|
خیلی وقته وقتی پشت چراغ قرمز میدون میمونم به آکواریوم یه مغازه ی نسبتا بزرگ نگاه میکنم و به این فکر میکنم که ماهی های توی اون آکواریوم چقدر خوشبخت هستند. چون کاری به کار هم ندارن و تا جایی که میتونن از زندگی شون لذت میبرند! و تنها میگن: آب...آب..آب!!!!
الان منم دارم میگم : مرداب...مرداب...مرداب!
اما تا میام برای بار چهارم بگم مرداب... محکم میکوبم روی صفحه کلید!
به وبلاگ رنگارنگت نگاه میکنم! یاد اولین کامنتت میافتم. یاد اینکه وقتی جوابی از ما سه تا نگرفتی باز اومدی نوشتی که :ببخشید انگار نباید می اومدم بی اجازه" ومن فقط به این فکر کردم که چقدر حرفت بچه گانس!
الانم این سبز و سرخای وبلاگت منو یاد همون آکواریوم سر میدون میندازه. اما اون ماهیا کاری به کار کسی ندارند. اما تک تک حرفای پستت سرک کشیده توی زندگی دیگران.
اینا رو گفتم چون تا اینجا به من مربوط بود تا اینجا که دوست ندارم تو بیایی و مردابمو خراب کنی. این پستو نوشتم چون دوست ندارم دیگه حتی یه نظر هم ازت داشته باشم.
اگه حس کنجکاویت یا کارگاه بازی داری مشکل خودته! میتونی مشکلتو هر جا به غیر از مرداب ما حل کنی!
امیدوارم فهمیده باشی که تا چقدر حق داری.
. پ.ن: من اینقدر اینجا حق دارم که بخوام کامنت های مرداب به روال عادی برگرده! |