|
پست زير با يه اضطراب شديد نوشته شده!!! ميدونم چيز جالبي از آب در نيومد. اما خب تنها راه غلبه به حال خرابم نوشتن بود. سلام
غورباقه جان. حالت خوب است؟
مدتهاست
جز از سر عادت سراغي از من نمي گيري. انگار با افتادن دمت ،حافظه ات نيز افتاده
است.
شايد
هم اينقدر غرق مرداب جديدت شده اي كه مرا از ياد برده اي.
من
هستم عليرضا. مرا به ياد مي آوري؟ من همان عليرضايي هستم كه تو را ساختم.
تورا
ساختم كه تنهاييم را بكشي؛
كشتي! اما قلب تنهايم، بعد از رفتن تنهايي باز تنها
شد.
ميدواني
غورباقه جان، شايد پر از تنهايي بودن،بهتر از خالي شدن از تنهاييست.
اين
روزها ديگر ذهنت را مثل گذشته نمي توانم بخوانم؛ چه در سر داري؟
خيلي
خودت را مشغول كرده اي!اصلن قول و قرارهايمان يادت مي آيد؟
بياد دارم، گفته بودي:يك اشتباه را تكرار نميكنم.هنوزم پاي حرفت هستي؟
يادت مي آيد تنها راه خلاصي از اهريمن
را نابودي خود ميدانستي. به ياد داري به من قول دادي اگر از آن اهريمن سر سالم بدر بردي، خودت را از نو بسازي.
ميترسم ؛ بسيار ميترسم!
مبادا كه غفلت كني ، مبادا همه چيز را
از ياد ببري ، مبادا حال كه همه ي سبز ها را به زور سرخ ميكنند ، سبزيت را از دست
بدهي.
مي داني كه چقدر دوستت دارم.تو را
مجبور به ماندن نكردم، ميداني كه هرچقدر هم از من دور شوي باز براي من همان
غورباقه ي هميشگي هستي.
به تو اجازه ي رفتن به هر ذهني را داده
ام، اما خودت هم ميداني عليرضاي بي غورباقه ، عليرضا نيست.
بيشتر به فكرم باش ، مني كه همه چيزم
را در تو خلاصه كرده ام. سبز باشي عليرضا 
|