|
ساليان سال بر فراز كوهها و جنگلها و دشتها و درياها گذشتم، با
حيوانات كوچك و بزرگ زيادي همنشين شدم. در اوج قدرت و غرور و تكبر بودم، چون ميتوانستم
پرواز كنم و آزاد باشم. اساس رابطه ام با ديگران حيوانات بر پايه نيرنگ و حيله و
دروغ و ريا بود. آخر، در محيطي زندگي ميكردم كه قانون جنگل بر آن حكمفرما بود:
بكش تا كشته نشوي! در سفر آخر، با دسته اي از پرندگان مهاجر همسفر شدم. قرار بود پرواز
كنيم به نقطه اي دور دست و خوش آب و هوا. مي خواستم از شر همه اين موجودات خلاص
شوم.
همه چيز داشت خوب پيش مي رفت. با انگيزه و شور و اشتياق فراوان به سوي
هدف در پرواز بودم. اما در ميانه راه بر اثر يك اتفاق، بالم شكست و مجبور شدم به
فرود. ديگر پرندگان منتظر من نماندند و به راهشان ادامه دادند. آنها مجبور بودند،
قانون طبيعت همين است. دائم به خودم دلداري مي دادم و البته انگيزه مضاعفي داشتم براي
جبران مافات در بهار بعد. در ناحيه اي كنار همين مرداب قصه ما فرود آمدم. مرداب و ساكنانش را
دورادور ميشناختم. در گذشته هاي دور، چند باري از سر شيطنت به اينجا سر زده بودم
ولي هر بار مشتي دشنام و تحقير نثار ساكنان بينواي آن كرده بودم. بيچاره غوكاني كه
اينها را ميشنيدند و باز ميگفتند: غوووووررررررر ! كم كم احساس ضعف و حقارت در من پيدا شد. نااميدي بر غرور كذايي غلبه
كرده بود. حس هاي بد و غريب براي اولين بار، سرو كلهشان در خلوت ذهنم پيدا شده
بود. حس تنهايي، تنفر، غربت، غم، شكست و ... متنفر شده بودم، متنفر از همه چيز، از زندگي خودم، از رابطه با حيوانات
قوي، از حس خودبزرگ بيني، از دروغ و دورويي، از سلطان بودن و نظام سلطاني و حتي از ارزشها! دوست داشتم با كسي درد دل كنم، اما آشنايي نمي ديدم. هرازگاهي يكي از
غورهاي قديمي ساكن مرداب بسراغم مي آمد. او را ميشناختم اما شناختي بر اساس همان احساس
كذا. هيچگاه او را درك نكرده بودم، چون غور، در ذهنم موجودي بود ضعيف و بي خاصيت
كه محكوم به فنا بود در همان مرداب تنهايي خويش.
چاره اي نداشتم. بايد مي گفتم،
داشتم مي تركيدم از درد تنهايي. خوشبختانه غور ما، گوش شنوايي داشت و البته خود،
درد آشنا بود. فقط مي شنيد، اما اظهار نظري نمي كرد و چقدر دوست داشتم كه پندي نمي داد!
غور، كم كم مرا دعوت كرد كه ساكن مرداب تنهاييش شوم، مرا به مردابيان معرفي كرد و
از اين لحظه عملاً من نيز ساكن اين آزادگاه ماتم زده شده ام. عاشق مسكن جديدم هستم. چون اينجا نه روباهي هست كه بخواهد فريب دهد، نه
شغالي هست كه بوي لاشه به مشامش برسد، نه گوسفندي كه بخواهد طعمه شود و نه حتي ســـــلطاني
كه بخواهد همه را رهبري كند. اينجا تنها جايي از جنگل است كه قانون جنگل در آن نقض
ميشود. اينجا بجاي نظام سلطاني، ليبرال دموكراسي حكمفرماست!
اما همه چيز بهمين خوبي نيست. با اين همه تنفر و نااميدي چه كنم؟ بال
شكسته ام خوب شده، اما با غرور شكسته چه كنم؟ توان پرواز دارم، اما انگيزهاي براي رسيدن به
سرزمين آرزوهايم ندارم. اين مرداب براي من مرداب تنهايي است، حتي اگر تنهاييش را هم حذف كنند!

|