|
یادمه ۲۴۱۹۲۰۰ ثانیه بود که توی راه این مرداب بودم چه راه سختیم بود اما همش به خاطر غووورررری بود که تحمل میکردم اما این بسره شورشو در آورده منو گذاشته که مثل فانوس بانه توی شازده کوچولو چراغ اینجا رو روشن نگه دارم و خودش با خیال راحت داره جوونی میکنه!!
حالا هم میخوام منم برم دنبال جوونیم(؟) (خب مگه چیه؟جوونم!) تا این غووریه سر به هوا به فکر بیاد...
فقط نگاه میکنم تا غوری خودش دست به کار شه!
بالاخره که چی؟باید یاد بگیره بزرگ بشه. تازه دمش افتاده! طفلک بلد نیست!
*به این میگن یه خاله ی روشن فکر با چارقد گل گلی!
|