داشتم به اين فكر مي كردم كه ما آدمها
چقدر موجودات پيچيده اي هستيم، نه فقط از لحاظ فكري و مغزي بلكه حتي از جنبه
احساسي و عاطفي!
ديشب يه دوستي رو بعد از 2 ماه ديدمش!
كسي بود كه تا قبل از وقايع اخير احساس مي كردم اينقدرها هم با هم اختلاف فكري و
عقيدتي نداريم، اما حالا مي بينم ... بگذريم (1)
موضوع اصلي اينه كه چرا من طي اين مدت
رفاقت، سراغ نقاط اختلاف نرفته بودم و روي اونا بيشتر تأكيد نكرده بودم كه حالا
اينطوري نشه؟! اين همون چيزيه كه من اسمشو ميذارم "خود سانسوري"!!
خود سانسوري يعني اينكه مغز ما دائم به
زبونمون دستور ميده كه اون چيزي كه ته دلمون هست رو سانسور كنه! نميدونم شايد
بعضيا بهش بگن : "مصلحت انديشي" يا هر چيز ديگه! اما من ازش خيلي
متنفرم! همه ما به اين درد مبتلا هستيم اما شدت و ضعفش فرق داره. همه ما براي
رسيدن به خواسته هامون توي دوستي يه ضريبي از اين خود سانسوري رو روي رفاقت اعمال
مي كنيم كه نتيجش بشه نزديكتر شدن به طرف!
اما من ياد گرفتم! ياد گرفتم كه چجوري اين
خودسانسوري رو بكشمش! خيلي سادس! فقط كافيه آدم بشينه و روراست و صادق حرف دلشو
گوش كنه و به اون عمل كنه! اولش يه كم سخته ولي بعد كم كم احساس ميكني كه به واقعيت خودت داري نزديكتر ميشي! (2)
خوشحالم كه بعد از ماهها تلاش! ديشب يكي
ديگه از خانهاي هفت خان خود شناسي رو با موفقيت گذروندم! (خان كشتن ديو سانسور!)
اينم از بركات مردابه! جداً ميگم! زندگي توي مرداب اونم از نوع تنهاييش اين خوبيها
رو هم داره كه آدم حداقل خودشو بهتر ميشناسه!
1
– اينم مشكليه كه چجوري با اين جامعه سياه و سفيد (بقول غوري!) امروزمون كنار
بيايم ، طردشون كنيم؟! دوست باشيم؟! باهاشون قهر كنيم؟! بخنديم؟! گريه كنيم؟! بهر حال من كه
"مصلحت" رو در همين ديدم كه خودم باشم! خيلي هم سعي نميكنم كه حد وسطشو
بگيرم!!
2- شنيدم يه بيماري رواني خيلي خيلي
خطرناك هست بنام "دو قطبي شدن شخصيت". يعني اينكه يه نفر اينقدر خودشو
توي اجتماع سانسور ميكنه كه تبديل ميشه به دو شخصيت مجزا! اون شخصيت اجتماعيش
كاملا متفاوت با شخصيت حقيقيش توي زندگي خصوصيشه! مراقب خودتون باشين!