

 

پنجشنبه یازدهم تیر 1388 توسط خاله غورباقه |

برای غوری تازه از دم افتاده!!!!

یادمه  ۲۴۱۹۲۰۰ ثانیه بود که توی راه این مرداب بودم چه راه سختیم بود اما همش به خاطر غووورررری بود که تحمل میکردم اما این بسره شورشو در آورده منو گذاشته که مثل فانوس بانه توی شازده کوچولو چراغ اینجا رو روشن نگه دارم و خودش با خیال راحت داره جوونی میکنه!!

حالا هم میخوام منم برم دنبال جوونیم(؟) (خب مگه چیه؟جوونم!) تا این غووریه سر به هوا به فکر بیاد...

فقط نگاه میکنم تا غوری خودش دست به کار شه!

بالاخره که چی؟باید یاد بگیره بزرگ بشه. تازه دمش افتاده! طفلک بلد نیست!


*به این میگن یه خاله ی روشن فکر با چارقد گل گلی!

 

یکشنبه یازدهم اسفند 1387 توسط خاله غورباقه |

بخند! همین!

می سازی با دست های چهارده ساله ات!  تکه تکه! با ساختن بت ات با دنیایت هم میسازی! بزرگ میشوی! باز می سازی! بزرگ تر! و می پرستی! به خدا میرسی!

فکر میکنی خدا میخندد. قد میکشی! میخندی! حتی گریه میکنی! دیگر کاری با دنیایت نداری! گوش هایت صدای شیون ها را نمیشنود! می گویی کاش همه ی مریم ها مقدس بودند! اما یادت میرود بگویی کاش همه ی بت ها مقدس بودند. گوش هایت را میگیری تا صدای فریاد ها در صدای خدا گم شود. میخندی. سوره ی ابراهیم! امنیت! آخ! اما چه امنیتی؟ تمام نماز های نخوانده ات سیلی میشوند! آخ! گوشم! آخ ! دلم! یادت میرود کینه داشته باشی! حتی الان که فهمیده ای چقدر مریم وجود دارند! دیگر نمیسازی! فقط به تکه تکه های بت ات نگه میکنی ! یه بت نیمه تمام! خرابش میکنی! یادت نمیرود شیون ها را گوش کنی! این بار دل میسورانی! برای خودت! خوشحالی! برای مریم نبودنت! نگران میشوی! برای خدایت! برای روزه ات! اخم میکنی! برای آدم ها!

دست هایت میخواهند نوزده ساله شوند تا بلکه فراموش کنند روزی بت ساخته اند!

چشم هایت دوست ندارند ببینند!

می خواهی دوباره قران باز کنی! باز در امنیت باشی! چشم هایت مظلومت کرده اند:

می خواهم پاکشان کنم! میخواهم پاکشان کنم! میخواهم پاکشان کنم!

باز هم نور می بینم! باز هم صدای چوپان! باز هم من همان بره ی گمشده ام! باز تکرار میشوم! میترسم!

وای! نکند باز بت بسازم!

دست هایم را توی جیبم فرو میبرم تا این بار هر چه دلم خواست خودش بسازد. هر چه خواست بهترین است.

برای بودنم برای بودنش فقط نگاه میکنم . شکر میکنم اما هنوز جرات ندارم سرم را بالا بگیرم. جرات ندارم ببینمش میترسم! اما همیشه خدا مهربان بوده و من سر به هوا!

نه! جرات نمیکنم! سرم پائین است میگویم: خدایا شکر که کوچک شدم به اندازه ی شازده و  پیدایم کرد. شکر که هستم شکر که هستی شکر که هست!

              هنوز جرات ندارم سرم را بالا ببرم. یعنی خـــــــــــــدا میـــــــــــخـــــــنـدد؟؟

 

پنجشنبه یکم اسفند 1387 توسط خاله غورباقه |

میتوان ساخت!!

داشتم "پشت سایه های کاج" از چسیتا یثربی رو میخوندم. اوایل این نمایشنامه یه شعره که به دلم نشست. اما خب! دیگه حوصله ی خوندن بقیه شو نداشتم.

از کرانه های سرخ آفتاب

شعری باید اتفاق می افتاد

اسبی با یال سپیدش در باد

شتابان به سوی خانه ی من میرفت

خبر زود رسید

افشا شد

همه گفتند: لعنت!

و من گفتم:

پیش از به دنیا آمدنت

عاشقت بودم!


بگو هر یک منتظریم. پس انتظار بکشید پس به زودی خواهید دانست که کیست اصحاب راه درست و کیست که هدایت یافت(سوره ی طه . آیه ی ۱۳۵)

 

پنجشنبه دهم بهمن 1387 توسط خاله غورباقه |

...برای دنیا و وسعت دنیایش!

یکی که میرود معنی اش این است که یکی دیگر می آید...عشق را دوباره پیدا میکنم!

خیلی برام لذت بخشه که با خوندن هر کتاب وارد دنیای نویسنده هاش می شم و با شخصیت هاش زندگی میکنم. از زهیر* یاد گرفتم میتوانم دوست بدارم بی آنکه احساس حقارت کنم.

و این پست رو برای دنیا ی ندیده ام  مینویسم و زهیرش!

تمام جملات پائولو کوئیلو توی سرم میچرخه: فاجعه در زندگی آزمونی معنوی است نه مجازات. وقتی حرف از این دنیا میشه کم میارم سرمو به زیر میندازم و زیر لبم میگم: وقتی آدم میدونه که بقیه ی مردم هم رنج میکشند رنج برایش قابل تحمل تر میشود. دوست دارم همه ی این چیزایی رو که میدونمو به دنیا بگم اما زبونم بند میاد. چون میدونم این جمله ها که با مهارت خاصی چیده شدن توی این وقتا به درد نمیخورن و این جور وقتا فقط باید به زمان التماس کنی که برو! فقط برو! و به خدا چشم بدوزی و با نگاهت ازش بخوایی آرومت کنه!

نمیدونم! شاید این راسته که گاهی وقتها برکات خداوند با شکستن تمام شیشه ها وارد میشن! نمیدونم! و دلمو خوش میکنم به همین چیزایی که نمیدونم. و مطمئنم جواب تمام سوالای دنیام توی همین چیزاس! و دلمو خوش میکنم به اینکه چیزهایی هست که میدانم!: میدانم علفی را بکنم خواهم مرد...

و نپرسیم  که چرا قلب حقیقت ابی است!


*نام کتاب پائولوکوئیلو! زهیر چیزی یا کسی است که وقتی برای اولین بار با ان ارتباط برقرار میکنیم کم کم فکر ما را اشغال میکند تا جایی که نمیتوانیم به چیز دیگری فکر کنیم این حال را میتوان سلامت دانست یا جنون!

                                                                                                 خاله غورباقه

شنبه پنجم بهمن 1387 توسط خاله غورباقه |

عبور....

امروز تا عصر یه روز خیلی خسته کننده ای داشتم .با حال نیمه خراب و چشای خواب آوده از دانشگاه اومدم بیرون. سرم هم که درد میکرد و خلاصه دنبال بهونه میگشتم تا حال بد مو بریزم بیرون.. که البته این بهانه داشت دستم میومد! اما برام خیلی عجیب بود چون برای یه لحظه تصمیم گرفتم دست نگه دارم و فکر کنم! گوشیمو خاموش کردم و فقط تصمیم گرفتم نه حرف بزنم و نه گوش کنم فقط نگاه کردم!  توی مسیر برگشت ماشین ها و ترافیکی که همیشه حالمو بهم میزد برای جالب بودن! دیگه برام اذیت کننده نبود که  به خودم فرصت بدم و برای یه بار خواب توی اتوبوس رو تجربه کنم! اینو قبول کردم که خیلی چیزا یا حتی همه چیز خوبه! فقط باید خوب ببینی! نمیدونم چطور یه دفعه دیدم نسبت به همه چی عوض شد! البته نمیگم الان یه مرتبه همه چیز خوب و ایده آل شد! نه! هنوز اون سردرد وحشتناک هست اما خب انگار باید باشه!

وقتی به مسیرم توی روز فکر کردم دیدم واقعا این زندگی چیزی نداره جز عبور! من هر روز دارم از اتفاقات و مشکلات و حتی حال خوبیهام عبور میکنم... گاهی سرمو میکنم زیر آب اما میدونم که خفه نمیشم! چون ایمان دارم که یکی با تمام وجود مراقبمه! و این ایمان بوده که امروز رو که فکر میکردم اصلن خوب نیست برام قشنگ و خاطره انگیز کرد!!

خدایا! بابت تجربه ی امروز ممنون!*


*تا حالا نشده بود که ابن جوری پای سیستم بشینمو و مستقیم متنمو اینجا بنویسم اما خب اینم جز همون تجربه هاست دیگه!  

                                                                                          "خاله غورباقه"

 

چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387 توسط خاله غورباقه |

همه ی دلخوشی هام!!!!

دلم به همین چند تا قطره اشک خوشه..همین اشک هایی که گاهی ناز میکنن و حتی روی گونه هام نمی چکن... گاهی هم فقط دوست دارن راهی پیدا کنن و فرار کنن . درست مثل خودم که فرار میکنم.. فرار..... از کتابا..شعرا ... خودم... از همه چی...

حتی از خدا!!!

دلم به همین خوشه که میتونم بنویسم از دلتنگیهای تموم نشدنیم. از اینکه ازم بپرسن موی سفید داری و من با افتخار سرمو بندازم پایین! بعد بگن: سخت نگیر....

دلم خوشه که میتونم گاهی با وجود تمام زشتیای مقابلم بخندم....دل خوش  به روزایی که با وجود نفرتم فقط تونستم بخندم!!!  

سعی میکنم دلمو خوش کنم به راهی که جلومه! دل خوش به آینده ای که نمیبینمش!

دل خوش به چیزایی که نمیدونم!

به اینکه شاید یه روزایی برسه که وقتی دلم گرفتس حداقل به این فکر نکنم که من یه قربانی بودم! شاید یه روز برسه که وقتی دلم گرفت باز بتونم بخندم....

نه! انگار نشد باز بتونم جالب بنویسم!

خب فقط میتونم با خودخواهی تمام به خودم حق بدم و دلمو به همین خوش کنم که اینجا شاید یه نفر نوشتمو خوند و توی دلش خندید و من به اندازه ِ بزرگی دلتنگیم قند تو دلم آب شد!

دلمو به همین خوش میکنم!

آدم که کف دستشو بو نکرده! شاید یکی خندید!

دلمو به همین خوش میکنم!

شنبه سی ام شهریور 1387 توسط خاله غورباقه |

در تسخیر تنهایی!!!!!!

"به شانهام زدی/تا تنهایی ام را تکانده باشی/به چه دلخوش کرده ای؟/تکاندن برف از شانه های آدم برفی!"

این روزا توی شهر ما  همه جا حرف از سیرکی هست که قراره چند شب برنامه اجرا کنن شهر پره از تراکت های تبلیغاتی که روی اونا عکس شیر و دلقک خودنمایی میکنه...ومن مدام یاد داستانی هستم که خیلی وقت پیش یکی برام تعریف میکرد: توی یه شهری یه روانپزشک بوده که هر کی میرفته پیشش برا درمان افسردگیش.اون سریع آدرس دلقک شهر رو مینوشته و به اونا توصیه میکرده که برای عوض شدن روحیتون پیش دلقک برید.یه روز که یه بیمار میاد پیش روانپزشک. او طبق عادت آدرس دلقک رو مینویسه و میده به بیمار. اما بیمار میگه: من همون دلقک هستم. من چه کار کنم؟

نمیدونم! همش تو فکر اینم که اصلا میشه تنهایی رو قسمت کرد؟ما واقعا گاهی احساس تنهایی داریم یا جدا ماندگی؟ اگرم بخوام شعار بدم باید بگم چرا تنها میان تن ها؟؟؟

واقعا گیج شدم!شاید فضای سنگین این مرداب گیجم کرده!!یا شاید... نمیخوام بگم تنهایی خوب نیست یا "بیایید تنها نباشیم و زندگی زیباست"نه! اتفاقا گاهی باید دنیا به زشت ترین شکل موجود باشه آدما توی تنهایی به جاهای خوبی میتونن برسن(البته من که غورباقه هستم رسیدم و آدما هم حتما میتونن)

شاید حرف اصلی من تو این پست میخواد این باشه که واقعا من نمیدونم!چی باید بگم! آخه وقتی یه سنی ازت میگذره ترجیح میدی ساکت باشی و نگاه کنی و دوست داری بیشتر ازت بپرسن!

منم ترجیح میدم الان  شیطونی های غوری رو تماشا کنم!آخه کپی جوونیای خودمه! اگرم اون ازم پرسی میشینم و براش میگم!!!

(ولی خودمون ها شبا مرداب خیلی قشنگتره!ساکت و آروم!!!)

                                                                                         خاله غورباقه


پی نوشت:*شعر شروع از گروس عبدالملکیان

چهارشنبه نهم مرداد 1387 توسط خاله غورباقه |

اینجا مرداب تنهایی..صدای خاله غورباقه!

تقریبا 2419200 ثانیه میشه که توی راهم(البته تقریبا) اینو دقیق باید از غوری بپرسم که ریاضیش خوبه!

پریدن با یه بقچه ی سنگین اونم از یه راه دور کار سختیه! وقتی برای اولین بار از پشت علف های بلند یه نگاه انداختم به نظرم رسید مرداب کاملی باشه. مخصوصا با مگس هایی که انگار اومده بودند بدرقه ی خاله و من هم خیلی سریع ترتیبشون رو دادم...داشتم تلافی تموم خستگی راه رو در میووردم که یهوووو....غووووور خوارزادمو دیدم.....

نشسته بود و با خودش حرف میزد میگفت: ای عشق من... و هی گله میکرد که چرا هیچ کس حواسش به اون نیست.

شستم خبردار شد که آقازاده عاشق شده.... وای چقدر وقت بود ندیده بودمش ... آخرین بار که دیدمش هنوز منتظر بود تا پاهاش در بیاد و از آب بزنه بیرون نمیدونست که بیرون خبری نیست...هی! غورررررر!

که خلاصه صدای غورررر منو شنید و سریع شیرجه زد تو آب و یهو پشت من سبز شد. فکر کنم میخواست من اشکاشو نبینم... بقچمو گرفت و طبق معمول شروع کرد به خود شیرینی که: قربون روسری خوشگلت برم که با رنگ لاکت ست شده... قربون ناخنای سوهان کشیدت برم.. من فدای اون موهای استخونیت بشم... دلم  برای خنده هات تنگ شده بود...فدای چشای آبیت بشم!...

خاله! هیچ تغییری نکردی! همون جوری که بودی!!!هستی!

خلاصه بعد از کلی خوش و بش منو برد و کل مردابو نشونم داد و همه رو بهم معرفی کرد.دوستای خوبی داره اما منو نبرد پیش اونی که باید!!  

دوست ندارم فعلن به روش بیارم! آخه هر چی نباشه من خاله ی روشن فکری هستم بذار باهم برن بیان بلکه اینم به سر و سامانی رسید...

داشتم از مرداب میگفتم... همه چیزشو دوست دارم حتی بوی گند لجنش!!!

اما یه چی منو ناراحت میکنه!! اینکه بعضی وقتا بوی تنفر میاد و آدم احساس تنهایی میکنه...

توی راه که بودم تا به اینجا برسم خیلی چیزا یاد گرفتم! همه جا شلوغ پلوغ بود و از همه بدتر که هیچ کس نمیدونست کجا داره میره! و هر کس مسئول خودش بود که چشاشو تا آخر راه باز نگه داره تا جا نمونه...خب منم که تقصیری ندارم! بالاخره یه غورباقه ی تنها باید از خودش مراقبت کنه یا نه!؟ همین بود که یه هفت تیر گذاشتم توی بقچم! اما توی کت هیچ کس نرفت که این فقط از جنبه های مراقبت از خود است.غورررر

اما من که گله ای ندارم اومدم اینجا غوری جونو ببینم و یه کاری کنم که غم تو دلش بشه شکلات!!

حالا هم میرم به ماه که اون طرف علف های بلنده نگاه کنم کاش توی سیاره ی شازده کوچولو بودم که تا هر وقت خواستم بتونم غروب خورشید رو تماشا کنم.

شاید اون موقه رکورد شازده کوچولو رو میشکستم و 50 بار غروب میدیدم....

اما مطمئنم هیچ تنفری ندارم! حتا اونایی که منو جا گذاشتن و یا اونایی که به زور منو از جاده کنار زدن! یا اونایی که نمیدونم رفیقند یا رقیب!!!!

خلاصه اینکه سعی میکنم خاله ی خوبی باشم تا بچه ام از این افسردگی در بیاد...

حالا هم یه شیرچه میزنم تو آب تا اشکامو نبینه. فکر کنم داره میاد!!!

...

                                          

یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 توسط خاله غورباقه |



افتاده ام

اما ای کاش از چشم تو

از دماغ فیل !!

چی کسی خواهد دوخت آنجا را

که دیگر شیطان ها( فرشته ها) نیافتند پایین

میدانم

که روزی خواهم افتاد

به پای آسمان

میدانم

شعر:نسرین دارا

mordaab_tanhaaii@yahoo.com

Design By Parstheme