|
در انتهای هر سفر
در آینه دار و ندار خویش را مرور میکنم
این خاک تیره، این زمین،
پاپوش پای خسته ام
این سقف کوتاه، آسمان،
سرپوش چشم بسته ام!
اما...خدای دل!
در اخرین سفر
در آینه به جز دو بیکرانه ی کران
به جز زمین و آسمان،
چیزی نمانده است!
گم گشته ام کجا!
ندیده ای مرا؟ .
کاش میشد همین الان اتوبان کاشان تهران رو توی اوتوبوس تجربه کنم اون وقت همه ی نفرین هام میگرفت! و قول میدم که اون وقت نمیترسیدم.
آمدم ، نبودی! ماندم تا آمدی! با هم خوش گذشت!
حالا میمانی تا بیایم؟
_____________________________
|