تبليغاتX
مرداب تنهایی
مرداب تنهایی



چهارشنبه ی سگی!

قلبم را در قلبت جا مي گذارم

قبل از آنكه

از قبيله ي حاتم

بيرونم كنند.

 تنهايي ام را به تو مي سپارم

در آغوش باور هاي مردانه ات

كه جاده هاي اهلي را قدم مي زنند

تا تنهايي وحشي ام را پيدا كنند.

 اين جاده كه تو را بلعيد

مرا در ابتداي راه زاييده بود

زايماني طبيعي

طبيعي

عزيزم من طبيعي عاشقت شدم

اما وحشيانه از من جدا شدي

و گرگ چه مراعات و نظير قشنگي دارد با تو

چه ايهام قشنگي داري با مرد

و ذهن من پر از كلماتي است

كه از روبط مشروع آب مي خورد.

 دارم شاعرانه تر مي نويسم

اما چه فايده

حالا كه درد مرا گرفته

دردي از روابط نامشروع

 و زايماني غير طبيعي

 طبيعي

عزيزم

من طبيعي عاشقت شدم

 اما وحشيانه از من جدا شدي


میدونی ! نمیذارم وحشیانه از من جدات کنند حتی اگه قد تمام روزگار کوچکم کنند! مهم اینه که تو بزرگی!

شعر از سعید عسگری راد  در وبلاگ نفس عمیق

چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 توسط |

براي تو كه 21 سالگيت را به بدترين نحو ممكن گذراندي!!!

سلام پرنده جان. حالت خوبه؟ واي كه چقدر براي تو نوشتن سخته، اينقدر سخت كه حتي براي پيدا كردن عنوان هم بارها به چالش افتادم!!!

سال هاست كه ميشناسمت(همين الان خبر معافتت رو پشت تلفن بهم دادي ، خوش به حالت كه معاف شدي) هر سال مدتي را مهمان ما بودي؛ تا امسال كه به دست تقدير اينجا موندگار شدي.

با اينكه به مرداب نشيني عادت نداشتي و هيچ هم جنسي نداشتي، خيلي زود با اينجا خو گرفتي

امسال كه تنهاترين تولدت را فقط در كنار من و خاله جشن ميگيري بايد بداني كه مهترين سال زندگيت را در پيش داري.

هرچند ميداني اما دانستن كافي نيست، بايد اراده كني ، همت كني ، بايد غورباقه ات را قورت بدي!

همين كه بعد از سالها سراغ كودك درونت آمدي، بزرگترين گام تو براي بزرگ شدنت را برداشتي پس حالا تلاش كن كه كودك درونت را بزرگ كني نه اينكه بزرگ بشي و تنهايش بگذاري.

راستي چيزي را بايد به تو گوش زد كنم. اينجا ماندنت فقط براي مدت محدودي خوب است!‌خودت هم مي داني توي 3 تا فقط يك جفت ميگنجد!!!

هميشه به خاله گفتم ، كاش شازده كوچولوت زود تر پيدا بشه. براي پيدا كردن شازده ات بايد خارج از اينجا دمبالش بگردي(!!!‌هرچند كه اينجا هم ممكنه پيداش كني!!! )

نمي دونم چرا نوشته ام رسمي شد اما بدون که برادرانه دوستت دارم و اگه به جاي تحويل گرفتن ، ته حرفم تلخ بود ، بخاطر اينه كه دوست دارم هرچه زودتر به خودت تكون بدي و به سمت جلو پرواز كني. حتي اگه لازم باشه از اينجا خودم كيشت ميدم تا بپري


خاله ادامه بده!

راستش این بار دومی هست که دارم برای یه یست و دو ساله مینویسم!  و میگم که من تجربه اش نکردم اما میدونم و ایمان دارم که نقطه ی پرش توئه!

وای! کاش منم بودم کنار غوری تا یه شیرینی درست و حسابی ازت بگیریم! اوه! سور معاف شدنت هم که هست!! اما خب میگم غوری جای منم تلافی کنه!

خب از اینا که بگذریم باید بگم که تو از بیست و یکم مرداد باید بیست و دو ساله نگاه کنی! بیست و دو ساله فکر کنی و حتی بیست و دو ساله بخندی و زندگی کنی ! میخوام یادت بیارم که از دستش ندی و نذار مفت بپره!

من هر موقع که خیلی خرابم یاد یه جمله می افتم از بودا! تنها کادویی که میتونم بهت بدم همین جمله اس!:

" رنج ها نقطه ی پرش توئه" 

پرنده! وقتی این اسمو بر داشتی واسه خودت. دنبال این میگشتم که خب چه پرنده ای هستی! میتونستی بوتیمار باشی که کاری جز  آواز خوندن و اشک ریختن نداره و همش غصه می خوره و شایدم اون سیمرغ معروف که باید برای به دست اوردنش  از قاف بگذری!

اما به نظرم  تو یه لک لکی!  امیدوارم همیشه پر از خدا باشی و بهترین ها مال تو باشه!
 تولدت مبارک! لک لک مهربون مرداب !


چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 توسط |

انتخابات غورباقه اي

حدود يه ماه پيش تو دنياي ما غورباقه ها، يه انتخابات برگزار شد. همه به تكاپو افتاده بودن، همه ميخواستن اوني كه دوست دارن رهبريشون رو بدست بگيره.

 يكي از اونها كه نماينده شده بود، غورباقه اي سبز رنگ بود و ديگري كه قدرت قبلي دستش بود غورباقه اي كوچولو و قرمز بود.

غورباقه ي سبز كه بيشتر جوونا دوستش داشتن، اومده بود كه زندگي يكنواختمون رو سروسامون بده و اون يكي اومده بود كه سياست هاي وزق پير رو پياده كنه.

شور عجيبي بين بيشتر بچه غوري ها افتاده بود، اونا عزمشون رو جزم كرده بودن كه جلوي اون وزغ پير و فرتوت بايستند.

با اينكه وزغ به ما مردابي ها عقيده نداشت و فکر بسیار متحجری داشت باز ما رو به قديمي بودن متهم ميكرد و همه جا ميگفت * از دست ذهن هاي مردابي كاري ساخته نيست* اما باز يه عده ي طرفدارش بودن. هرچند بيشتر غورباقه ها ميخواستن غورباقه ي سبز بياد، حتي بقيه مرداب نشين ها هم روي خوشي به اون وزغ نداشتن. پيروزي قطعي بود اما به ناگاه با توطئه و تقلب تمساح ها!!! ورق برگشت و غورباقه ي قرمز رو برنده از انتخابات بيرون اوردن.

از همون روزي كه نتايج معلوم شد همه غورشون در اومد تا صبح يه ريز صداشون بلند بود. اوايل همه دور هم جمع ميشدند و سرو صدا ميكردن. اما تمساح هاي كثيف به غورباقه ها حمله ميكردن تا اونها رو از هم جدا كنن، اين وسط يه عده ي زيادي هم زير دندوناي اين تمساح هاي پليد له ميشدن. اينقدر اين تمساح ها وحشي بودن  كه حتي چشم ديدن رنگ سبزمون رو هم نداشتن. اونا اجازه ي غور زدن هم به ما نميدادن. چند تا از دوستاي خودم اينقدر غورشون رو توي خودشون رويختن كه تركيدن.!!!

چيزي كه اين وسط خيلي ما غورباقه هارو اذيت ميكرداين بود كه يه عده از غوري ها مخصوصا جوونترها كه از وضع بد موجود به خوبي مطلع بودن ، خواسته يا ناخواسته در مسير هدف هاي غورباقه ي قرمز گام بر ميداشتن.

يه عده از اونا از تمساح ها ميترسيدن و ميگفتن ما هرچي باشيم نميتونيم جلوي اين تمساح ها در بيايم پس بهتره به اين وضع عادت كنيم.

يه عده به اين بهونه كه وزغ اصول اوليه ي غورباقه اي رو رعايت ميكنه و پير و بزرگ ما غوري هاست، طرفدار وضع موجود بودن.

يه عده از اين وزغ خوششون نمي اومد و به ظاهر طرف غورباقه ي سبز بودن اما چون ته دلشون اين طرفي نبود به راحتي رنگ عوض ميكردن و به جاي اينكه كمك حال سبزها باشن بيشتر نيروي نفوذي قرمز ها بودن.

و متاسفانه يه عده هم اينقدر چشم و گوششون بسته شد كه مريد وزغ و غورباقه ي قرمز شده بودن و مثله برده ها از همه ي رفتاراشون تبعيت ميكردن.

....

حالا ما مونديم چيكار كنيم. چه جوري به آيندمون اميدوار باشيم.

هر شب از ترس تمساح ها خوابمون نميبره!!!!

اينقدر اعصابمون خورده كه حتي تنهاييامون يادمون رفته.

بايد يه فكري بكنيم. ديگه نشستن و براي تنهايي نوشتن فايده نداره. اينقدر وضع خرابه كه بقيه مرداب نشين ها هم عزا گرفتن.

حالا اينكه قراره چي سرمون بياد و ماها قراره چه جوري با اين وضع خفقان زندگي كنيم. سواليه كه براي پاسخش بايد منتظر آينده شد.

اين داستان ادامه دارد

 غورباقه

دوشنبه بیست و دوم تیر 1388 توسط |

و چه این جمله به فکر همگی افتاده ................... علیرضا را چه شدست!!!

مدت زیادیه که دست به قلم نشدم به همان علت همیشگی(عدم انگیزه نوشتن یا شاید عدم احساس خوانده شدن)
ولی باز با ورق زدن تاریخ,احساس کردم به روزی آشنا و شاید به غریبیه ی یه روز آشنا رسیدم!!!
پس تصمیم گرفتم بنویسم.
ولی اینبار فقط برای خودم
برای خودم بنویسم تا فراموش نکنم هنوزم علیرضام!!
این که چه بنویسم,مهمترین دغدغه ای بود که از لحظه ی برداشتن خودکار با آن درگیر بودم!
از خودم؟ از اطرافم؟ از شهرم؟ از کشورم؟ از رئیس جمهورم؟!! از... سوژه هایی همه تکراری.
و باز برای چندمین بار خودکار را کنار گذاشتم و به این فکر کردم چه بنویسم؟
امیدوار کننده بنویسم؟ و یا مثل همیشه آیه یاس بخوانم.
و باز همان کار تکراری...
در جستجوی سوژه بودم که ناگاه تصمیم گرفتم اصلا ننویسم.شاید همین نوشتن من باز امیدی را نا امید و یا نا امیدی را امیدوار کند!
پس خودکار را کنار گذاشتم
و ننوشتم!!
و فقط این شعر را مثل همیشه زمزمه کردم

من تمام هستیم را در نبرد با سرنوشت در تهاجم با زمان آتش زدم کشتم

من بهار عشق را دیدم ولی باور نکردم یک کلام در جزوه هایم هیچ ننوشتم

من به مقصدها پی مقصودهای پوچ افتادم

تا تمام خوبها رفتند و خوبی ماند در یادم

من به عشقه منتظر بودن همه صبر و قرارم رفت

بهارم رفت عشقم مرد یارم رفت...........


یکشنبه پنجم آبان 1387 توسط |

خونه تکونی

خاله گفته اینجارو خونه تکونی کنم . تا بیاد

خانه تکونی

دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 توسط |

اومدنت مبارک(( خاله غورباقه))

به دلیل مشکلات تمام نشدنی؛ شخصیت سنجاقک را از وبلاگ حذف کردیم!!! و شخصیت جدیدی به اعضای خود اضافه کردیم!!! خاله غورباقه خوش آمدی

بعدا با این شخصیت جالب بیشتر آشنا می شوید

خاله غورباقه

مدریت نت نوشت ما ۳ تن

 

پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 توسط |

...closed

تعطیلات آخر ترم

جمعه هفدهم خرداد 1387 توسط |

در تسخیر اهریمن(اولین سالگرد آشنایی با عشقم تنفر 2)

بذارید بقیه داستان رو از زبون خودم نقل کنم!!!!

غورباقه داستان ما هر روز بزرگ و بزرگتر می شد.

به همون اندازه که (از لحاظ جسمی) بزرگتر میشد, به همون اندازه هم(شایدم بیشتر) تنها تر میشد.

 

گذشت و گذشت

 

با اومدن تنهایی به زندگی غورباقه,پای موجود تازه دیگه ای نیز,به زندگی غورباقه باز شد!!!, همزادی دلسوز و مهربان با تفکرات خاص و تا حدودی خبیثانه!!!(البته این و بعدا فهمید)

هر چقدر که(غورباقه) با تنهایی خودش عجین میشد.همزاد هم خودش و بیشتر به غورباقه نزدیکتر میکرد.حالا دیگه همزاد هم جزئی از وجودش شده بود.اینجوری به نوعی میشه گفت که اون دیگه تنها نبود.

 

غورباقه,تنهایی,و همزاد!!!!!!!!!!

 

هر روز که میگذشت(همزاد غورباقه) بیشتر در افکار اون نفوذ می کرد.تا اینکه, تصمیمی نبود که دیگه بدون نظر اون گرفته بشه.دیگه غورباقه ای به تنهایی وجود نداشت,تقریبا شده بودند ما!!!!

 اون اوایل, تفکرات همزاد بسیار منتقی و عاقلانه بود, به مرور زمان غورباقه هم  بهش اعتماد کامل پیدا کرد,تا این که دیگه حس کرد, احتیاج به دیگران نداره و خودش میتونه گلیمش و از آب بکشه بیرون.

 

همزاد تبدیل به  تنها موجود قابل اعتماد برای او شده بود, این اعتماد تا اونجا ادامه پیدا کرد که غورباقه بعضی از کارهای شخصیش رو تماما در اختیار این دوست تازه داد!!! و( به خیال اینکه, اون تصمیم هاش منتقی و عقلانیه) توجهی به تصمیم هاش نداشت.

 

و باز هم گذشت و گذشت

 

غورباقه کم کم, متوجه شد که داره اطرافش اتفاق های جدید می افته... .

 

این داستان باز هم ادامه دارد!!!

         در تسخیر اهریمن

 

با تشکر از دوستم رقص مرگ بابت عکس و سوژه مطلب

 

                                                                                        غورباقه

                                                                                     

 

چهارشنبه هشتم خرداد 1387 توسط |

بارون

تو بارون رسیدی با چشمای خیست

با دستای گرمِ ستاره نویست

تو بارون رسیدی، ترانه رها شُد

شبِ کهنه کوچید، جهان مالِ ما شُد

من از تو شکفتم، من از تو رسیدم

یه دنیای تازه، تو چشم تو دیدم

 

تو بارون که رفتی، شبم زیرُ رو شُد!

یه بغضِ شکسته رفیقِ گلو شد!

تو بارون که رفتی، دلِ باغ چه پژمرد!

تمامِ وجودم تو آیینه خط خورد!

 

هنوز وقتی بارون تو کوچه می باره

دلم غصه داره، دلم بی قراره

نه شب عاشقانه س، نه رؤیا قشنگه

دلم بی تو خونه، دلم بی تو تنگه

یه فانوسِ مُرده تو برقِ چشامه

بدونِ تو حسرت همیشه باهامه

 

تو بارون که رفتی، شبم زیرُ رو شُد!

یه بغضِ شکسته رفیقِ گلو شد!

تو بارون که رفتی، دلِ باغ چه پژمرد!

تمامِ وجودم تو آیینه خط خورد

پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 توسط |

به مناسبت اولین سالگرد آشنایی با عشقم(تنفر)1

از بچگی همیشه عقده ی محبت کردن داشتم,شایدم بهتره بگم عقده ی محبت دیدن!!! ولی هیچ وقت بلد نبودم محبت کنم و خیلی کم محبت دیدم!!!

برای همین همیشه دور و برم خلوت بوده و هست. تعداد کسایی که باهاشون راحت بودم از تعداد انگشتان یه دست هم به مراتب کم تر بوده و وقتی هم می خواستم به همین معدود اطرافیانم محبت کنم,یا از روی دوست داشتن کاری بکنم,همیشه گند میزدم و یه کدورتی پیش میومد.و به خاطر غرور همین ها رو هم از دست میدادم.

همین شد که از بچگیم همیشه احساس تنهایی میکنم.اینقدر باهاش,خو گرفتم که, همیشه و همه جا اون و کنارم حس می کنم.

حالا که فکرش و میکنم می بینم,من و اون چنان به هم عادت کردیم که دیگه هیچ کدوممون طاقت جدایی از هم و نداریم.ما دوستای خوبی برای هم هستیم.اون اولین کسی بود که من وبا همدمم تنفر آشنا کرد.از صمیم دل, دوسش دارم.

الان که این پست رو می نویسم درست31536000 ثانیه است که از ته دل باهاش عجین شدم.راستش و بخواین تنهایی و تنفر (همدم های جدا نشدنی من),همیشه برام مفید بودن و هیچ وقت تنهام نذاشتن!!!!.

این وسط فقط به یه مشکل تقریبا بزرگ مواجه شدم.

از همون موقع که با تنهاییم آشنا شدم,موجودی در درونم متولد شد.همزادی که مولود تنهایی بود. هرچه بیشتر با تنهایم رفیق میشدم,او هم بزرگ و بزرگ تر شد.

همزادی مهربان ,دلسوز و البته بسیار مرموز !!.همزادی از جنس خودم ولی ...

ادامه دارد....

تنهایم,تنهای تنهایم

پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386 توسط |

سوگ سرخ

عباس تو کیستی که هفت آسمان زمزمه‌گر نام توست و هستی در تفسیر وسعت روحی بی ساحلت مانده است! ای ماهتاب آسمان کربلا، ای قمر شب‌های عشق، ای ساقی دشت سخاوت، تو کیستی که عظمت بر آستانت سر می‌ساید و فتوت و عشق در قاف وجود تو پر می‌ریزد؟

تو کیستی که پاکبازی و ایثار همزاد تو نیافته است و آب، آبرومندتر و زلال‌تر و سخاوتمندتر از تو ندیده است؟ قامت بلند تو، قله عشق است که کوهنوردان فضیلت و شرف را به خود می‌خواند. سیمرغ دل هیچ عاشقی، آشیانی فراتر از تو نیافته است.

 
هر کس عطش مکتب ابوالفضل دارد باید ایثار را بشناسد، حمیت را بفهمد و فتوت و آزادگی را در آینه بی‌غبار روحش ببیند. هر کس ابوالفضل را عاشق و آشناست، بی‌حسین گام برنمی‌دارد و بی‌عشق نمی‌میرد و بی‌اسب جوانمردی و فتوت در میدان زندگی جولان نمی‌دهد.

ای ابوالفضل، تمامی فضلیت‌ها، یک‌جا در سیمای تو و سویدای قلبت خانه گرفت، مکرمت و عزت، حریت و غیرت، جوانمردی و حمیت، سخاوت و فتوت وامدار نام والای تواند.

ای عباس، چگونه می‌توان تو را ستود که فرزند برادرت- شاهد تبدار کربلا، حضرت سجاد- فرمود: وقتی عباس عمویم در عرصه محشر حاضر شود همه شهیدان بر او غبطه خواهند خورد؛ درخشش سیمایش، روشنای قیامت و عظمت و پایگاهش رشک شهدا خواهد بود.

اگر صحرای آتش‌خیز کربلا، نامی آشنا‌تر از تو نداشت، اگر پناه و آرامش‌گاهی برای کودکان تشنه‌کام حسین جز تو نبود، بی‌شک در صحرای آتش‌خیز قیامت نیز، نام تو آشناترین نام‌هاست.

تو فرزند کسی بودی که شبان‌گاه در بستری که بوی مرگ می‌داد و چهل شمشیر تشنه تهدیدش می‌کرد خوابید تا جان پیامبر در امان باشد، تو نیز روز عاشورا پیش روی حسین گام می‌زدی تا جان برادر را در صفیر تیرها و پرواز نیزه‌ها سپر باشی. یا اباالفضل! شرم باد فرات را که عطش تو دید و هنوز پای رفتن داشت. چگونه در دامنت نیاویخت و با تو تا کنار خیمه‌ها همسفر نشد؟

همه آب‌ها عرق شرمی بر پیشانی زمین‌اند؛ شرمسار کف آبی که تو ریختی و یاد عطش کودکان و کام تفتیده برادر از نوشیدن بازت داشت.

 موج بلندی که در وجودت برخاست، موج تمنا را فرو شکست و امواج آب وسوسه‌گر را به زبازی گرفت. تو آن لحظه با خویش گفتی: یا نفس من بعدالحسین هون... ای نفس آیا بی‌حسین آب می‌نوشی؟

فریادی که تو بر خویشتن زدی، در هفت آسمان پیچید و در امتداد همه قرون طنین افکند و نهایت سخاوت را در نمایشی عظیم نمایاند. امروز، آنان که بر نفس خویش نهیب نمی‌زنند و برادر را بر خویش مقدم نمی‌دارند، عاشق تو نیستند. امروز هر کس، با دست‌های جدا گشته‌ات بیعت دارد و بی‌قرارنه تشنگی و عطشت را می‌گرید، نمی‌تواند بی‌نشان از ایثار تو باشد.

منبع:

سوگ سرخ، دکتر محمد رضا سنگری

محرم

                                             مشاهده سايز بزرگ پوستر

چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 توسط |

محرم هم اومد!!!

محرم اومد با همون شور و حال همیشگی، خیلی هم به موقع اومد، خیلی از ما ( خودم رومیگم) خیلی از چیزها رو فراموش کرده بودیم، خیلی از قول و قرارهامون توی شب قدر رو فراموش کردیم، پاک یادمون رفته بچه مسلمونیم

 چند وقته این سوال توی ذهنم بود که بچه مسلمون بودن به همین محرم و روزه گرفتنه؟ هرچند که اگه این ها  هم نبودند دیگه از مسلمونی هیچی باقی نمی ماند ، درست میگم؟

میدونید حقیقتا لفظ عزاداری خوبه ولی عزاداری بدون اینکه به حقیقتش توجه بشه هیچ ارزشی نداره، این رو من نمیگم از قول شهید مطهری نوشتم، اگه خودمون هم دقت کنیم میبینیم زمانی این عزاداری ارزش داره که یه کم ما رو تغییر بده، این که ما 10 روز پیراهن سیاه بپوشیم که به تنهایی ارزشی نداره، چند تا از ما ،حداقل روز عاشورا نمازمون رو اول وقت میخونیم؟ و هزارتا سوال دیگه از این دست که جواب بیشتر ما به اون ها منفی ِ !

 قصد پند دادن ندارم ، و خیلی خیلی هم کوچکتر از اونی هستم که بخوام پند و اندرز بدم ولی تو رو امسال هممون سعی کنیم یه کم تغییر کنیم، به امید اون روزی که حقیقت قیام امام حسین رو به طور کامل درک کنیم.

 

...

... تـشــنـه ام ...

 تـشــنـه ي نـهــايـت ...

هـمــه كـارا رو بـه اســم خـدا شــروع مـي كـنــن

ولـي اگـه مـيــخـواي جـام عــشــــق ســيـــــدالـشــهـدا سـيــرابـت كـنــه،  فـقــط بـايــد يـه چـيــز بـگــي :

ســـلام بــر حــســــيــن

 

محرم

مشاهده سایز بزرگ(محرم)

پنجشنبه بیستم دی 1386 توسط |

بيانات مدريت محترم

سلام به علت هاي گوناگون از اين پس مثل فيل نرگس!!! يه شخص ديگه جاي شخصيت سنجاقك رو پر ميكنه!!! فقط بگم شخصيت قبلي خدايي نكرده ... . فقط يه سري مشكلات فني بوده!!!

مدريت نت نوشت ما ۳ تن

جناب مستدام... !!!!!!

سه شنبه یازدهم دی 1386 توسط |

چرا هيچ كس اشك غورباقه رو نديد!!!

بگذاريد كمي صميمانه تر صحبت كنم,آخه خسته شدم از بس گفتم:ما ... رسمه كه قورباغه ها بگن غور ... نه ما.... بگذريم.

 ديشب توي بركه ي تنهايي ما(غور) خيلي خبرها بود,سنجاقك و نيلوفر افتاده بودند به جان هم,اين كه كي مقصر بود اصلا مهم نيست. ولي اين دعواها باعث ميشه ما(غور!!!) از ايني كه هست تنها تر بشيم.

نيلوفر و نسجاقك تنها كسايي هستند كه من دارم,نيلوفر خونه ي منه و همدم تنهايي هاي ناتموم من و سنجاقك هم تنها هم بازي و دلخوشی منه.راستي نمي دونم چرا امسال از مرغهاي مهاجر خبري نشده هنوز!!!خيلي وقته چشم انتظارشون هستيم كه بيان و بركه مون رو از اين سوت و كوري در بيارن.فكر كنم چون امسال هوا گرم تر بوده نيومدن هنوز,اما اگه نيان چي؟؟ نيلوفر و سنجاقكم كه با هم قهرن!!

داشتم قصه ي ديشب و ميگفتم,اونا تا صبح داشتن سر هم داد و بيداد ميكردند,هر راهي كه بلد بودم و بكار بردم ولي..هر چي از اين پيش اون تعريف و تمجيد كردم.... آخه چرا؟

ساعت تقريبا 2 نيمه شب بود كم كم سر و صدا ها خوابيد ولي حالا اين من بودم كه بغضم تركيد!! رفتم يه گوشه دور از چشم اون دوتا, زار زار گريه كردم.ولي هيچ كدوم صدام و نشنيدن هيچ كي نيومد از دلم در بياره.حتي اون موقع كه پيششون وساطت ميكردم گوشه چشم پر ازاشك بود ولي ...

هيچ كس اشك من و نديد!!!

غورباقه

جمعه بیست و سوم آذر 1386 توسط |

آمده ايم براي نرفتن

بيش از 2 ماه است كه آخرين پست ما ميگذرد,در اين مقال دوستاني چند آمادگي خويشتن را براي عهده گرفتن اين بار گران اعلام نومده اند.پس از سبك و سنگين هاي فراوان در آخر 3 تن از دوستان را برگزيديم.تا جاني تازه به پيكر اين بي جان آوردگاه هنر و ادب, بخشند.

از دوستان عاجزانه تقاضا كرده و خواهم نمود كه از كتابت نسخ عاشقانه و تكراري به جد خودداري نموده,تا همه ي راه ها را بر دوستان خورده گير خود ببنديم باشد تا زبان در كام!!! خود فرو برند.

لازم دانستيم در اين فرصت توضيحاتي هرچند مختصر در مورد كاتبان دهيم:

قبل از هرچيز از دوستان تقاضا كرديم از معرفي شخصي اجتناب كرده و درصورت تمايل در مورد نوع نسخ يا پيشينه ي نسخ خويشتن توضيحاتي ارائه دهند. و در شروع كار هر 3 هفته يك مرتبه نيز به روز شوند تا چرخ آسياب اين مرداب تنهايي ما از تكاپو نياستد.

نيلوفر,غورباقه و سنجاقك اسامي است كه ما براي آنها برگزيديم.در مورد اسامي و شخصيتهاي حقيقي از  دوستان عاجزانه تقاضا داريم از هر گونه  كنجكاوي!!! اجتناب نمايند چون به جايي نخواهيد رسيد.

از ما گفتن و از شما نشنيدن!!!

ضمنا تا يادمان نرفته اين نكته را بر بيانات خود اضافه نماييم كه اين جا 3 تا كاتب ثابت( به علت وجه تثنيه اين جا) دارد در آينده در نظر داريم از چندين نفر به عنوان ميهمان دعوت كنيم تا ما را ياري كنند . تا همه از بهاري سبز و شيرين لذت ببرند!!! ....( ببخشيد اين جا رو سوتي دادم) اين عزيزان با نام آبدزدك نسخ خود را خواهند گذاشت.

مديريت نت نوشت ما 3تن(مرداب تنهايي_در حال حاضر غورباقه)

 

شنبه دهم آذر 1386 توسط |

اطلاعیه ثبت نام نویسنگان جدید!!!

به ياد داريم آخرين بار كه از اين طريق براي گويش استفاده نموديم.امري خير رخ داد كه ذكر آن در اين فرصت نميگنجد. گفتيم دگر بار نيز براي ايجاد تغييراتي اساسي در اين آوردگاه از اين طريق اقدام نماييم. باشد كه نظر سايرين بر ما جلب شود و ايشان التفات نموده بلكه كشتي بر گل نشسته ما 3 تن(  (ma3taراه گمشده خويش باز پيدا كند.

بعد از گذشت قريب بر 2 ماه  از عهده گرفتن اين سمت بر آن شديم , تا خوني تازه در رگهاي بي جان اين نت نوشت به جريان در آوريم. به مين خاطر قصد داريم, كاتباني زبردست را برگزينيم و خويشتن به كاري برآزنده , كه همانا مديريت باشد , بپردازيم. و براي اينكه ديگران از توفيقات ما بي بهره نمانند هر از گاهي براي تفنن نيز كه شده  نگارش كنيم. و چون نخواستیم , وجه تثنيه اين مكان بر هم خورد,در گرفتن كاتبان با محدوديت دچار هستيم. پس از حاضران تقاضامنديم بر غايبان برسانند پيام ما را. تا در آينده پشيماني باقي نماند.

 و تا به خاطر داريم , عرض نماييم در ميان 2 كاتب موجود,به سبب ارادتي كه بر يار ديرين خود داريم,به شرط آنكه احسان خان تعهد نمايد دست كم!! ماهي يك مرتيه دست به قلم شود يا حتي رونوشت بگذارد با او همكاري خود را ادامه ميدهيم.

پس تا فرصت باقيست اعلام وجوديت نماييد تا از ميان شما,2 كاتب برگزينيم. باشد تا اين آوردگاه هنر,تكاني خورده,  از اين مصيبت گرفتار شده جان به در برد.

 

مدريت نت نوشت ما 3تن 

جناب مستدام عليرضا شكوه فر

شنبه سی و یکم شهریور 1386 توسط |

ماه رمضان بر همه مبارك

پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386 توسط |

¤ قله هایی هست که برای فتح کردنشان ...
باید از نرفتن و ندیدن و نبودن آغاز کرد .
و با این نرفتن ها ٬ رفت به سوی قله !

اینها تضاد نیست .... راهیست برای تکامل ...
و این دلیلیست برای آنکه همه ی ما متکامل نیستیم

چون رفته ایم و دیده ایم و بوده ایم .

...و من هزاران بار آرزو می کنم کاش نمیدیدمت !

و نمی بودم و نمی رفتم

و آنگاه که زیر شکنجه ی حرفهای سردت بودم
و هر لحظه این سرما
روح گرمم را می افسرد
ایمان داشتم که دوستت دارم ...
ولی لب به سخن نگشودم
و تمام حرفهایت را شنیدم ...
تا آخرین کلمه ...
گمان مکن نگاههای سردت
کوچکترین تردیدی بر من وارد کرد ....
چون من این نگاهها را دوست داشتم ....
این چشمها را دوست داشتم ...
حرفهایت که تمام شد ...
باز هم ایمان داشتم که دوستت دارم
و لکه ی اشکی که از چشمت چکید ....
بر ایمانم افزود ...
دوستت دارم فرشته ی روزهای تنهایی من
به اندازه ی تمام اشکهایی که برایت ریختم ....
...

 

Jean-Paul Belmondo

پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386 توسط |

بیانات مدیریت جدید!!!

با سلام خدمت دوستان عزیز و خوانندگان محترم وبلاگ ما ۳ تا

بعد از واگذاری این پست به این بنده ی حقیر. چند تن از دوستان معلوم و الحال!!! که به هر دلیل قصد تخریب وجهه ی فرهنگی این مکان را داشته و طی یک حرکت از پیش تعین شده اقدام به فحاشی کرده. نکته ی جالب اینکه هویت اشخاص مجهول به سرعت توشناسایی شده. و اینجانب میتوانم حتی شماره ی شناسنامه های افراد مذکور را بگویم تا پوزشان حسابی به خاک مالیده شود. از افراد مذکور تقاضا میشود از ادامه ی کارشان دست بکشند وگرنه... . امیدوارم دیگه از این مشکلات اینجا نداشته باشیم.

در مورد خواهش دوستمان که خودش را معرفی نکرده. و بشدت در پی شناسایی آن هستیم. چند مورد نظرشان را به عنوان پست میگذاریم. تا شاید دلشان راضی شده باشد!!!!


برای اتحاد عقیده ها هیچ راهی نیست ، چون همه ی ما فرزندان تضادیم !
اساس انسان بر تضاد بنا شده ...
بخشی از خدا و بخشی از لجن !
روحی متعالی و جسمی یک بار مصرف ...
شاید مقصر همه ی جنگها خدا باشد که ما را متضاد آفریده ...

من و تو تضادمان ، فقط در یک دندگی توست عزیزم ...!!!

.

راست میگفت .
خیلی وقت بود مرده بود .
می گفت مدتهاست شبها وقتی سرش را روی بالش می گذارد ،
نمی تواند امروزش را از دیروز تشخیص دهد ...

همان آدم دیروزی بود که می خوابید / میگفت از این حس متنفر است در حالی که انگار حس هفتم لاینفک وجودش شده باشد

آنقدر سرو صدا توی کلش می چرخید که حتی نمی توانست درست حرف بزند !!!

در آخر خاطر نشان میکنم آی کیو اینجانب اینقدر هست که معنی این پست ها رو بفهمد.!!!

شنبه سوم شهریور 1386 توسط |

خداحافظ...همین حالا

با تقديم آخرين سلام خدمت خوانندگان وبلاگ
تقريبا 9 ماه از عمر وبلاگ مي گذره از موقعي كه من اولين پست رو براي شروع كار وبلاگ گذاشتم
با تمام فراز نشيبهايي كه در مدت 9 ماهه وجود داشته فكر مي كنم تجربه بدي نبود.
توي اين مدت سعي كردم كه هيچ كدام از پست هام بدون محتوي نباشه و حداقل ارزش وقت گذاشتن روش رو(از طرف خوانندگان) داشته باشه.
حالا كه 9 ماه گذشته مي بينم ديگه كافيه... بايد به قول بازيكناي فوتبال كفشام رو آويزون كنم.
مطمئنم كه بقيه بچه ها مي تونن بهتر و قوي تر از من بنويسن-هدر طراحي كنن-قالب انتخاب كنن-عضو جديد اضافه كنن و خيلي چيزاي ديگه...
پس مديريت وبلاگ رو كمپلت در اختيارشون قرار مي دم و مي گم:

خداحافظ همين حالا

دوشنبه هشتم مرداد 1386 توسط |

روز مادر

با سلام و عرض تبریک به مناسبت سالروز میلاد با سعادت دخت گرامی پیامبر اسلام حضرت فاطمه زهرا(س) و روز مادر.

به مناسبت روز مادر دو مطلب زیر رو براتون گذاشتم.براي خودم که خیلی جالب بود امیدوارم برای شما هم جالب باشه. 


 ***زیباترین جواهر***

با مادرم به ويترين طلافروشي خيره شده بوديم. ويترين مغازه پر بود از طلا و جواهرات قشنگ و جورواجور. مادرم با لبخند نگاهم کرد و وارد مغازه شد. اما من خيره به طلاها پشت ويترين ماندم. انتخاب کردن کار سختي بود. همه طرحها و مدلها چشمگير و زيبا بودند اما...
گردنبند مادرم که تازه وارد ويترين شده بود،از همه زيباتر بود...


***عشق واقعی***

شبي پسر كوچكي يك برگ كاغذ به مادرش داد . مادر در حال آشپزي بود دستهايش را با حوله تميز كرد و نوشته ها را با صداي بلند خواند. پسر كوچولو با خط بچه گانه نوشته بود :
صورتحساب:

1- تميز كردن باغچه 500 تومان 2- مرتب كردن اتاق خواب 500 تومان 3- مراقبت كردن از برادر كوچكم 1000تومان 4- بيرون بردن سطل زباله 500 تومان 5- نمره رياضي خوبي كه گرفتم 500 تومان 6- جمع بدهي شما به من 3000 تومان.

مادر به چشمان منتظر پسرش نگاهي كرد و چند لحظه خاطراتش رو مرور كرد سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب پسرش اين عبارت را نوشت :

1- بابت سختي 9 ماه بارداري كه در وجودم رشد كردي ، هيچ 2- بابت تمام شب هايي كه بر بالينت نشستم و برايت دعا كردم ، هيچ 3- بابت تمام زحماتي كه در اين چند سال كشيدم تا تو بزرگ شوي ، هيچ 4- بابت غذا ، نظافت تو و اسباب بازيهايت ، هيچ و اگر تمام اينها را جمع بزني خواهي ديد كه هزينه عشق واقعي من به تو هيچ است.

وقتي پسر آنچه را كه مادرش نوشته بود را خواند ، چشمانش پر از اشك شد و در حالي كه به چشمان مادرش نگاه ميكرد قلم را برداشت و زير صورتحساب نوشت : قبلا بطور كامل پرداخت شده است

برگرفته از: http://doornazdeek.persianblog.com

 

مادر

پنجشنبه چهاردهم تیر 1386 توسط |

تساوی؟؟؟

از موقعی که یادم میاد همیشه سعی کردن که تو مخم کنن که زن و مرد با هم برابرن(مخصوصا تو دبیرستان و دانشگاه).ولی من از همون موقع هم تو کتم نمی رفت که این دو تا با هم دیگه برابر باشن.اصلا به نظر من خود خدا نمی خواسته که اینجور بشه.به نظر من خیلی از مشکلاتی که الان در جامعه ما و حتی جوامع غربی به وجود اومده از همین مساله ناشی میشه که خانومها یه سری حقوقی فراتر از حقوق واقعی خودشون به دست آوردن.خیلی وقت بود که می خواستم یه متن در این باره بذارم که بالاخره یه متن خوب پیدا کردم.اگه کامل بخونین فکر می کنم با من هم عقیده بشید.

**********************تساوي زن مرد؟**********************


ما به مردها گفتيم: مي خواهيم مثل شما باشيم. مردها گفتند: حالا كه اين قدر اصرار مي كنيد، قبول ! و ما نفهميديم چه شد كه مردها ناگهان اين قدر مهربان شدند.

وقتي به خود آمديم، عين آن ها شده بوديم. كيف چرمي يا سامسونت داشتيم و اوراقي كه بايد به اش رسيدگي مي كرديم و دسته چك و حساب كتاب هايي كه مهم بودند.. با رئيس دعوايمان مي شد و اخم و تَخم اش را مي آورديم خانه سر بچه ها خالي مي كرديم.ماشين ما هم خراب مي شد، قسط وام هاي ما هم دير مي شد. ديگر با هم مو نمي زديم.

آن ها به وعده شان عمل كرده بودند و به ما خوشبختي هاي بي پايان يك مرد را بخشيده بودند. همه كارهايمان مثل آن ها شده بود فقط، نه! خداي من! سلاح نفيس اجدادي كه نسل به نسل به ما رسيده بود، در جيب هايمان نبود. شمشير دسته طلا؟ تپانچة ماشه نقره اي؟ چاقوي غلاف فلزي؟ نه! ما پنبه اي كه با آن سر مردها را مي بريديم، گم كرده بوديم. همان ارثيه اي كه هر مادري به دخترش مي داد و خيالش جمع بود تا اين هست، سر مردش سوار است. آن گلولة اليافي لطيفي كه قديمي ها به اش مي گفتند عشق، يك جايي توي راه از دستمان افتاده بود. يا اگر به تئوري توطئه معتقد باشيم، مردها با سياست درهاي باز نابودش كرده بودند.

حالا ما و مردها روبه روي هم بوديم. در دوئلي ناجوانمردانه. و مهارتي كه با آن مردهاي تنومند را به زانو درمي آورديم، در عضله هاي روحمان جاري نبود.

سال ها بود حسودي شان مي شد. چشم نداشتند ببينند فقط ما مي توانيم با ذوقي كودكانه به چيزهاي كوچك عشق بورزيم. فقط و فقط ما بوديم كه بلد بوديم در معامله اي كه پاياپاي نبود، شركت كنيم. مي توانستيم بدهيم و نگيريم. ببخشيم و از خودِ بخشيدن كيف كنيم. بي حساب و كتاب دوست بداريم. در هستي، عناصر ريزي بودند كه مردها با چشم مسلح هم نمي ديدند و ما مي ديديم. زنانگي فقط مهارت آراستن و فريفتن نبود و آن قديم ها بعضي از ما اين را مي دانستيم. مادربزرگ من زيبايي زن بودن را مي دانست. وقتي زني از شوهرش از بي ملاحظگي ها و درشتي هاي شوهرش شكايت داشت و هق هق گريه مي كرد، مادر بزرگ خيلي آرام مي گفت: مرد است ديگر، نمي فهمد. مردها نمي فهمند. از مرد بودن مثل عيبي حرف مي زد كه قابل برطرف شدن نيست. مادربزرگ مي دانست مردها از بخشي از حقايق هستي محروم اند. لمس لطافت در جهان، درانحصار جنس دوم است و ذات جهان لطيف است.

مادربزرگ مي گفت كار زن ها با خدا آسونه. مردها از راه سخت بايد بروند. راه ميان بري بود كه زن ها آدرسش را داشتند و يك راست مي رفت نزديك خدا. شايد اين آدرس را هم همراه سلاح قديمي مان گم كرديم.

به هر حال، ما الان اينجاييم و داريم از خوشبختي خفه مي شويم. رئيس شركت به مان بن فروشگاه سپه داده و ما خيلي احساس شخصيت مي كنيم. ده تا نايلون پر از روغن و شامپو و وايتكس و شيشه شور و كنسرو و رب و ماكاروني خريده ايم و داريم به زحمت نايلون ها را مي بريم و با بقية همكارهاي شركت كه آن ها هم بن داشته اند و خوشبختي، داريم غيبت رئيس كارگزيني را مي كنيم و اداي منشي قسمت بايگاني را درمي آوريم و بلندبلند مي خنديم و بارهايمان را مي كشيم سمت خانه.

چقدر مادربزرگ بدبخت بود كه در آن خانه مي شست و مي پخت. حيف كه زنده نماند ببيند ما به چه آزادي شيريني دست يافتيم. ما چقدر رشد كرديم.
افتخارآميز است كه ما الان، هم راننده اتوبوس هستيم هم ترشي مي اندازيم. مهندس معدن هستيم و مرباي انجيرمان هم حرف ندارد. هورا ما هر روز تواناتر مي شويم. مردها مهارت جمع بستن ما را خيلي تجليل مي كنند. ما مي توانيم همه كار را با همه كار انجام دهيم. وقتي مردها به زحمت بلدند تعادل خودشان را ايستاده توي اتوبوس حفظ كنند، ما با يك دست دست بچه را مي گيريم با دست ديگر خريدها را، گوشي موبايل بين گردن و شانه، كارهاي اداره را راست و ريس مي كنيم. افتخارآميز است.

دستاورد بزرگي است اين كه مثل هم شده ايم. فقط معلوم نيست به چه دليل گنگي، يكي مان شب توي رختخواب مثل كنده اي چوب راحت مي خوابد و آن يكي مدام غلت مي زند، چون دست و پاهايش درد مي كنند. چون صورت اشك آلود بچه اي مي آيد پيش چشمش. بچه تا ساعت پنج مانده توي مهد كودك. همه رفته اند، سرايدار مجبور شده بعد از رفتن مربي ها او را ببرد پيش بچه هاي خودش. نيمة گمشده شب ها خواب ندارد. مي افتد به جان زن. مرد اما راحت است، خودش است. نيمه ديگري ندارد. زن گيج و خسته تا صبح بين كسي كه شده و كسي كه بود، دست و پا مي زند.

مادربزرگ سنت زده و عقب افتادة من كجا مي توانست شكوه اين پيروزي مدرن را درك كند؟ ما به همة حق و حقوقمان رسيده ايم. زنده باد تساوي!

 

دوشنبه چهارم تیر 1386 توسط |

نگاه تازه

روزي مرد کوري روي پله‌هاي ساختماني نشسته و کلاه و تابلويي را در کنار پايش قرار داده بود روي تابلو خوانده مي شد: من کور هستم لطفا کمک کنيد . روزنامه نگاري از کنار او مي گذشت نگاهي به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اينکه از مرد کور اجازه بگيرد تابلوي او را برداشت ان را برگرداند و اعلان ديگري روي ان نوشت و تابلو را کنار پاي او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صداي قدمهاي او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسي است که ان تابلو را نوشته بگويد ،که بر روي ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چيز خاص و مهمي نبود،من فقط نوشته شما را به شکل ديگري نوشتم و لبخندي زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هيچوقت ندانست که او چه نوشته است ولي روي تابلوي او خوانده مي شد:
 

امروز بهار است، ولي من نمي توانم آنرا ببينم  !!!!!

نگاه ديگر

 وقتي کارتان را نمي توانيد پيش ببريد استراتژي خود را تغيير بدهيد خواهيد ديد بهترينها ممکن خواهد شد باور داشته باشيد هر تغيير بهترين چيز براي زندگي است.
حتي براي کوچکترين اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مايه بگذاريد اين رمز موفقيت است .... لبخند بزنيد


اين متن رو كه فكر مي كنم ترجمه يه متن خارجي باشه يكي برام ميل كرده بود.گفتم بد نيست براي شما توي وبلاگ بذارم.در ضمن لطفا هركي در اين زمينه(تغيير استراتژي براي كسب نتيجه بهتر) تجربه اي داره تو قسمت نظرات بقيه رو از اون بي بهره نذاره

جمعه هجدهم خرداد 1386 توسط |

طناب

سلام.این داستان رو تو یه مجله خوندم خوشم اومد.اونایی که شنیدید که هیچی ولی اونایی که نشنیدید حتما بخونید می تونه خیلی کمکتون کنه.راستی این رو هم بگم که این پست رو سفارشی برای یه نفر گذاشتم.

داستان در مورد یک کوهنورد هست که می خواست از بلندترین کوه بالا بره.او بعد از سال ها آماده سازی ماجراجویی خودش رو آغاز کرد ولی از آونجا که افتخار کار رو فقط برای خودش می خواست تصمیم گرفت تنها از کوه بالا بره. شب بلندای کوه رو در بر گرفته بود و مرد هیچ چیزی نمی دید.اصلا دید نداشت و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشونده بود. همون طور که از کوه بالا می رفت چند قدم مونده به سر کوه پاش لیز خورد واز کوه پرت شد.در حال سقوط فقط لکه های سیاه رو در مقابل چشماش می دید و احساس مکیده شدن توسط نیروی جاذبه او رو در بر گرفته بود.همچنان سقوط می کردو در اون لحظات ترس عظیم همه رویداد های خوب و بد زندگی به یادش میومد.اکنون فکر می کرد که مرگ به او چقدر نزدیکه .ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد.بدنش میان زمین و آسمان معلق بود.و فقط طناب اونو نگه داشته بودو در این لحظه سکوت برایش چاره ای نماند جز آنکه فریاد بکشد: ((خدایا کمکم کن)) ناگهان صدای پر طنینی که از آسمان شنیده می شد جواب داد: ((چه می خواهی؟)) - ای خدا نجاتم بده!- واقعا باور داری که من می توانم تو را نجات بدهم؟ -البته که باور دارم -  اگر باور داری طنابی را که به کمرت بسته است پاره کن  یک لحظه سکوت...

و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد.گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند. بدنش از یک طناب آویزون بود وبا دست هاش محکم طناب رو گرفته بود... و او فقط یک متر از زمین فاصله داشت. وتو چقدر به طنابت وابسته ای؟  آیا حاضری اونو رها کنی؟ . در مورد خداوند  هرگز نباید بگویی که او تو رو فراموش کرده یاتوا رو تنها گذاشته . هرگز فکر نکن که او مراقب تو نیست.به یادداشته باش که همواره تو رو با دست راست خود نگه داشته .              

((اگر خداوند تو رو بهپرتگاهی هدایت کرد نترس و به او اعتماد کن که یا تو رو خواهد گرفت ویا پرواز کردن رو به تو خواهد  آموخت))                                                                                                  

 

جمعه هجدهم اسفند 1385 توسط |

فعل مجهول!

با سلام

اميدوارم عزاداري همتون در ماه محرم مورد قبول واقع شده باشه.براي آپ امروز قصد داشتم يه مطلب جالب بزارم.اتفاقا به يه جزوه ادبيات دانشگاهي برخورد كردم و توش شعراي قشنگي پيدا كردم.اگه فرصت بشه مي خوام هر چند تا پست كه آپ بشه يكي از اين شعرا رو براتون بزارم. براي شروع كار شعر "فعل مجهول" سروده خانم سيمين بهبهاني(كه من خودم خيلي ازش خوشم اومده) فكر مي كنم بد نباشه.

فعل مجهول

         بچه ها صبحتان به خير ...سلام                      درس امروز"فعل مجهول" است

        "فعل مجهول" چيست مي دانيد؟                     نسبت فعل ما به مفعول است

        در دهانم زبان چو آويزي                                 در تهيگاه زنگ مي لغزيد

        صوت ناسازم آنچنان كه مگر                           شيشه بر روي سنگ مي لغزيد

        ساعتي داد آن سخن دادم                             حق گفتار را ادا كردم

        تا زاعجاز خود شوم آگاه                                "ژاله" را زان ميان صدا كردم

       "ژاله" از درس من چه فهميدي؟                        پاسخ من سكوت بود سكوت

       ده جواب بده كجا بودي؟                                  رفته بودي به عالم هپروت؟

       خنده دختران و غرش من                                 ريخت بر فرق "ژاله" چون باران...

      

براي ديدن ادامه شعر روي ادامه مطلب كليك كنيد.ضمنا شعر كامل رو به صورتpdf گذاشتم كه مي تونيد اون و از لينك زير دريافت كنيد.

دریافت شعر "فعل مجهول"


ادامه مطلب

شنبه چهاردهم بهمن 1385 توسط |

بوی محرمش میاد

                                        بوي محرمش مياد.....خيمه و پرچمش مياد

                                        فرشته از تو آسمون...... براي ماتمش مياد

 

بازم  داره بوي محرم مياد٬ انگاري داره همه جا پر ميشه از بوي دود اسفند و شله زرد نذري٬ انگاري همه جا داره پر ميشه از صداي طبل و دهل٬ صداي سينه زني دسته هاي عزا و صداي قصه هاي بي بي٬ اما.... نه انگاري  ديگه امسال صداي بي بي نمي آد٬ديگه بي بي نيست كه با اون صداي لرزونش٬ چارقد گل گلي به سر٬ بشينه گوشه اتاق و برام قصه بگه.قصه ميدون رزم و قصه مشك تيرخورده عباس٬قصه گلوي تشنه و سيراب به تير علي عسگر٬قصه يتيمياي رباب و قصه غصه هاي زينب.

يادش به خير... بچه كه بوديم٬ شباي محرم٬ از دم غروب با بي بي مي رفتيم بالاي پشت بوم كاه گلي٬ تا دسته هاي عزايي رو كه از كوچه هاي باريك مي گذشتن٬ خوب تماشا كنيم.روز عاشورا كه مي شد پيشوني بند "يا حسين" به سرمون مي بستيم و با  پاي برهنه همراه هيات تا امامزاده مي رفتيم.

محرم ها هميشه براي من يادآور خاطرات شيرين با بي بي بودنه…

 

راستش متن بالا رو همينطوري كه به به ذهنم رسيد نوشتم.يه جورايي من ننوشتم دلم نوشت.اميدورام به دلتون بشينه.به مناسبت محرم هم يه پوستر طراحي كردم كه براتون مي ذارم.در ضمن از داداشم اميرحسين به خاطر اين عكس خوشكل (كه تو پوستر استفاده شده) ممنونم.

                                                                   

 محرم

مشاهده سايز بزرگ پوستر

شنبه سی ام دی 1385 توسط |

×××3000×××

 

3000


سلام

اميدوارم حال همتون خوب باشه.يه مدتي بود نبوديم.يعني بوديم اما كم بوديم.دليلش رو هم كه قبلا گفته بودم امتحانات پايان ترم و هزارتا مشكل.بگذريم...در هر صورت دوباره مي خوايم كارمون رو شروع كنيم(و سرتون رو درد بياريم).پس احسان و عليرضا جان!بسم الله.

 در مورد اين عدد هم كه اول و آخر اين پست مي بينيد همينو بگم كه قرار شده به نيت "ما سهتا" به ازاي هر 3000 هزار تا بازديد كننده اون رو بذاريم و پزش رو بيايم.پس تا پستهاي بعدي خداحافظ.يا علي

 


 

       

 

 

 

جمعه بیست و نهم دی 1385 توسط |

عید شما مبارک!

با سلام خدمت تمام كاربران وبلاگ.شايد يه يه مقدار عجيب باشه كه چرا به اين زودي عيد رو بهتون تبريك مي گم.دليل اين كارم اينه كه سه شنبه همين هفته امتحان رياضي 1 دارم و به جز الان كه مي خوام اين مطلب رو آپ كنم هيچ فرصت ديگه اي ندارم.در ضمن چون خودم "سيد" هستم يه جورايي درمورد اين پست حق آب و گل دارم و اجازه نمي دم تا بچه هاي ديگه مطلب بذارن(البته با عرض معذرت).


از بچگي هر وقت كه كسي اسمم رو ازم مي پرسيد مي گفتم "سيد محمدجواد" انگاري كه يه جور ديگه باهام رفتار مي شد.يه جواريي بيشتر بهم احترام مي ذاشتن(مخصوصا مسن ترن ها) اون موق ها دليلش رونمي فهميدم.ولي كم كم كه بزرگتر شدم فهميدم كه دليلش همين "سيديه" كه اول اسمم يدك مي كشم.اون موقعها زياد برام فرقي نمي كرد كه اين صفت اول اسمم باشه يا نه ولي الان كه بهش فكر مي كنم يه جورايي احساس غرور مي كنم.

خوب فكر مي كنم اينكه آدم از نسل پيغمبر(ص) و حضرت علي(ع) و امام حسين(ع) و... باشه باعث افتخاره- بگذريم از اين موضوع كه طبق روايات آتيش جهنم به اولاد پيغمبر حرومه (دل همتون بسوزه).

اينكه اين عيد بعد از اين همه سال هنوز رونق داره و فراموش نشده خيلي جالبه و دليلش هم قطعا ارادت خاصيه كه ما ايرانيها نسبت به ائمه به خصوص حضرت علي(ع) داريم.حتي به نقل از دكتر شريعتي اين واقعه (غدير خم) موقعي كه اتفاق افتاده مصادف بوده با روز اول فروردين و عيد نوروز ايرانيها و يكي از دلائلي كه نوروز براي ما ايرانيها محترم شمرده مي شه همين مصادف بودن عيد غدير با اول فروردينه.

زياد خستتون نمي كنم چون مي دونم اطلاعات همتون در اين زمينه اگه بيشتر از من نباشه كمتر نيست.اگه اطلاعات دقيق تري در اين مورد خواستيد مي تونيد به اين آدرس مراجعه كنيد:http://www.irib.com/occasions/imamali/qadir.htm

راستي به عنوان عيدي يه پوستر طراحي كردم كه تقديمش مي كنم به همه بازديد كننده هاي وبلاگ (ببخشيد نت نوشت)

عيد غدير مبارك باد

مشاهده سايز بزرگ پوستر

شنبه شانزدهم دی 1385 توسط |

چهل روز خاطره

چهل روز از آخرين رازي كه برات گفتم مي گذره.چهل روز از آخرين خداحافظي مون مي گذره.چهل روزه كه نديدمت، می دونم دیگه نمی تونی بیای و بهم سر بزنی، اما بی معرفت به خوابم که می تونی بیای. به خدا کلی حرف دارم که واست بگم. کلی درد دل دارم که نمی تونم به هیچکس جز تو بگم. آخه به کی بگم؟

چهل روزه كه خاطرات تو داره عين يه فيلم از جلوي چشام رد ميشه. يادته كه بهم مي گفتي فكر كردن به گذشته هميشه زجر آوره؟ الآن حرفتو بيشتر درك مي كنم. اگه مي دونستم كه خاطرات شيرين سفرهامون يه روز اينقدر عذابم مي ده هيچ وقت باهات سفر نمي كردم. اگه مي دونستم كه يه روز به يادآوردن حرفهات اينقدر اذيتم مي كنه هيچ وقت به حرف هات گوش نمي كردم.

ديگه اشك چشام بهم اجازه نمي ده بنويسم. اما محمدجان! یادت نره! سلام من رو هم به خدا برسون...


راستي يه پوستر به مناسبت چهلم دوست عزيزم"محمد" طراحي كردم.عكس پوستر رو هم شباي اول فوتش كنار مزارش گرفتيم. اگه به دلتون نشست براي محمد ما هم يه فاتحه بخونيد.

 دوست

دريافت سايز بزرگ پوستر

پنجشنبه هفتم دی 1385 توسط |

ناصریا...

اولين باري كه صداشو شنيدم تو جشن سالانه شبكه 3 بود كه از تلويزيون پخش مي شد.با اون موهاي بلند و قيافه جديش و آهنگ با صلابت "ناصريا".واقعا به دلم نشست.رفتم دنبال كاستش و اون رو تهيه كردم.اين اولين كاستي بود كه تو زندگيم خريدم.اونقدر اين نوار رو گوش كردم كه يه جورايي دخل نواره اومد.اما هر دفعه كه بهش گوش مي كردم بيشتر به دلم مي نشست.اونقدر به صداش علاقه داشتم كه دنبال اين بودم كه يه كاست جديد بده و بشينم به آهنگاي قشنگش گوش بدم.
وقتي خبر تو كما رفتنش رو شنيدم كپ كردم.خيلي اميدوار بودم كه دوباره برگرده و بخونه.اما...!حيف! اون ديگه بين ما نيست.
به ياد ناصر عبداللهي عزيز اين كليپ رو كه يكي دو سال پيش درست كردم براتون مي ذارم.اگه ازش خوشتون اومد حتما براي ناصر عبداللهي يه فاتحه بخونيد. 


 

>> مشاهده کلیپ احمد ثانی<<

دوشنبه چهارم دی 1385 توسط |

پوستر جدید

سلام.

امیدوارم حال همتون خوب باشه.این هفته خیلی سرم شلوغ بود و نتونستم مطلب بنویسم اما در عوض امروز یه پوستر براتون می ذارم شاید تلافی بشه


نگاه

دريافت سايز بزرگ پوستر

جمعه بیست و چهارم آذر 1385 توسط |

پوستر گروه آرین

با سلام و عرض تبريك به مناسبت روز دانشجو.

البته قراره عليرضا به اين مناسبت(روز دانشجو) مطلب آپ كنه(احتمالا بعد از اين پست).خانم لارا درخواست پوستر گروه آرين رو داده بودند.قبل از هر چيزي بايد بگم كه قرار نيست ما پوستر درخواستي طراحي كنيم.چون كه اولا فكر نمي كنم در حال حاضر هيچ كدوممون طراح يا گرافيست حرفه اي باشيم(ان شاء الله در آينده بشيم) دوما قراره گاه گاهي يه پوستر بذاريم تو وبلاگ.اما چون خودم هم از گروه آرين خوشم مياد براتون يه پوستر ازشون مي ذارم.اميدوارم ازش خوشتون بياد.

 

                                                    گروه آرين 

                                                                  دريافت سايز بزرگ پوستر

جمعه هفدهم آذر 1385 توسط |

هديه!!!

بازم سلام
از اين به بعد قراره براي جذابيت بيشتر وبلاگ پوستر هم طراحي كنيم.امیدواریم مورد پسند شما واقع بشه.

اینم اولین پوستر به عنوان هدیه وبلاگ به شما.امیدوارم خوشتون بیاد

 

بي تو 

دريافت سايز بزرگ پوستر

سه شنبه چهاردهم آذر 1385 توسط |

مثبت فكر كنيم؟

سلام.

مي خواين شيوه مثبت فكر كردن رو ياد بگيريد؟ پس اين مطلب رو بخونيد.

توي سلف نشسته بوديم و داشتيم حين غذا خوردن برا همديگه صحبت مي كرديم.از انتخابات گرفته تا بدقلقي اساتيد و....مابين همين حرفا دوتا از بچه ها تصميم گرفتن يكي ديگه رو دست بندازن.بهش گفتن يعني تو همون يه ربع ساعتي كه با دختره بودي ايدز گرفتي؟ بابا دست مريزاد.يكي از بچه ها كه هميشه سمت و سوي ذهنش به مسائل مثبت معطوفه گفت: يعني تو اين يه ربع ساعت دختره معتادش كرده و از سرنگ مشترك استفاده كردن؟

سه شنبه چهاردهم آذر 1385 توسط |

آبجی خانم

سلام به همه دوستان

به عنوان مطلب جديد امروز قصد دارم داستان آبجي خانم رو از صادق هدايت براتون بذارم. خودم جديدا اون رو خوندم، ازش خوشم اومد گفتم بد نيست براي شماهم تايپ كنم بذازم تو وبلاگ(ببخشيد نت نوشت).لينكش رو به صورت pdf اين پايين مي زارم.اميدوارم ازش خوشتون بياد.


آبجی خانم اثر صادق هدایت

                                                        صادق هدايت

چهارشنبه هشتم آذر 1385 توسط |

زندگی صحنه یکتای...

این چند روز حالم زیاد خوش نیست(میشه از متن دلیلش رو فهمید) به همین خاطر یه متن از داداشم امیرحسین داشته باشید تا بعدا خودم مطلبم رو آپ کنم.


اون روز صبح كه ايميلم رو چك كردم، فقط يه ميل داشتم، متن كوتاهش اين بود: «سلام، اوني كه جمعه اومده بود دم در كارم داشت ديگه بين ما نيست.محمد... فوت

كرد!!!»

بدنم يخ كرد و خشكم زد.اين جملات خيلي كوتاه بود اما غم زيادي رو توي دلم نشود.باورم نمي شد كه پاك ترين و با صفاترين دوست دادشم از دنيا رفته.محمد پسر محجوب و نجيبي بود كه سرش رو از روي زمين بلند نمي كرد.اما در عين حال اونقدر فعال بود كه با وجود اينكه ترم سوم دانشگاه بود، رئيس دانشگاه علم و صنعت براي مراسمش اومده بود.

مرگ ناگهاني محمد درسهاي زيادي به همه ما داد.اينكه آدم يادش نره كه هر لحظه بايد آماده باشه براي رفتن، اونهم نه يه رفتن ساده، رفتني كه هر كي بشنوه گريه اش بگيره.پيش خودم مي گفتم كه واقعا انصاف نيست كه امثال محمد حق زندگي نداشته باشند و اونوقت ما زنده باشيم و...

آدماي بزرگ الزاما سن زيادي ندارن بلكه بيشتر روح اونهاست كه بزرگه.كسي كه پدرش چشماشو موقع خنثي كردن مين از دست داده بود و مادرش رو توي 6 سالگي به خاطر اينكه كليه براي پيوند گيرش نيومده بود از دست داده بود،‌كارت اهداي اعضا رو امضا كرده بود و بهمين خاطر وقتي گذاشتنش توي قبر چند تا از اعضاشو براي ما يادگاري گذاشت تا يادمون بمونه كه مرگ آدماي بزرگ هم باشكوهه.

داداشم تعريف مي كرد كه توي مراسمش باباش اصلا گريه نكرد اما وقتي توي قبر داشتن بهش تلقين مي كردن و رسيدن به جمله «لا تخف»، باباش هم زد زير گريه.پيش خودم گفتم كسي كه يكي دو سال پيش وقتي عمه اش رو از دست داده بود و شبها تنهايي مي رفت بالاي سر قبرش و براش قرآن مي خوند بعيد مي دونم بترسه!

اين روزا هر آهنگي كه گوش مي كنم ياد محمد مي افتم و اين شعر رو زير لب زمزمه مي كنم:

زندگي صحنه يكتاي هنرمندي ماست........ هر كسي نغمه خود خواند و از صحنه رود

صحنه پيوسته به جاست................................خرم آن نغمه كه مردم بسپارند به ياد

 

روحش شاد...

چهارشنبه یکم آذر 1385 توسط |

بیا و خوبی کن

سلام

مطلبی که امروز می خوام براتون بذارم برای یکی از دوستام اتفاق افتاده وقتی برام تعریف کرد اولش کلی خندیدم اما بعد یه مقدار بیشتر بهش فکر کردم ازش چند تا نتیجه اخلاقی گرفتم.تصمیم گرفتم برای شما هم بذارم.اگه ازش نتیجه اخلاقی غیر از من گرفتید لطفا توی قسمت نظر سنجی مطرحش کنید.ممنون!

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

از در كه وارد شدم ديدم كافي نت پر از آدماي جورواجور.تا حالا اينقدر اونجا رو شلوغ نديده بودم. حالا ما كه يه كار مهم داشتيم همه ملت هوس كرده بودن بيان حقشونو از علم IT بگيرن.پدرآمرزيده ها يه سيسيتم رو هم خالي نذاشته بودن.خيلي عجله داشتم،حتما بايد پروژه درس برنامه نويسيم رو آماده مي كردم و تا ساعت 10 خودمو به كلاس مي رسوندم.استاد هم كه از اون استاداي بدقلق بود از همونايي كه مي خوان انتقام 20-30 سال زور كشيدن از معلمها و اساتيد خودشونو از دانشجواي طفل معصومي مثل من بگيرن.از نيم دقيقه تاخير هم نميگذشت.در هر صورت مجبور بودم منتظر بمونم.رفتم جلوي ميز مسئول كافي نت و ازش پرسيدم: ببخشيد آقا user خالي نداريد؟ سرشو از پشت مانيتور بالا آورد و گفت:يه 10 دقيقه منتظر بموني user خالي ام داريم.ملتمسانه بهش گفتم آقا من 20 دقيقه بيشتر وقت ندارم بايد زود برم فقط 2 دقيقه مي خوام برناممو چك كنم.دو مرتبه از پشت مانيتور با اون چشاي قرمز پر از خونش يه نگاه به من انداخت و بدون اينكه چيزي بگه بازم به كار خودش ادامه داد.مي شد از نگاهش فهميد كه اصلا قصد نداره جاشو حتي براي يه لحظه به من بده.با نا اميدي سرمو پايين انداختمو رفتم روي كاناپه انتظار نشستم تا بلكه فرجي برسه.روي ميز جلوي كاناپه چند تا مجله بود.از اين مجله هايي كه رو جلدش پر از عكس اين بازيگراي تازه...بگذريم.خم شدم و يكيشون رو برداشتم تا شايد يه مقدار استرسمو فراموش كنم.همين طور كه داشتم خم مي شدم توي مسير نگاهم به مانيتور يوزر 1 كه كنار ميز مسئول كافي نت بود افتاد.ديدم داره چت مي كنه.داشتم از عصبانيت منفجر مي شدم.يه مقدار كه دقيق تر شدم ديدم داره با يه ايدي دختر به نام «منا» گپ مي زنه.البته مثل اينكه من وسطاي بحثشون رسيده بودم ولي فضولي توي اين برهه زماني هم خالي از لطف نبود.خودمو يه مقدار جلوتر كشيدم تا بتونم بهتر مانيتورشو ديد بزنم.اونقدر محو كارش بود كه من كه هيچي اگه 10 نفرم مي پاييدنش شستشم خبردار نمي شد.دختره براش نوشت: چشات چي؟ معلوم بود داشتن خودشونو واسه همديگه توصيف ميكردن.پسره با كمال بي شرمي نوشت آبي،آره بي شرمي! آخه چشاش ميشي بود.دوباره دختره نوشت: و رنگ موهات؟ نوشت بژ! موهاشم بژ نبود سياه بود تازه يكمم جلوش خلوت شده بود. دختره نوشت شيراز!!!نه مثل اينكه دختره نبود يعني بود، اما يه دختر ديگه بود، آي ديش فرق مي كرد.پسره نوشت پس همشهري هستيم.يهو ديدم يه BUZZ اومد رو صفحه، مثل اينكه يكي ديگه بود. يه مقدار دقيق تر شدم، ديدم بله! آقا همزمان دارن با 7-8-10 نفر مي چتن.با خودم گفتم خدايا يعني آدم بايد اينقدر بي كار باشه كه... تو همين فكرا بودم كه يهو ديدم دوباره آيدي «منا» اومد بالا و گفت مي شه فقط با من چت كني؟ پسره گفت: عزيزم، من دارم فقط به تو پي ام ميدم.دخترم كه از همه جا بي خبر، نوشت ممنون!لابد كلي ام قند تو دلش آب شد كه شازده فقط داره با اون مي چته.دلم مي خواست خرخره پسره رو بجوم،با همين دندوناي خودم.اما شانس آورد، چون كه مسئول كافي نت دوباره گردن درازشو از پشت مانيتور بيرون آورد و گفت آقا! يوزر 7 خاليه، بفرماييد!انگار كه يهو يه چيزي به ذهنم رسيد،آره! تصميم گرفتم حال اين پسره رو بگيرم.بلند شدم و از كنار سيستمش رد شدم و تو يه چشم به هم زدن آيدي دختره رو قاپيدم.آروم آروم حركت كردم و به پشت سيستم خودم خزيدم.سريع ماوس رو تو دستم گرفتم و مسنجر رو بالا آوردم و به دختره پي ام دادم كه يه لحظه باهاتون كار دارم، اگه ممكنه!بعد از چند لحظه جواب اومد كه:شما؟ گفتم:مهم نيست، فقط بگم اين پسري كه داره با تو چت مي كنه الان روبروي من نشسته،والا تا اونجايي كه من مي بيبنم نه چشاش آبيه نه موهاش بژه.الانم داره همزمان با چند نفر چت مي كنه،نه فقط با تو!جواب داد كه ازت خيلي ممنونم،لطف كردين.منم جواب دادم كه خواهش مي كنم.نمي دونيد تو اون لحظه داشتم واسه خودم چه صفايي مي كردم.اولين بار بود كه دخترخانوم به صورت رسمي ازم تشكر مي كرد.توي روياهاي خودم داشتم اون پسره رو مي ديدم كه ضايع شده و من پيروز مندانه دارم جلوش قهقهه مي زنم.توي همي خيالا بودم كه يهو همون دختره برام پي ام داد كه اگه مي شه يه لحظه پشت سرتون رو نگاه كنيد!اولش منظورشو درست نفهميدم، ولي وقتي يه سايه گنده رو ديوار ديدم تازه حساب كار دستم اومد.از ترس داشتم سكته مي زدم،جرات نگاه كردن به پشت سرمو نداشتم.داشتم آروم آروم دستمو به سمت ماوس مي بردم كه يه دفعه ديدم يه دست گنده اومد رو شونم.فهميدم كه ديگه كارم تمومه!كله گندشو آورد كنار گوشم و گفت:پاشو بيا دم در كارت دارم و دستشو برد سمت دكمه ريست و دستگاه رو ري استارت كرد.چاره اي نبود بايد دنبالش مي رفتم. با اينكه پاهام ناي رفتن نداشتن اما لرزون لرزون دنبالش راه افتادم.مسئول كافي نت دومرتبه گردن غازگونش رو دراز كرد و از پشت مانيتور گفت: ببخشيد آقا!!!پسره بهش گفت الان بر مي گرديم.انگاري با يارو رفيق بود.خلاصه رفتيم بيرون كنار در ورودي،يه چرخي زد و روبروي من وايساد و بي هوا يكي خابوند تو گوشم و گفت: اينم به خاطر اينكه ديگه تو كار كسي فضولي نكني!بچه پررو!ديگم اينطرفا پيدات نشه!من كه بغض گلومو گرفته بود سرمو انداختم پايين و راه افتادم برم كه يهو گفت كجا؟ پول كافي نت چي؟دستمو كردم تو جيبم و يه 500 تومني در آوردمو دادم بهش،تازه حساب كار دستم اومد كه اين بابا خودش تو كافي نت يه كاره ايه!پول رو بهش دادم و راه افتادم كه برم سمت دانشگاه،يه نگاه به ساعتم انداختم ديدم ساعت 10 و نيمه!!!چي؟ 10 و نيم؟ واي! بدبخت شدم، 5 نمره درس برنامه نويسيم پريد.مثل آتيشي بودم كه گر گرفته باشه.تو دلم هرچي فحش كه بلد بودم و نبودم اول به دختره بعدش هم به خودم دادم كه تا من باشم واسه هيچ دختري دلسوزي نكنم،به غير از يه نفر!                                   

یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385 توسط |

از من تا خودم

نوزده سال و چند روز است که محمد جواد هستم
در کاشان به دنیا آمده ام و چون سهراب در کاشان قد کشیده ام
اما قبله ام، سجاده ام، جانماز و مهرم؛ نه ؟؟

قبله من قلب خدای سهراب است

جانمازم سرزمین مقدس آزادگی است؛ سرزمینی که در آن همه برابرند و برابرتری وجود ندارد

سجاده ام دل پاک عاشقان است

و مهرم ... نه من مهری ندارم، مهر من تیغ عدالت مصلحی است که غم غروب هر جمعه غم غربت انتظار اوست

به ادبیات عشق می ورزم؛ نه از ســــر بی دردی و نه به عنوان یک حرفه. قلم را پیش از معلم، برادرم در دستانم گذاشت؛ اما او تنها انگیزة نوشتن را به من هدیه کرد و چگونه نوشتن را از دوستانی گمشده آموختم، و چون کسی به من نگفت که از چه باید بنویسم، ناخواسته حقیقتِ خود را در پشت نقابی از خنده نگاشتم

زندگی را دوست دارم، اما نه آنقدر که دوست داشتن را

معمولی، اما همیشه عاشق

کتاب کم خوانده ام، اما همیشه سعی کرده ام که فکر کنم

سکوت و تنهایی را در کنار دوستانم دوست دارم

یاد گرفته ام که قبل از سلام، خود را برای خداحافظی آماده کنم

نه از مرگ می ترسم و نه از دنیای پس از مرگ

از غم بیزارم و با درد همراه

سعی می کنم که هیچ کسی نباشم

زندگی را در چیزهای خیلی کوچک جستجو می کنم، اما کاملا جدی

سعی می کنم که حرمت زندگی را داشته باشم

قبل از آنکه خود را بشناسم، برآنم تا همانی باشم که هستم و بعد

سخت به دنبال حقیقت، اما شناور در واقعیت

من را دوست ندارم

سعی می کنم که بازیگر نمایشنامه ای باشم که خود می نویسم

قانعم، اما نه در رویا و در دیوانگی

بیشتر به آگاهیم تکیه می کنم تا به وجدانم

از زندگی در دیروز و فردا دورم

با این توضیح که فانتزی و رویای برخاسته از واقعیت را جدای از اندیشه نمی دانم، پس توجیه شده است که همیشه افکارم منطقی نباشند ...

آری من اینم...

سه شنبه بیست و سوم آبان 1385 توسط |

ما هم آمدیم...

با سلام

این اولین مطلبیه که برای شروع وبلاگ می نویسم.اگه بخوام یه شرح مختصر از وبلاگ و نویسندگان و هدف اون بنویسم باید بگم که یه سری دوست قدیمی هستیم که تصمیم گرفتیم یه وبلاگ راه بندازیم. وبلاگ ما موضوع مشخصی نداره و ممکنه مملو باشه از مطالب گوناگون با محتوی متفاوت اما سعی میکنیم هرچی میگیم (مینویسیم) یه جورایی به دلتون بشینه.

منو احسان و الهام کامپیوتر می خونیم.علیرضا دانشجوی عمرانه و مرتضی هم مکانیک اگه خودشون دوست داشته باشند می تونن تو پستای بعدی خودشونو بیشتر معرفی کنن.

شنبه بیستم آبان 1385 توسط |



افتاده ام

اما ای کاش از چشم تو

از دماغ فیل !!

چی کسی خواهد دوخت آنجا را

که دیگر شیطان ها( فرشته ها) نیافتند پایین

میدانم

که روزی خواهم افتاد

به پای آسمان

میدانم

شعر:نسرین دارا

mordaab_tanhaaii@yahoo.com

Design By Parstheme