تبليغاتX
مرداب تنهایی
مرداب تنهایی



حس خوب، حس بد

مي خواستم يه پستي بنويسم با اين موضوع :"ماه رمضاني كه نيست"!!

براي خودمم 10 تا دليل آورده بودم كه امسال هيچيش مثل ماه رمضان هاي هر سال نيست. از مجري سحرش مي خواستم بنويسم. از اينكه استعارات ادبيش و اين جملات قلمبه سلمبش آخر منو دق ميده.

از گرماي تابستونش مي خواستم بنويسم. از اينكه بيشتر حس محرم هاي بچگي رو به ياد مياره. به ياد خورش قيمه ها و گوشت لوبيا هاي ظهر عاشورا.

از افطار و مجري تپلش مي خواستم بنويسم. از اينكه سعي ميكنه همه چيزو عادي جلوه بده و با دعوت از مهمونهاي خاص، احساسات مردم رو بزور تحريك كنه. 

اما همه چيز رو منوط كرده بودم به پخش "ربنا"!!! حقيقتا اگه پخش نشده بود اين پست رو با همون تيتر زده بودم. اما شايد كار خدا بود كه "ربنا" پخش شد. امسال براي اولين بار توي عمرم "ربنا" رو با تمام وجودم گوش كردم.

الان ساعت 6 صبحه. يكساعته تلاش ميكنم بخوابم اما نميتونم. يكساعت پيش براي آخرين بار سري به ريدرم زدم. با ديدن پست "حلاليت" غوري، بغض گلومو گرفت. رفتم بخوابم اما نميدونم چرا ناخودآگاه توي اين يكساعت اشك از چشام ميومد. براي اولين بار توي عمرم به يه كسي واقعا حسوديم شد. به اينكه اون توي حال و هواي ماه رمضان قرار گرفته و از همه حلاليت خواسته. به اينكه اون يكساعت قرآن خونده ...

گريه ميكنم به حال خودم كه ماه رمضان رو هم ميخاستم انكار كنم. اينكه تنها هنر من اينه كه از همه اعلان برائت كنم. اينكه قرآن ...

غوري، خاله! غبطه ميخورم به شما، چون حس و حال خوبي دارين و من حس بد.

شما مستجاب الدعوه هستين! پس براي همه دعا كنين.


پ.ن1: الان بيشتر بهم حس رمضان دست داده. اميدوارم كه حس منم مثل شما خوب بشه. به ياد دوستي افتادم كه چند وقت پيش بهم ميگفت: "چقدر دلم ماه رمضان و شبهاي قدر ميخاد". ميدونم كه الان حس و حال اونم خيلي خوبه!

پ.ن2: مي خواستم ديروز يه پستي بزنم و بخاطر اشتباهات نابخشودني كه مرتكب شدم، براي تنبيه خودم،  خداحافظي كنم و از مرداب برم. اما ديدم اين رفتار خيلي "بچگانس". بخصوص اينكه خود خاله، در زمينه شناسايي اينگونه رفتارها يه جورايي Ph.D دارن و نميشه سرشونو گول ماليد!!

سعي كردم بمونم و با موندنم همه چيز رو به روال عادي برگردونم. من مرداب و ساكنانش رو دوست دارم . بهمين راحتي نميتونم ازشون دل بكنم!!



یکشنبه یکم شهریور 1388 توسط پرنده مهاجر |

اي پرنده ي مهاجر

به مناسبت تغيير موزيك وبلاگ

ای پرنده مهاجر، سفرت سلامت اما
به کجا میری عزیزم قفسه تموم دنیا

روی شاخه های دوری چه خوشی داره صبوری
وقتی خورشیدی نباشه تا همیشه سوت و کوری

میگذره روزای عمرت توی جاده های خلوت
تا بخوای بر گردی خونه گم میشی تو باغ غربت

واسه ما فرقی نداره هر جا باشیم شب نشینیم
دلخوشیم به این که شاید سحرو یه روز ببینیم

آخرش یه روزی هجرت در خونتو میکوبه
تازه اون لحظه میفهمی همه آسمون غروبه

آخرش یه روزی هجرت در خونتو میکوبه
تازه اون لحظه میفهمی همه آسمون غروبه

میگذره روزای عمرت توی جاده های خلوت
تا بخوای بر گردی خونه گم میشی تو باغ غربت

واسه ما فرقی نداره هر جا باشیم شب نشینیم
دلخوشیم به این که شاید سحرو یه روز ببینیم

آخرش یه روزی هجرت در خونتو میکوبه
تازه اون لحظه میفهمی همه آسمون غروبه

آخرش یه روزی هجرت در خونتو میکوبه
تازه اون لحظه میفهمی همه آسمون غروبه


دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 توسط پرنده مهاجر |

خود سانسوري مزمن!!!ا

داشتم به اين فكر مي كردم كه ما آدمها چقدر موجودات پيچيده اي هستيم، نه فقط از لحاظ فكري و مغزي بلكه حتي از جنبه احساسي و عاطفي!

ديشب يه دوستي رو بعد از 2 ماه ديدمش! كسي بود كه تا قبل از وقايع اخير احساس مي كردم اينقدرها هم با هم اختلاف فكري و عقيدتي نداريم، اما حالا مي بينم ... بگذريم (1)

موضوع اصلي اينه كه چرا من طي اين مدت رفاقت، سراغ نقاط اختلاف نرفته بودم و روي اونا بيشتر تأكيد نكرده بودم كه حالا اينطوري نشه؟! اين همون چيزيه كه من اسمشو ميذارم "خود سانسوري"!!

خود سانسوري يعني اينكه مغز ما دائم به زبونمون دستور ميده كه اون چيزي كه ته دلمون هست رو سانسور كنه! نميدونم شايد بعضيا بهش بگن : "مصلحت انديشي" يا هر چيز ديگه! اما من ازش خيلي متنفرم! همه ما به اين درد مبتلا هستيم اما شدت و ضعفش فرق داره. همه ما براي رسيدن به خواسته هامون توي دوستي يه ضريبي از اين خود سانسوري رو روي رفاقت اعمال مي كنيم كه نتيجش بشه نزديكتر شدن به طرف!

اما من ياد گرفتم! ياد گرفتم كه چجوري اين خودسانسوري رو بكشمش! خيلي سادس! فقط كافيه آدم بشينه و روراست و صادق حرف دلشو گوش كنه و به اون عمل كنه! اولش يه كم سخته ولي بعد كم كم احساس ميكني كه به واقعيت خودت داري نزديكتر ميشي! (2)

خوشحالم كه بعد از ماهها تلاش! ديشب يكي ديگه از خانهاي هفت خان خود شناسي رو با موفقيت گذروندم! (خان كشتن ديو سانسور!) اينم از بركات مردابه! جداً ميگم! زندگي توي مرداب اونم از نوع تنهاييش اين خوبيها رو هم داره كه آدم حداقل خودشو بهتر ميشناسه! 


1 – اينم مشكليه كه چجوري با اين جامعه سياه و سفيد (بقول غوري!) امروزمون كنار بيايم ، طردشون كنيم؟! دوست باشيم؟! باهاشون قهر كنيم؟! بخنديم؟! گريه كنيم؟! بهر حال من كه "مصلحت" رو در همين ديدم كه خودم باشم! خيلي هم سعي نميكنم كه حد وسطشو بگيرم!!

2- شنيدم يه بيماري رواني خيلي خيلي خطرناك هست بنام "دو قطبي شدن شخصيت". يعني اينكه يه نفر اينقدر خودشو توي اجتماع سانسور ميكنه كه تبديل ميشه به دو شخصيت مجزا! اون شخصيت اجتماعيش كاملا متفاوت با شخصيت حقيقيش توي زندگي خصوصيشه! مراقب خودتون باشين!

چهارشنبه هفتم مرداد 1388 توسط پرنده مهاجر |

پرنده مهاجر

ساليان سال بر فراز كوهها و جنگلها و دشتها و درياها گذشتم، با حيوانات كوچك و بزرگ زيادي همنشين شدم. در اوج قدرت و غرور و تكبر بودم، چون ميتوانستم پرواز كنم و آزاد باشم. اساس رابطه­ ام با ديگران حيوانات بر پايه نيرنگ و حيله و دروغ و ريا بود. آخر، در محيطي زندگي مي­كردم كه قانون جنگل بر آن حكمفرما بود: بكش تا كشته نشوي! 

در سفر آخر، با دسته­ اي از پرندگان مهاجر همسفر شدم. قرار بود پرواز كنيم به نقطه­ اي دور دست و خوش آب و هوا. مي­ خواستم از شر همه اين موجودات خلاص شوم. همه چيز داشت خوب پيش مي­ رفت. با انگيزه و شور و اشتياق فراوان به سوي هدف در پرواز بودم. اما در ميانه راه بر اثر يك اتفاق، بالم شكست و مجبور شدم به فرود. ديگر پرندگان منتظر من نماندند و به راهشان ادامه دادند. آنها مجبور بودند، قانون طبيعت همين است. دائم به خودم دلداري مي دادم و البته انگيزه مضاعفي داشتم براي جبران مافات در بهار بعد.

در ناحيه ­اي كنار همين مرداب قصه ما فرود آمدم. مرداب و ساكنانش را دورادور مي­شناختم. در گذشته­ هاي دور، چند باري از سر شيطنت به اينجا سر زده بودم ولي هر بار مشتي دشنام و تحقير نثار ساكنان بينواي آن كرده بودم. بيچاره غوكاني كه اينها را مي­شنيدند و باز مي­گفتند: غوووووررررررر !

كم كم احساس ضعف و حقارت در من پيدا شد. نااميدي بر غرور كذايي غلبه كرده بود. حس هاي بد و غريب براي اولين بار، سرو كله­شان در خلوت ذهنم پيدا شده بود. حس تنهايي، تنفر، غربت، غم، شكست و ...

متنفر شده بودم، متنفر از همه چيز، از زندگي خودم، از رابطه با حيوانات قوي، از حس خودبزرگ بيني، از دروغ و دورويي، از سلطان بودن و نظام سلطاني و حتي از ارزشها!

دوست داشتم با كسي درد دل كنم، اما آشنايي نمي­ ديدم. هرازگاهي يكي از غورهاي قديمي ساكن مرداب بسراغم مي­ آمد. او را مي­شناختم اما شناختي بر اساس همان احساس كذا. هيچگاه او را درك نكرده بودم، چون غور، در ذهنم موجودي بود ضعيف و بي خاصيت كه محكوم به فنا بود در همان مرداب تنهايي خويش. 

چاره اي نداشتم. بايد مي گفتم، داشتم مي­ تركيدم از درد تنهايي. خوشبختانه غور ما، گوش شنوايي داشت و البته خود، درد آشنا بود. فقط مي­ شنيد، اما اظهار نظري نمي­ كرد و چقدر دوست داشتم كه پندي نمي ­داد! غور، كم كم مرا دعوت كرد كه ساكن مرداب تنهاييش شوم، مرا به مردابيان معرفي كرد و از اين لحظه عملاً من نيز ساكن اين آزادگاه ماتم زده شده­ ام.

عاشق مسكن جديدم هستم. چون اينجا نه روباهي هست كه بخواهد فريب دهد، نه شغالي هست كه بوي لاشه به مشامش برسد، نه گوسفندي كه بخواهد طعمه شود و نه حتي ســـــلطاني كه بخواهد همه را رهبري كند. اينجا تنها جايي از جنگل است كه قانون جنگل در آن نقض مي­شود. اينجا بجاي نظام سلطاني، ليبرال دموكراسي حكمفرماست!

اما همه چيز بهمين خوبي نيست. با اين همه تنفر و نااميدي چه كنم؟ بال شكسته ام خوب شده، اما با غرور شكسته چه كنم؟  توان پرواز دارم، اما انگيزه­اي براي رسيدن به سرزمين آرزوهايم ندارم.

اين مرداب براي من مرداب تنهايي است، حتي اگر تنهاييش را هم حذف كنند!

 

سه شنبه نهم تیر 1388 توسط پرنده مهاجر |



افتاده ام

اما ای کاش از چشم تو

از دماغ فیل !!

چی کسی خواهد دوخت آنجا را

که دیگر شیطان ها( فرشته ها) نیافتند پایین

میدانم

که روزی خواهم افتاد

به پای آسمان

میدانم

شعر:نسرین دارا

mordaab_tanhaaii@yahoo.com

Design By Parstheme